از نشانههای دیگر آنكه با خلوت و مناجات با خداوند و تلاوت كتاب او انس داشته و بر بیداری شب مواظبت داشته باشد، آرامش شب و صفای وقت و رفع موانع را مغتنم شمارد.
كمترین درجات محبّت، خلوت كردن با دوست و لذّت بردن از راز و نیاز کردن با اوست، و كسی كه خواب و افسانهگویی برای او لذیذتر و گواراتر از مناجات با حق تعالی باشد، چگونه ممكن است دوستی او درست باشد. هرگاه به غیر خدا انس گیرد به اندازه این انس از خدا دور و از محبّت او ساقط میشود.
در داستان برخ، كه بردهای سیاه بود و موسی به وسیله او استسقاء و طلب باران كرد، آمده است؛ كه خداوند به موسی فرمود: برخ بندهای نیكو برای من است جز این كه در او عیبی است، عرض كرد: پروردگارا عیب او چیست؟ فرمود: از نسیم سحر خوشش میآید و با آن آرامش مییابد، و كسی كه مرا دوست بدارد به چیزی آرام نمیگیرد.
نقل شده است؛ عابدی در بیشهزاری روزگاری دراز خدا را عبادت كرد. روزی نگاهش به پرندهای افتاد كه در درختی آشیانه ساخته و در آن سكنا گزیده و نغمه سر میدهد، گفت: ای كاش نمازگاه خود را در زیر این درخت قرار دهم و با آواز این مرغ انس گیرم و همین كار را انجام داد. خداوند به پیامبر زمان او وحی فرمود؛ كه به فلان عابد بگو: چون به مخلوقی انس گرفتی تو را از درجهای ساقط كردم كه هرگز با هیچ عمل خود نمیتوانی به آن برسی.
بنابراین، نشانه محبّت، كمال انس به مناجات با محبوب، و كمال تنعّم به خلوت با او، و كمال بیزاری از هر چیزی است كه خلوت را بر او منغّص كند، و مانع لذّت راز و نیاز او با محبوب گردد. و نشانه كمال انس با خدا آن است كه همه عقل و فهم آدمی، در لذّت مناجات با او مستغرق شود، و مانند كسی باشد كه با معشوق خود در خطاب است، و با او راز و نیاز میگوید.
این لذّت در برخی بدان پایه رسیده كه هنگامی كه در نماز بودهاند حریق در خانهشان روی داده و آنان متوجّه آن نشدهاند و یا پای آنها را به سبب بیماری كه به آن دچار شدهاند به هنگام نماز بریدهاند و احساس نكردهاند، و هرگاه محبّت و انس غلبه یابد، خلوت با خدا و مناجات با او مایه روشنی چشم انسان میشود، و به سبب آن همه غمهایش برطرف میگردد، بلكه دلش چنان در محبّت و انس مستغرق میشود، كه امور دنیا را تا چند بار در گوش او بازگو نكنند نمیفهمد، و او همچون عاشقی شیداست كه به زبانش با مردم سخن میگوید و در باطن با یاد دوست خود همنشین است. آری دوست آن است كه جز به محبوب خود آرام نگیرد.
خداوند به داوود وحی فرمود: كسی كه مدّعی محبّت من باشد و به هنگامی كه شب فرا رسد از من غافل شود و بخوابد دروغ گفته است. آیا نه این است كه هر محبوبی دیدار دوستش را طالب است؟ و اینك من برای كسی كه جویای من است موجودم.
موسی عرض كرد: پروردگارا! كجایی تا من قصد تو كنم، فرمود: هرگاه قصد من كنی به من رسیدهای.
از نشانههای دیگر آن است كه بر آنچه جز خدا از او فوت میشود اندوه نخورد، بلكه در برابر هر ساعتی كه بر او بگذرد و در آن از ذكر خدا و طاعت او فارغ باشد متأسّف شود، و در این هنگام است كه با التماس و پوزش و طلب آمرزش و توبه به خدا بازگشت میكند.
یكی از عارفان گفته است: خداوند را بندگانی است كه او را دوست میدارند و به او آرامش مییابند و بر آنچه از دنیا كه از آنها فوت شده تأسّف نمیخورند، و به لذتهای نفسانی نمیپردازند، دلهای آنها شاكر و راضی است، چه سلطنت پادشاه آنها كامل است، آنچه را بخواهد واقع میشود و هر چه نصیب آنهاست به آنان میرسد و آنچه از ایشان فوت شده به مقتضای حسن تدبیر او نسبت به آنها بوده است.
وظیفه دوست آن است كه چون از غفلت باز گردد، بی درنگ رو به سوی محبوب خود آورد و به پوزش و پرسش بپردازد و بگوید: پروردگارا! به خاطر کدام گناه احسانت را از من دریغ داشتهای، و مرا از پیشگاه خود راندهای، و به نفس خود مشغول، و به پیروی از شیطان واداشتهای؟ او بدین طریق صفای ذكر و رقّت دل پیدا میكند. و همین حالت، كفّاره گناه او و سبب محو غفلتی است كه در سابق از او سر زده است، و این لغزش زبانی موجب تجدّد و تازگی ذكر و صفای دل او میشود.
هرگاه محبّ جز محبوب را نبیند و همه چیز را از او بداند هرگز دچار اندوه نمیشود و شكایت نمیكند و همه چیز را با رضا تلقّی میكند و میداند كه محبوب جز آنچه را كه خیر او در آن است برای او تقدیر نكرده است، و قول خداوند را به یاد میآورد كه فرموده است: ﴿عَسی أَنْ تَكْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیرٌ لَكُمْ﴾.[1]
از نشانههای دیگر آن است؛ كه به طاعت، آسایش یابد و بر او سنگینی نكند و بدان وسیله رنج از او دور شود. زیرا عاشق تلاش در راه معشوق را گران نمیشمارد و دلش به خدمت او لذّت میبرد، هر چند بر بدنش مشقّت بار باشد.
و هرگاه تنش از ادای خدمت ناتوان شود بزرگترین آرزویش آن است كه دوباره قدرت یابد، و عجز و ناتوانی از او برطرف گردد، تا به خدمت او مشغول شود.
آری محبّت خدا چنین است، زیرا هر محبّتی بر دل چیرگی یابد ناچار محبّتهای پایینتر از خود را مقهور و از صحنه دل بیرون میكند. لذا كسی كه چیزی در نزد او محبوبتر از راحتی بدن باشد برای خدمت به آن تن آسانی را رها میكند، و اگر چیزی در نزد او محبوبتر از مال باشد در راه محبّت آن از مال چشم میپوشد.
به یكی از محبّان كه توان و مال خود را بذل كرده بود، تا به حدّی كه چیزی برایش باقی نمانده بود، گفته شد: سبب این حال تو در طریق دوستی چه بوده است؟ پاسخ داد: شنیدم روزی محبّی بر محبوبش دست یافته بود و به او میگفت: به خدا سوگند من با تمام قلبم تو را دوست میدارم و تو با تمام رخسار از من روی میگردانی.
محبوب به او گفت: اگر تو مرا دوست میداری چه چیزی را برایم خرج میكنی، پاسخ داد:
ای مولای من هر چه دارم، ملك تو میكنم. سپس روحم را برایت خرج میكنم، تا هلاك شود، من گفتم: این محبّت مخلوقی نسبت به مخلوقی، و بندهای درباره بندهای است پس محبّت بنده نسبت به معبود باید چگونه باشد و حال آنكه همه اینها به سبب اوست.
از نشانههای دیگر آن است كه نسبت به همه بندگان خدا، دلسوز و مهربان، و بر همه دشمنان خدا سرسخت و ناسازگار باشد. چنان كه خداوند متعال فرموده است: ﴿أَشِدَّاءُ عَلَی الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَینَهُمْ﴾.[2] در راه رضای خدا، نكوهش هیچ نكوهشگری در او تأثیر نكند، و هیچ چیزی او را از خشم برای خدا باز ندارد.
خداوند دوستانش را به همین اوصاف معرّفی كرده و در یكی از كتب آسمانی فرموده است:
آنها كسانی هستند كه مانند كودك كه به چیزی حریص باشد به محبّت من حرص میورزند و به یاد من باز میگردند چنان كه كركس به آشیانه خود باز میگردد، در برابر محرّمات من، مانند پلنگ خشمگین میشوند، و باك ندارند كه مردم كم باشند یا زیاد.
[1] . سوره بقره، ایه 216: «چه بسا از چیزی کراهت دارید و خیر شما در آن است.»
[2] . سوره فتح، آیه 29: «(و کسانی که با او هستند) در برابر کافران سرسخت و نسبت به همدیگر مهربانند.»