بدان! انسان ضعیف گمان میكند كه نهی پیامبر خدا از خارج شدن از شهری كه در آن طاعون بروز كرده[1] دلیل بر نهی از خروج از شهری است كه در آن گناه واقع میشود، زیرا هر كدام از آنها فرار از قضای الهی است.
و این استدلال ممتنع است چه علت نهی از ترك شهری كه در آن طاعون بروز كرده آن است كه اگر این در بسته نشود تندرستها از آن كوچ میكنند و تنها بیماران و طاعونزدهها بلا تكلیف و بدون سرپرست در شهر میمانند، و همگی به آسانی نابود میشوند.
از این رو پیامبر خدا بنابر بعضی از اخبار فرار از شهر طاعونزده را به فرار از صف جنگ با كافران تشبیه فرموده است،[2] و اگر این امر از قضای الهی بود به كسی كه نزدیك شهر رسیده اجازه بازگشت داده نمیشد.
بنابراین فرار از شهری كه در معرض گناه است فرار از قضای الهی نیست بلكه قضای الهی گریختن از آن و از همه چیزهایی است كه در برابر آنها چارهای جز فرار نیست.
همچنین بدگویی از محلهایی كه انسان را به ارتكاب گناه میكشانند و یا از اسبابی كه به گناه دعوت میكنند به منظور ایجاد نفرت از گناه نكوهیده نیست، چه این امر عادت پیشینیان صالح بوده، به طوری كه گروهی بر نكوهش بغداد (به دلیل رواج معصیت) اتّفاق داشته و بدگویی از آن را اظهار و از آن خواستار فرار بودند.
ابن مبارك گفته است: شرق و غرب را گردش كردم شهری بدتر از بغداد ندیدم. گفتند: چگونه؟
گفت: آن شهری است كه نعمت خدا در آن خوار است، و معصیت خدا در آن كوچك شمرده میشود. و هنگامی كه وارد خراسان شد، به وی گفتند: بغداد را چگونه دیدی؟ پاسخ داد: در آن جز پلیس خشمناك و بازرگان اندوهناك و قاری سرگردان ندیدم.
نباید گمان رود كه این سخن غیبت و گناه است، زیرا در آن نام شخصی برده نشده تا به او زیانی وارد شود. بلكه منظور گوینده، بر حذر داشتن مردم از آن شهر است. و این دلیل بر آن است كه اگر كسی در شهری سكنا كند كه در آن زیاد گناه میشود و كارهای نیك كم در آن صورت میگیرد، از نظر اقامت در آن شهر معذور نیست، بلكه باید از آن مهاجرت كند.
خداوند فرموده است:
﴿أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ الله واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِیها﴾؛[3]
«مگر سرزمین خدا پهناور نبود که مهاجرت کنید»،
و اگر عایلهاش یا وجود علاقهای مانع او از مهاجرت است نباید از حال خود راضی باشد، و دلش بدان آرام گیرد، بلكه باید از اقامت خود در آن شهر دلنگران بوده و پیوسته بگوید:
﴿رَبَّنا أَخْرِجْنا مِن هٰذِهِ الْقَرْیةِ الظَّالِمِ أَهْلُها﴾؛[4]
«خدایا ما را از این شهر (مکّه) که اهلش ستمگرند بیرون آور»،
زیرا هرگاه ستم تعمیم یابد، بلا فرود میآید، و همه را هلاك میگرداند. و هم مطیعان و هم عاصیان را فرا میگیرد، چنان كه خداوند فرموده است:
﴿وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِیبَنَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً﴾؛[5]
«و بپرهیزید از فتنهای که تنها به ستمکاران شما نمیرسد.»
در این صورت برای چنین شخصی، نقصانی در اسباب دین نیست، لیكن قطعی است كه رضایت مطلق وجود ندارد، مگر آنگاه كه وجود اسباب به فعل خداوند نسبت داده شود. امّا لزومی ندارد كه به این حال راضی و خشنود باشد.
عالمان، در این كه از اهل مقامات زیر كدام افضل است اختلاف كردهاند:
1 . آنكه مرگ را به سبب شوق به لقای پروردگار دوست میدارد.
2 . آنكه بقای زندگی را دوست میدارد تا پروردگارش را خدمت كند.
3 . كسی كه میگوید: من چیزی اختیار نمیكنم و به آنچه خداوند برایم اختیار میكند راضی و خشنودم.
این مسأله را از صاحب معرفتی پرسیدند گفت: دارنده رضا افضل است چه زبان درازی او كمتر است.
غزالی از امیرالمؤمنان نقل كرده كه:
آن حضرت فرموده است: از پیامبر خدا درباره سنّت او پرسیدم، فرمود: معرفت سرمایه من، خرد اساس دین من، محبّت ابزار من، شوق مركب من، یاد خدا همدم من، اطمینان گنج من، اندوه رفیق من، عمل سلاح من، صبر ردای من، رضا دستاورد من، فقر مباهات من، زهد پیشه من، یقین نیروی من، راستی شفیع من، طاعت سپر من، جهاد خوی من و روشنی چشمم در نماز است.»
[1] . نهی از فرار از طاعون، صحیح مسلم، ج 7، ص 27 از حدیث اسامهٔ بن زید.
[2] . آداب سفر، ج 4، ص 52، مسند احمد، ج 6، ص 145.
[3] . سوره نساء، آیه 97.
[4] . سوره نساء، آیه 75.
[5] . سوره انفال، آیه 25.