بیزاری از گناه و گنهكار، و قطع اسباب گناه و كوشش در زدودن آن، از طریق امر به معروف و نهی از منكر، متناقض با رضا نیست. دستهای از نا اهلان مغرور، به خطا رفته، پنداشتهاند؛ كه گناه و كفر از قضا و قدر الهی است، و رضا و تسلیم در برابر آن واجب است. و این ناشی از نداشتن تأویل و غفلت از اسرار شرع است.
امّا دعا امری است كه ما را به آن دستور دادهاند، و دعاهایی كه از پیامبر ما و پیامبران دیگر نقل شده بسیار است. و پیامبر ما در بالاترین مقامات رضا بود، و نیز خداوند بعضی از بندگان خود را ستوده و درباره آنها فرموده است:
﴿یدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً﴾؛[1]
«آنها ما را به سبب شوق (به رحمت) و ترس (از عذاب) میخوانند».
امّا انكار گناه، و نفرت و ناخشنودی از آن، چیزی است كه خداوند بندگانش را بدان موظّف ساخته، و آنها را بر راضی بودن از گناه، نكوهش كرده و فرموده است:
﴿وَ رَضُوا بِالْحَیاةِ الدُّنْیا وَ اطْمَأَنُّوا بِها﴾؛[2]
«و به زندگانی دنیا خشنود شدند و بر آن اعتماد کردند.» و نیز:
﴿رَضُوا بِأَنْ یكُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ وَ طُبِعَ عَلی قُلُوبِهِمْ﴾؛[3]
«آنها راضی شدند که با سرباززدگان (از جهاد) باشند و بر دلهایشان مهر زده شده است از این رو نمیفهمند.».
در خبر مشهور آمده است: «هر كس عمل زشتی را شاهد و بدان راضی باشد، مانند آن است كه خود، آن را به جا آورده است»[4]
و نیز: «دلالت كننده بر بدی، به جا آورنده آن است».[5]
از ابن مسعود نقل شده كه گفته است: شخصی، هنگام وقوع منكر، غایب است لیكن مثل به جا آورندة گناه، آن را بر دوش دارد، گفتند: این چگونه است؟ پاسخ داد: آن عمل را به او میگویند و او خشنود میشود.
در خبر آمده است: «اگر بندهای در مشرق كشته شود، و دیگری كه در مغرب است، بدان راضی باشد، در كشتن او شریك است».[6] خداوند به حسد و رقابت در كارهای نیك و پرهیز از بدیها امر كرده و فرموده است:
﴿وَ فی ذلِكَ فَلْیتَنافَسِ الْـمُتَنافِسُونَ﴾؛[7]
«... و در اینها باید راغبان بر یکدیگر پیشی گیرند.» و نیز فرموده است:
«حسد جز در دو چیز روا نیست، یکی به مردی كه خداوند به او حكمتی داده و دوم، او آن را در میان مردم منتشر میكند، و مردی كه خداوند به او مالی داده و او را برای صرف آن در راه حق قدرت بخشیده است»،[8]
در عبارت دیگر آمده است: «و مردی كه خداوند قرآن را روزی او گردانیده و او شب و روز به ادای حقّ آن قیام میكند». آنگاه مردی میگوید: «اگر خداوند مانند آنچه را به او داده به من دهد من همان كاری را كه او میكند خواهم كرد».[9]
امّا در مورد انكار كافران و بدكاران، و دشمن داشتن آنان، شواهدی كه در قرآن و اخبار وارد است از شماره بیرون است مانند قول خداوند:
﴿لا یتَّخِذِ الْـمُؤْمِنُونَ الْكافِرِینَ أَوْلِیاءَ من دُونِ الْـمُؤْمِنِینَ﴾؛[10]
«افراد با ایمان نباید جز مؤمنان، کافران را به دوستی و سرپرستی خود بگیرند.» و نیز:
﴿یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیهُودَ وَ النَّصاری أَوْلِیاءَ ﴾؛[11]
«ای کسانی که ایمان آوردهاید یهود و نصارا را دوست نگیرید آنها دوستان یکدیگرند.» نیز:
﴿كَذلِكَ نُوَلِّی بَعْضَ الظَّالِمِینَ بَعْضاً﴾؛[12]
«بدینگونه برخی از ستمگران به بعضی دیگر را میگذاریم».
در خبر آمده است: «خداوند از همه مؤمنان، بر دشمنی همه منافقان، و از همه منافقان، بر دشمنی همه مؤمنان پیمان گرفته است»[13]
و نیز «انسان با كسی است كه محبوب اوست»[14]
و نیز: هر كسی قومی را دوست بدارد و آنها را یاری كند روز قیامت با آنها محشور خواهد شد»[15]
و نیز: «محكمترین دستاویزهای ایمان دوستی در راه خدا و دشمنی در راه خدا است».[16]
پس اگر گناهان بدون قضای خداوند باشد محال و مضر به توحید است و اگر به قضای خداوند است مكروه شمردن و دشمن داشتن آنها كراهت و ناخشنودی از قضای الهی است، در این صورت چگونه میتوان میان این دو جمع كرد در صورتی كه با هم تناقض دارند، و اجتماع رضا و كراهت در شیء واحد چگونه میتواند امكان پذیر باشد.
پاسخ این است كه بدانی، این امر از چیزهایی است كه بر ضعیفانی كه از وقوف بر اسرار علوم ناتوانند مشتبه میشود، همچنین بر دستهای به حدی پوشیده مانده، كه سكوت در برابر منكرات را یكی از مقامات رضا دانسته و آن را خوشخویی نام نهادهاند. و این جهل محض است.
از این رو میگوییم: رضا و كراهت زمانی با هم تضاد دارند كه بر یك چیز و از یك جهت و بر یك وجه جمع شوند، اگر كراهت در شیء واحد از جهتی، و رضایت از جهت دیگر باشد، تضاد وجود نخواهد داشت.
فی المثل اگر دشمنت كه بعضی از دشمنانت، را نیز دشمن است و كوشش در هلاكت آنها دارد بمیرد، در این صورت تو از نظر آنكه دشمن دشمنت مرده است مرگ او را كراهت داری و از حیث آنكه دشمنت از میان رفته است راضی و خوشحال میباشی.
گناه نیز دو صورت دارد: یك وجه آن به خداوند مربوط میشود، از آن لحاظ كه آن فعل و اختیار و اراده اوست. و تو از این نظر همچون مملوك، در دست مالك خود بوده و راضی و تسلیم هستی تا هر كاری كه بخواهد در ملك خود انجام دهد.
وجه دیگر به بنده مربوط است، كه آن گناه را مرتكب و بدان موصوف شده، و ارتكاب آن از سوی او نشانه آن است كه وی مبغوض خداوند شده و او اسباب دوری و طرد وی را فراهم كرده است.
لذا گناه از این حیث زشت و نكوهیده است، زیرا هرگاه خداوند بر بندهای از بندگانش انگیزههای گناه را چیره كند، دلالت بر آن دارد كه از پیش مشیت خداوند بر طرد و دوری او قرار گرفته است.
از این رو بر هر بندهای كه دوستدار خداست واجب است، آنچه را خداوند دشمن میدارد دشمن بدارد و آنچه مبغوض خداوند است مبغوض او باشد، و هر كه را از خود رانده و دور ساخته از خود دور و دشمن بدارد، هر چند او را به قهر و قدرت خود، به دشمنی و مخالفت با خویش ناگزیر كرده باشد، چه او دور و مطرود و ملعون درگاه حضرت ربوبی است، اگر چه به قهر خداوند دور و مطرود شده است.
و آنكه از درجات قرب رانده شده است، باید نزد همه دوستان خداوند مبغوض باشد، تا با اظهار خشم بر كسی كه محبوب بر او خشم گرفته و او را از درگاه خود دور ساخته موافقت كرده باشد.
به این ترتیب همه اخباری كه درباره دشمنی و دوستی برای خدا و سختگیری و درشتی و دشمنی با کافران وارد شده، ضمن راضی بودن به قضای خداوند، از حیث آنكه قضای اوست، تحقّق مییابد. همه این امور از قَدَر مدد میگیرد، كه رخصتی برای افشای آن نیست، زیرا خیر و شر هر دو داخل در مشیت و ارادهاند، لیكن خیر، مورد رضای خداست و آن را دوست دارد، ولی شر برای او ناپسند است و كسی كه گفته است: شر از خداوند نیست نادان است، و آنكه گفته است: همه امور از خداست و تفاوتی میان رضا و كراهت نیست نیز اشتباه كرده است.
امّا پرده برداشتن از آن را اجازه ندادهاند و سزاوار آن است که در این باب چیزی نگوییم. همانطور که پیامبر خدا فرموده است: «قَدَر، سرّ خداست آن را فاش نكنید»[17]
و آن مربوط به علم مكاشفه است، و آنچه در این جا منظور ماست، بیان امكان چیزی است كه خداوند مردم را بدان موظّف ساخته است و آن، جمع میان رضا به قضای حق تعالی، و دشمن داشتن معاصی است، در حالی كه معاصی نیز از قضای خداوند است.
میدانیم که دعا برای آمرزش و مصون ماندن از گناه با رضا به قضای خداوند تناقض ندارد، زیرا خداوند بندگان را به دعا دستور داده، تا از این راه صفای ذكر و خشوع دل و رقت تضرّع را در آنها برانگیزد، چه این امور مایه جلا و روشنی دل و كلید كشف و سبب دوام مزید لطف است، همچنان كه برداشتن كوزه و آشامیدن آب، با رضا به قضای خداوند، كه تشنگی است، متناقض نیست. و آشامیدن آب، طلب رفع تشنگی و استفاده از سببی است كه مسبّب الأسباب مقرّر كرده است. دعا نیز وسیلهای است كه خداوند آن را معین فرموده و بدان دستور داده است.
چنان كه ذكر كردهایم تمسّك به اسباب به پیروی از سنّت حق تعالی هرگز با توكّل تناقض ندارد. همچنین با مقام رضا منافات ندارد زیرا رضا با توكّل پیوسته و مقرون است. آری اظهار بلا بر سبیل شكایت و ناخشنودی قلبی از خدا ، با رضایت منافات دارد، لیكن اظهار بلا به منظور ادای شكر حق تعالی، و نمایاندن قدرت او ناقض مقام رضا نیست.
یكی از پیشینیان گفته است: از حُسن رضا به قضای خداست كه انسان نگوید: امروز روز گرمی است در صورتی كه این را بر سبیل شكایت و در تابستان بگوید، زیرا در زمستان، گفتن این سخن شكر است. شكایت، در هر حالی با رضا تناقض دارد. همچنین بدگویی از خوراكیها و ذكر معایب آنها منافی رضا به قضای خداست. چه بدگویی از صنعت در حكم بدگویی از صنعتگر است و همه چیز صنع و ساخته خداست.
و آنكه گفته است: فقر، بلا، عایله، غم، رنج و كار، زحمت و مشقّت است، همه مضرّ به مقام رضاست. بلكه باید آدمی تدبیر را به مدبّر امور، و مملكت را به مالك آن واگذارد، و آن گونه كه یكی از صحابه گفته است بگوید كه: باك ندارم ثروتمند باشم یا مستمند چه اینکه نمیدانم كدام یك از این دو برای من بهتر است.
[1] . سوره انبیاء، آیه 90.
[2] . سوره یونس، آیه 7.
[3] . سوره توبه، آیه 87.
[4] . به الفاظ این حدیث آگاهی نیافتم جز این که در این مورد اخباری بسیاری از امامان اهل بیت: وارد شده است. به وسائل الشیعه کتاب امر به معروف و نهی از منکر باب پنجم مراجعه شود.
[5] . مسند الفردوس ابو منصور دیلمی از حدیث انس به سندی ضعیف.
[6] . العیون و العلل صدوق از امام رضا7 ضمن حدیثی.
[7] . سوره مطففین، آیه 26.
[8] . پیش از این در کتاب علم ذکر شده است.
[9] . پیش از این نظیر آن آورده شده است.
[10] . سوره آل عمران، آیه 28.
[11] . سوره مائده، آیه 51.
[12] . سوره انعام، آیه 129.
[13] . عراقی گفته است: مأخذی برای آن نیافتم.
[14] . المستدرک حاکم و پیش از این ذکر شده است.
[15] . طبرانی و ضیاء مقدسی از ابی قرصافه بر سند صحیح، الجامع الصغیر، این عدّی از حدیث جابر به سند ضعیف، المغنی.
[16] . مسند احمد و پیش از این در آداب صحبت ذکر شده است.
[17] . الحلیهٔ ابو نعیم از حدیث ابن عمر.