دیگر آنكه ممكن است در ادّعای خود از حدّ معنا و مقصود بگذرد و چیزی بر آن بیفزاید و افترا و تجرّی به حساب آید و مجازات آن در آخرت بزرگ و در دنیا موجب تعجیل در بلا گردد.
بلی گاهی محبّ دچار مستی محبّت میشود. به طوری كه هوش خود را از دست میدهد و احوالش مضطرب میشود و در نتیجه محبّت او آشكار میگردد.
اگر این دگرگونی احوال از روی حیلهگری، و به منظور كسب فایدهای نباشد او معذور خواهد بود و بسا آتش محبّت او بر افروخته شود، و توان تحمّل آن را نداشته باشد و دل از محبت چنان لبریز شود كه نتواند از آن جلوگیری كند.
اگر بگویند محبّت كه بالاترین مقامات است و اظهار آن ظاهر كردن خیر است چرا زشت شمرده میشود؟
پاسخ این است، كه بدانی محبّت، پسندیده است و اظهار آن نیز پسندیده میباشد و آنچه مذموم و ناپسند است، تظاهر كردن به آن است، چون متضمّن ادّعا و استكبار است. و سزاوار آن است كه محبّت پنهان محبّ از احوال وی دانسته شود نه از گفتار و كردار او، بلكه باید محبّت خود را بدون آنكه قصد اظهار آن را داشته باشد، یا مرتكب عملی شود كه دلالت بر محبّت او كند، ظاهر سازد. و قصد او تنها آن باشد كه محبوب را از محبّت خود آگاه كند.
امّا آگاه كردن غیر او شرك در محبّت و نقص آن است چنان كه در انجیل آمده است: هرگاه صدقه دهی به گونهای ده كه دست چپت، از آنچه دست راستت كرده است آگاه نشود. زیرا آنكه پوشیدهها را میبیند پاداش تو را آشكارا خواهد داد. و هرگاه روزه گرفتی دستهایت را بشوی و سرت را چرب كن تا جز خداوند كسی بدان آگاه نشود. چه اظهار آن ناپسند است مگر آنگاه كه مستی محبّت، بر دل غلبه كند، و زبان رها و اعضا آشفته گردد، در این هنگام انسان نكوهش نمیشود.
از جمله مواردی كه تظاهر به محبّت، كراهت دارد آن است كه محبّ عارف باشد و احوال فرشتگان را بداند كه آنان دارای محبّتی دایمی و شوقی زایل نشدنی هستند و به همین سبب خداوند درباره آنها فرموده است:
﴿یُسَبِّحُونَ اللَّیلَ وَ النَّهارَ لا یَفْتُرُونَ، ... لا یعْصُونَ اللهَ ماٰ أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ﴾؛[1]
«شب و روز تسبیح میگویند و سست نمیشوند. هرگز نافرمانی نمیکنند، و آنچه به آنها امر میشود انجام میدهند.»
در این صورت از اظهار وجود و محبّت خویش سر باز میزند. و به یقین میداند كه او پستترین محبّان بوده و محبّت او از محبّت دیگران ناقصتر و ناچیزتر است. اینها مجموعهای از نشانههای دوستی و ثمرات آن است و از جمله آنها انس و رضاست چنان كه پس از این ذكر خواهد شد.
كوتاه سخن آنكه، همه محاسن دین و مكارم اخلاق، ثمره محبّت است. و آنچه ثمره محبّت نیست، نتیجه پیروی هوای نفس، و از اخلاق نكوهیده است.
آری برخی انسانها، خدا را به سبب احسانی كه به آنها میكند دوست میدارند، و بعضی به سبب جلال و جمال وی دوستدار اویند، هر چند به آنها احسانی نكرده باشد. و محبّان از این دو قسم بیرون نیستند.
از این رو جُنید گفته است: مردم در دوستی خداوند، یا عوامند و یا خواص. عوام، بدین سبب به دوستی خدا دست یافتهاند، كه دوام احسان و كثرت نعمتهای او را شناختهاند، و ناگزیر او را دوست میدارند. و کمی و بسیاری محبّت آنها، بستگی به مقدار نعمت و احسانی دارد كه شامل آنها شده است.
امّا خواص، خداوند را به سبب عظمت مقام و قدرت و علم و حكمت و بیهمتایی و تفرّد او در ملك و ملكوت دوست میدارند، و چون صفات والا و اسمای حسنای او را شناختهاند، نمیتوانند او را دوست نداشته باشند، زیرا از نظر آنها، او مستحقّ محبّت و سزاوار آن است، هر چند همه نعمتها را از آنان سلب كند.
آری برخی از مردم هوای نفس، و ابلیس را که دشمن خداست، دوست میدارند. و با این حال به حكم غرور و نادانی امر را برخود مشتبه كرده گمان میكنند كه دوستان خدا میباشند.
اینان همان كسانی هستند كه این نشانهها در آنها نیست و یا به منظور نفاق و ریا و شهرت طلبی آنها را به خود بستهاند، و چون غرض آنها بهره بردن از متاع عاجل دنیاست، چیزی را از خود ظاهر میكنند كه خلاف باطن آنهاست، همچون عالمان و قاریان بد. اینان دشمنان خدا در روی زمینند. ابو تراب نخشبی در نشانههای محبّت ابیات زیر را سروده است.
لا تخدعنّ فللمحبّ دلائل |
|
و لدیه من تحف الحبیب وسائل[2] |
منها تنعّمه بمرّ بلائه |
|
و سروره فی كلّ ما هو فاعل[3] |
فالمنع منه عطیهٔ مبذولهٔ |
|
و الفقر إكرام و برّ عاجل[4] |
و من الدّلائل أن یری من عزمه |
|
طوع الحبیب و ان الحّ العاذل[5] |
و من الدّلائل أن یری متبسّما |
|
و القلب فیه من الحبیب بلابل[6] |
و من الّدلائل أن یری متفهّما |
|
لكلام من یحظی لدیه السائل[7] |
و من الدّلائل أن یری متقشّفا |
|
متحفّظا من كلّ ما هو قائل[8] |
غزّالی در معنای محبّت نقل كرده است كه: محبّت عبارت از محو ارادات و احتراق صفات و حاجات است و جای دیگر نقل كرده است كه: محبّت معنایی است از محبوب كه قلوب را مقهور میكند، دلها از ادراك آن ناتوان، و زبانها از بیان آن ممنوعند، كسی كه آن را در دل خود برای خدا بیابد او محبّ خداوند است.
بیان معنای انس با خدا
گفتیم كه انس، خوف و شوق از آثار محبّت است، جز این كه آنها بر حسب نظر محبّ و آنچه بر او غلبه دارد مختلف میشود. هرگاه نگریستن از پس پرده غیب، به منتهای جمال حق بر او غالب باشد و قصور خود را از آگاهی بر كنه جلال او احساس كند، دل به طلب برانگیخته میشود و در او ناآرامی و هیجان پدید میآید. این حالت ناآرامی و بیقراری را شوق مینامند، و آن نسبت به امری است كه از او غایب است.
هرگاه شادی قرب، و مشاهده حضور كه از كشف، حاصل میشود بر او غلبه یابد و به آنچه هنوز درك نكرده توجّه نداشته باشد، دل شاد میشود، و این شادی را انس مینامند.
اگر نظرش به صفات عزّ و بی نیازی حقّ و خطر امكان زوال و بعد از او معطوف باشد، به سبب این احساس دلش دردناك میشود و این دردناكی را خوف میگویند. این حالات تابع سببهایی است كه مقتضی آنهاست و قابل شمارش نیستند.
بنابراین انس، عبارت از خوشحالی و شادی دل به سبب مشاهده جمال محبوب است.
كسی كه حالت انس بر او غلبه یافته، تمایلش به تنهایی و خلوت است و بس زیرا انس با خدا مستلزم وحشت داشتن از غیر خداست. بلكه هر چیزی كه مانع خلوت او شود بر دل او گران است.
روایت شده است، در هنگامی كه پروردگار با موسی سخن گفت موسی7 تا مدّت درازی، سخن كسی را نمیشنید جز این كه حالت بیهوشی به او دست میداد، زیرا محبّت محبوب و یاد او در دل شیرینی ایجاد میكند و شیرینی آنچه را غیر از آن است از دل بیرون میسازد.
به همین سبب یكی از حكیمان در دعای خود میگوید: ای كسی كه مرا به ذكر خود انس دادهای و از خلق خود بیزاری بخشیدهای...
خداوند به داوود فرمود: با من انس بدار و از غیر من بیزار باش.
عبد الواحد بن زید گفته است: از كنار راهبی گذشتم به او گفتم: ای راهب! تو را تنهایی خوش آمده است، پاسخ داد: اگر شیرینی تنهایی را بچشی از نفس خود نیز به آن پناه میبری. تنهایی سرمایه عبادت است. گفتم: ای راهب! كمترین چیزی كه در تنهایی مییابی چیست؟ گفت:
آسودگی از سازش با مردم و سلامتی از شرّ آنها. گفتم: ای راهب! بنده چه وقت شیرینی انس با خدا را میچشد؟ گفت: هنگامی كه دوستی صفا یابد و رفتار خالص شود. گفتم: چه زمانی دوستی صفا مییابد؟ گفت: زمانی كه اندیشهها در راه طاعت خدا یكی شود.
یكی از حكیمان گفته است: شگفت از خلایق كه چگونه برای تو بدلی خواستند، شگفت از دلها كه چگونه با غیر تو انس گرفتند.
نشانه انس با خدا چیست؟
مهمترین ویژگی و نشانه انس با خدا دلتنگ بودن از آمیزش با مردم، و به ستوه آمدن از آنان و شیفتگی او به ذكر خداست. و اگر با مردم معاشرت كند مانند منفردی در جماعت، و مجتمعی در خلوت، و غریبی در حضر، و حاضری در سفر، و شاهدی در غیبت، و غایبی در حضور خواهد بود. بدن او با مردم معاشرت میكند لیكن دل او تنها و مستغرق در شیرینی ذكر خداست.
علی در توصیف اینان فرموده است:
«آنان گروهی هستند كه علم و دانایی، بر حقیقت امر به ایشان رو آورده، و با آسودگی یقین، دمساز گشتهاند، آنچه را متنعّمان سخت و دشوار دانستند، آنان سهل و آسان یافتند، و به آنچه نادانها از آن دوری میكنند، انس گرفتند، و در دنیا با بدنهایی كه ارواحشان به محلّ اعلا آویخته و پیوسته بود زندگی كردند، آنان جانشینان خداوند در زمین و دعوت كنندگان به سوی دین اویند».[9]
برخی از متكلّمان انس و محبّت و شوق را انكار، و گمان كردهاند این امور گویای تشبیه است. و ندانستهاند كه زیبایی مدركات باطنی، لذّتبخشتر از جمال دیدنیهای با چشم سر است. و لذّت شناخت آنها بر ارباب قلوب غالبتر میباشد.
حتّی بعضی از اینان مقام رضا را نیز منكر شده گفتهاند: رضا جز صبر چیز دیگری نبوده و رضا قابل تصوّر نیست، لیكن اینها همه سخنانی ناقص و نارساست، و گوینده آنها جز بر ظاهری از مقامات دین آگاهی نداشته، و پنداشته است كه جز ظاهر چیزی وجود ندارد. زیرا محسوسات و آنچه در عالم خیال میآید، همه در طریق دین، قشر و ظاهرند و مغز مطلوب، ورای آنهاست.
مثل كسی كه از گردو جز به پوست آن نرسیده گمان میكند همه گردو چوب است و خروج روغن را از آن محال میداند.
او معذور است لیكن عذرش پذیرفته نیست. در این باره گفتهاند:
الانس باللّه لا یحویه بطّال |
|
و لیس یدركه بالحول محتال[10] |
و الآنسون رجال كلّهم نجب |
|
و كلّهم صفوهٔ للّه عمّال[11] |
[1] . سوره انبیاء، آیه 20 و سوره تحریم، آیه 6.
[2] . فریفته مباش برای محب دلیلهایی است ـ و نزد او از تحفههای دوست وسیلههایی است.
[3] . یکی از آنها تنعّم به تلخی بلای اوست ـ و شادی اوست در هر چه او انجام دهد.
[4] . منع او بخششی مقبول است ـ و فقر اکرام و احسانی عاجل است.
[5] . و از دلایل این که دیده شود عزم او ـ فرمانبرداری دوست است هر چند نکوهشگر اصرار کند.
[6] . و از دلیلها یکی آنکه متبسّم دیده شود ـ با آنکه در دل او از دوست غمهایی است.
[7] . و از دلیلها یکی آن که درک کننده باشد ـ سخن کسی را که پرسش کننده از او بهرهمند میشود.
[8] . و از دلیلها یکی آنکه پارسا دیده شود ـ و در هر چه میگوید با احتیاط باشد.
[9] . نهج البلاغه، بخش حکم و مواعظ، شماره 147.
[10] . بیکاره انس با خدا ندارد ـ و حیلهگر با نیرویش آن را درک نمیکند.
[11] . انس گیرندگان همه مردان برگزیدهاند ـ و همه خاصّ و کارگزاران خدایند.