اكنون بنگر كه آنچه در نفس خود ظاهر، و ظاهر كننده غیر خودش میباشد هرگاه ضدّ آن عارض نشود، چگونه به سبب ظهور خود، ابهام و اختفای او فراهم میشود. [دقت کنید] خداوند متعال ظاهرترین موجودات است و همه اشیا به او هویدا و آشكار است.
اگر او را عدم یا غیبت یا تغییری باشد، آسمانها و زمین نابود و ملك و ملكوت معدوم و تفاوت میان این دو حالت درك میشود و اگر برخی اشیا به او و بعضی به غیر او موجود بود میان دو چیز در دلالت تفاوت وجود داشت لیكن دلالت او در همه اشیا عام و بر نظام واحد است، و وجود او در همه احوال دایمی است و خلاف آن غیر ممكن میباشد.
بنابراین شدّت ظهور او موجب خفا و پوشیدگی شده و همین امر سبب قصور فهمها گردیده است. امّا كسی كه دارای بینشی قوی است و نیرویش به ضعف نگراییده و از اعتدال برخوردار باشد در جهان جز خدا چیزی نمیبیند و غیری برای او نمیشناسد.
میداند كه در عالم هستی جز خدا و افعال او چیزی وجود ندارد، و افعال وی اثری از آثار قدرت او و تابع اوست، لذا در حقیقت بدون او وجودی برای آنها نیست، و وجود منحصر به خداوند یگانة بر حقی است كه هستی همه افعال، قائم به اوست. كسی كه حالش بدین گونه باشد به هیچ فعلی نمینگرد جز این كه در آن، فاعل را میبیند، و آن را از حیث این كه آسمان یا زمین یا حیوان یا درخت است فراموش میكند، بلكه از حیث این كه صنع خدای یکتاست به آن مینگرد.
بنابراین چنین كسی به غیر خدا نمینگرد، او مانند كسی است كه به شعر یا خط یا تصنیف كسی نظر كند، و آثار او را از جهت این كه آثار اوست مشاهده كند، نه آنكه بخواهد به آنچه بر كاغذ رقم زده شده از حیث مركّب و رنگ بنگرد، چه در این صورت به غیر مصنّف نظر نكرده است.
سرتاسر جهان تصنیف خداوند متعال است، كسی كه به آن، از حیث این كه فعل خداوند است بنگرد، و آن را فعل خداوند بشناسد، و آن را برای این كه فعل خداست دوست بدارد، چنین كسی تنها به خدا نگریسته و جز او را نشناخته و غیر او را دوست نداشته است.
او موحّدی است به حق كه در جهان جز خدا چیزی نمیبیند، و به خودش از حیث آنكه كسی است نمینگرد، بلكه خود را از جهت آنكه بنده خداست مشاهده میكند.
این همان كسی است كه درباره او گفته میشود: در توحید و در نفس خود فانی شده است، و به همین مطلب اشاره كرده آنكه گفته است: ما با خود بودیم و از خود فانی شدیم، آنگاه بی خود باقی ماندیم.
این امور در نزد ارباب بینش روشن است، لیكن بر فهمهای ضعیف دشوار شده است.
سبب دشواری آن یا ضعف ادراك و یا اشتغال به خود و اعتقاد به این است كه بیان و توضیح این مطالب برای دیگران به آنها مربوط نیست و همین امر موجب قصور فهمها از شناخت خداوند شده است. علاوه بر این همه مدركاتی كه بر خدا گواهی میدهد آنها را انسان در كودكی و به هنگام فقدان عقل درك میكند و زمانی كه غریزه عقل اندك اندك در او ظاهر شود اندیشه او در شهواتش مستغرق میگردد، و و از حق غافل میگردد. لذا هرگاه ناگهان حیوان یا گیاه عجیبی ببیند یا با فعلی از افعال الهی كه خارق عادت و شگفت انگیز باشد روبرو شود. بی اختیار زبانش به معرفت حق گشوده میشود و سبحان الله بر زبان میآورد.
این امور و نظایر آنها از اسبابی است كه با فرو رفتن در غرقاب شهوات، راه كسب انوار معرفت را به روی خلق سدّ كرده و او را از شنا در بحر پهناور آن باز داشته است. و در نتیجه مثل مردم، در به دست آوردن معرفت الهی، مانند مدهوشی است كه سوار الاغش بود و الاغش را میجست.
آری امور روشن چون طلب شود دشوار میگردد، و رمز نقصان معرفت مردم همین است كه باید به حقیقت دانسته شود. از این رو گفتهاند:
فقد ظهرت فلا تخفی علی أحد |
|
إلّا علی أكمه لا یعرف القمرا[1] |
لكن بطنت بما أظهرت محتجبا |
|
و كیف یعرف من بالعرف قد سترا[2] |
[1] . آشکاری و بر کسی پوشیده نیستی ـ جز بر کور مادرزادی که ماه را نمیشناسد.
[2] . لیکن به چیزی که ظاهر کردی پنهان و محجوب شدی ـ و چگونه شناخته شود کسی که به آشنایی مستور شده است.