این فصل روشن نمیشود، جز این كه نخست حقیقت محبّت و چگونگی آن و سپس شرایط و اسباب آن دانسته شود و پس از آن بنگریم كه چگونه درباره حقّ تعالی تحقّق مییابد.
نخستین چیزی كه باید حتما دانسته شود آن است كه محبّت تنها پس از معرفت و ادراك، قابل تصوّر است، چه انسان كسی را كه نمیشناسد دوستش نمیدارد. بدین سبب نمیتوان تصوّر كرد كه جمادی متّصف به صفت محبّت شود، زیرا این صفت از ویژگیهای انسان زنده و دارای ادراك است. مُدرَكات ذاتا سه قسماند:
1 . آنچه موافق و ملایم طبع ادراك كننده، و لذت دهنده اوست.
2 . آنچه منافی طبع ادراك كننده، و مایه تنفّر و انزجار اوست.
3 . آنچه در طبع ادراك كننده، لذّت و المی ایجاد نمیكند.
اصل اول
بنابراین هر چیزی كه در ادراك آن لذّت و راحت است، از نظر ادراك كننده محبوب و آنچه در ادراك آن درد و رنج است، نزد ادراك كننده مبغوض و هر چه لذت و المی در پی ندارد، نه محبوب است و نه مكروه.
در این صورت هر چیز لذت بخشی، نزد كسی كه از آن لذت میبرد محبوب است، و معنای محبوب بودن آن است كه طبع بدان، مایل است، و معنای مبغوض بودن آنكه در طبع از آن نفرت است.
لذا دوستی؛ عبارت از گرایش طبع، به چیزی لذّت دهنده است و اگر این گرایش شدّت و قوّت یابد، عشق نامیده میشود، و بغض؛ عبارت از نفرت طبع از چیزی درد آور و رنج دهنده است كه اگر قوی شود آن را مَقت یا دشمنی میخوانند. این نخستین اصل در حقیقت معنای دوستی است كه از شناخت آن چارهای نیست.
اصل دوم
چون دوستی تابع معرفت و ادراك است، ناگزیر بر حسب مدركات و حواسّ به اقسامی منقسم میشود. چه هر حسّی نوعی از مدركات را احساس میكند. و هر یك از آنها از بعضی مدركات لذّت میبرد، و طبع به سبب احساس لذّت به آنها مایل میشود، و از نظر طبع سلیم آن مدركات از محبوبات به شمار میآیند.
لذّت چشم در نگریستن و ادراك دیدنیهای خوب و صورتهای نمكین و زیباست. لذّت گوش در شنیدن آوازهای خوش و موزون، و لذّت بویایی در استشمام بوهای خوش، و لذّت ذایقه در چشیدن مزه طعامها، و لذّت لامسه در لمس نازكی و نرمی است.
و چون این مدركات حسّی لذّت بخشاند، محبوب انسان میباشند، بدین معنا كه طبع سلیم بدانها رغبت دارد تا آن جا كه پیامبر خدا فرموده است: «از دنیای شما سه چیز محبوب من است: بوی خوش، زن، و روشنی چشم من در نماز است».
آن حضرت بوی خوش را محبوب خود میشمرد و روشن است كه چشم و گوش از بوی خوش بهرهای نمیبرند، و تنها نیروی شامّه از آن برخوردار میشود.
همچنین زنان را محبوبات مینامید، در حالی كه تنها چشم و لامسه از آنها بهرهمند میگردند. و شامّه و ذائقه و سامعه را از آنها بهرهای نیست.
و نماز را مایه روشنی چشم خواند و آن را بهترین این محبوبات به شمار آورد در صورتی كه معلوم است حواسّ پنجگانه را از آن نصیبی نیست، بلكه حسّ ششمی كه دل به منزله مركب آن است، از آن بهرهمند میشود و این حسّ را كسی درك میكند كه صاحبدل باشد.
در لذّات حواسّ پنجگانه، بهایم با انسان شریكند، اگر محبّت، منحصر به مدركات این پنج حسّ باشد تا آن جا كه او بگوید: خداوند با حواس درك نمیشود و در خیال متصوّر نمیگردد، پس محبوب نیست.
در این صورت خاصیت آدمی از میان رفته و حسّ ششمی كه بدان از جانوران ممتاز است و از آن به عقل، یا نور، یا دل، یا هر نام دیگر تعبیر میشود از وجود او رخت بر بسته است و در این بحثی نیست.
لیكن این امر بی نهایت بعید است، چه دیده باطن، از چشم ظاهر، قویتر، و ادراك دل، از ادراك چشم، شدیدتر، و جمال مفاهیمی كه به وسیله عقل ادراك میشوند، از جمال صورتهای ظاهری، كه توسّط چشمها درك میگردد، بیشتر و برتر است.
از این رو بی تردید لذّت دل به آنچه از امور شریف الهی درك میكند ـ و بالاتر از آن است كه به وسیله حواسّ ادراك شود ـ تمامتر و كاملتر است و در نتیجه رغبت طبع سلیم و عقل صحیح به این لذّت قویتر و بیشتر است.
دوستی جز گرایش به چیزی كه در ادراك آن لذّت است، معنای دیگری ندارد. بنابر این محبّت خداوند را تنها كسی انكار میكند كه بر اثر قصور فهم، در حدّ بهایم قرار گرفته و به هیچ رو از مرز مدركات حسّی پا فراتر ننهاده است.
اصل سوم:
پوشیده نیست كه انسان خودش را دوست میدارد، و این نیز روشن است كه دیگران را هم برای خودش دوستدار است. آیا میتوان تصوّر كرد كه آدمی دیگری را برای خود او، نه برای خودش دوست بدارد؟ این مطلب از مسایلی است كه درك آن برای ضعیفان دشوار است. تا آن جا كه اینان گمان میكنند تصوّر نمیشود، كه انسان دیگری را برای خود او دوست بدارد، بی آنكه سوای ادراك ذات وی بهرهای از او به وی باز گردد. لیكن حقّ آن است كه این امر قابل تصوّر و موجود است.
از این رو بر ما لازم است كه اقسام محبّت و اسباب آن را شرح دهیم:
یکی این كه نخستین محبوب در نزد هر زندهای نفس و ذات خود اوست.