borhani برهانی آفرینش خلق درباره  خداشناسی
فاطمه (س) تجلیگاه انوار آفرینش «جلد ششم»
سبب چهارم ـ معنای حسن و جمال

آن‌كه در تنگنای خیالات و محسوسات زندانی است، بسا گمان می‏كند زیبایی و جمال، جز تناسب اندام و شكل، و خوبی رنگ و سرخ و سپیدی، و بلندی قامت و امثال چیزهایی كه انسان صاحب جمال را بدان توصیف كنند، معنای دیگری ندارد، چه حسّ غالب در مردم، حسّ بینایی است و توجّه مردم نیز بیشتر به صورت اشخاص است. از این رو انسان گمان می‏كند آنچه دیدنی نیست و در خیال نمی‏آید و دارای شكل و رنگ و اندازه نیست، حسن او قابل تصوّر نمی‏باشد، و هر گاه حسن او قابل تصوّر نباشد، در ادراك آن لذّتی نیست و در نتیجه محبوب نخواهد بود.

لیكن این گمان، خطایی روشن است. چه زیبایی به مدركات چشم، تناسب اندام، آمیختگی سرخی و سپیدی منحصر نیست. ما می‏گوییم: این خطّی زیباست، و این آوازی زیباست، بلكه می‏گوییم: این جامه‏ای زیبا و این ظرفی زیباست. حال اگر زیبایی تنها در صورت است، زیبایی آواز و دیگر چیزها چه معنایی دارد؟

روشن است كه چشم از نگاه كردن به خطّ زیبا، و گوش از شنیدن آوازهای خوش و پاكیزه لذّت می‏برد، و هیچ چیزی از مدركات نیست، جز این كه به زیبا و زشت تقسیم می‏شود.

آنچه به معنای زیبایی است و اشیای مذكور در آن مشاركت دارند، ناگزیر از بحث و بررسی است. لیكن بحث آن طولانی است و در خور علم معامله نیست كه در آن طولانی سخن گفته شود. ناچار صریح حقّ را ذكر می‏كنیم و می‏گوییم:

زیبایی و جمال هر چیزی در آن است كه كمالی كه ممكن و سزاوار آن است، برایش حاصل شده باشد و هرگاه همه كمالاتی كه برای آن ممكن است، در او فراهم شده است آن چیز در نهایت جمال خواهد بود و این غایت كمال او نیز می‏باشد، و هر قدر برخی از كمالات او در وی حاصل شد، حسن و جمال او نیز به همان اندازه خواهد بود.

اسب خوب و زیبا آن است كه همه آنچه سزاوار اسب است، اعمّ از هیأت، شكل، رنگ، تكاوری و قابلیت حمله و گریز در آن گرد آمده باشد.

خطّ زیبا آن است كه همه چیزهایی كه شایسته خطّ خوب است، اعمّ از تناسب و توازن حروف و استقامت ترتیب و حسن انتطام در آن جمع آمده باشد.

هر چیزی را كمالی است كه او سزاوار آن است و ضدّ آن سزاوار غیر آن است. پس حسن هر چیزی در كمالی است كه او لایق آن می‏باشد.

از این رو آنچه مایه زیبایی اسب است، نمی‏تواند مایه زیبایی انسان باشد و آنچه موجب زیبایی خطّ است، موجب زیبایی آواز نیست و آنچه سبب زیبایی ظروف است، سبب زیبایی لباس نخواهد بود، همچنین دیگر چیزها.

اگر بگویید، هر چند همه این اشیا با حسّ بینایی ادراك نمی‏شود، مانند آوازها، مزه‏ها و بویها، لیكن ادراك آن‌ها همواره با حواسّ صورت می‏گیرد، پس آن‌ها محسوساتند و كسی حسن و جمال محسوسات را منكر نشده و لذّتی را كه از ادراك زیبایی و جمال آن‌ها حاصل می‏شود، انكار نكرده است. آنچه مورد انكار است، چیزی است كه با غیر حواسّ درك شود.

پاسخ این است كه، بدانی زیبایی و جمال در غیر محسوسات موجود است، چه اینکه گفته می‏شود: این خویی نیكوست، آن دانشی نیكوست، این روشی نیكوست و آن اخلاقی جمیل‏ و زیباست و مقصود از اخلاق جمیل دانش، خرد، پاكدامنی، دلیری، پرهیزگاری، كرم، و مروّت و دیگر خصلت‌های نیكوست و هیچ یك از این صفات با حواسّ پنج‌گانه ادراك نمی‏شود، بلكه به وسیله نور بصیرت باطن، دریافت می‏گردد.

همه این خصلت‌های جمیله دوست داشتنی و محبوبند، و آن‌كه دارای این صفات باشد، طبعا نزد كسی كه صفات او را بداند محبوب است.

دلیل صحّت این امر آن است كه طبایع به دوستی پیامبران سرشته شده‏اند، با این كه آن‌ها را ندیده‏اند، بلكه بر دوستی ارباب مذاهب نیز به همین گونه‏اند تا آن جا كه محبّت آدمی نسبت به رهبر مذهبش به سر حدّ عشق می‏رسد، به طوری كه همه اموالش را در نصرت مذهبش و دفاع از آن خرج می‏كند و جان خود را در پیكار با كسی كه نسبت به پیشوا و متبوع او بد گوید، به مخاطره می‏اندازد. چه بسیار خون‌هایی كه در راه نصرت صاحبان مذاهب ریخته شده است.

ای كاش می‏دانستم مثلا كسی كه پیشوایش را دوست می‏دارد، برای چه چیزی دوستدار اوست، در حالی كه هرگز صورت او را ندیده است و اگر او را ببیند، بسا از صورت او خوشش نیاید.

بنابراین آنچه او را به زیاده روی در محبّت وادار می‏كند سیرت باطن اوست، نه صورت ظاهر چه صورت ظاهر او به خاك مبدّل می‏شود، پس دوستی او به سبب صفات باطنی او می‌باشد كه عبارت از دین، پرهیزگاری، فراوانی دانش، احاطه به مدارك دین، قیام او به افاضه علوم شرعی و منتشر كردن این خیرات در جهان به وسیله اوست و همه این‌ها كارهای خوبی هستند كه حسن آن‌ها جز به نور بصیرت ادراك نمی‏شود، و حواس از درك آن‌ها قاصر است. این صفات باطنی همگی به علم و قدرت برگشت دارد و این زمانی صورت می‏گیرد كه انسان حقایق امور را بداند و قادر باشد كه نفس خویش را به سركوب كردن شهواتش وادار كند.

بنابراین، همه خصلت‌های خوب، از این دو صفت انشعاب می‏یابند و با حسّ درك نمی‏شوند و محلّ آن‌ها در جزء لا یتجزّای بدن است و در حقیقت همان محبوب است، در حالی كه جزء لا یتجزّا، دارای صورت و شكل و رنگ نیست، تا به چشم دیده شود و به این سبب محبوب باشد.

لذا زیبایی و جمال، در سیرت‌هاست نه صورت‌ها، و اگر سیرت خوبی بدون دانش و بصیرت یافت شود، موجب دوستی نخواهد بود.

لذا محبوب، كسی است كه واجد سیرت زیبا باشد، و آن عبارت از؛ اخلاق ستوده و فضیلت‌های شریف و پسندیده است و این صفات همگی به علم و قدرت برگشت دارد و طبعا محبوبند، در حالی كه با حواس ادراك نمی‏شوند تا آن جا كه اگر كودكی را واگذارند كه به طبع خود رفتار كند، اگر بخواهیم غایب‏ یا حاضر یا مرده یا زنده‏ای را دوست او گردانیم، راهی جز این نداریم كه در توصیف او به شجاعت و كرم و دانش و دیگر صفات ستوده وی مبالغه كنیم و هرگاه كودك به آن‌ها معتقد شود، نمی‏تواند او را دوست نداشته باشد.

آیا جز این است كه دوستی صحابه و دشمنی ابوجهل و ابلیس، به سبب مبالغه در توصیف آن‌ها به خوبی‌ها و زشتی‌ها كه با حواس ادراك نمی‏شوند، بر دل‌ها چیره شده است، بلكه در آن هنگام كه مردم، حاتم را به سخاوت و دیگری را به شجاعت توصیف می‏كنند، بی اختیار دل‌ها دوستدار آن‌ها می‏شود.

این دوستی بر اثر آن نیست كه صورت محسوس آن‌ها را دیده، و یا بهره‏ای از آن‌ها برده باشند، بلكه، هرگاه حكایت شود كه یكی از پادشاهان در یكی از ممالك روی زمین به عدالت و نیكی رفتار و به بذل و بخشش اقدام می‏كند، محبّت او بر دل‌ها چیره می‏شود، با آن‌كه دوستان به سبب بعد مسافت از رسیدن به احسان او نومیدند.

فهرست مطالب

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید مجتبی برهانی می باشد.

طراحی و توسعه توسط: