و معنای حبّ نفس، میل انسان به دوام وجود خویش. و نفرت از عدم و نابودی آن است، زیرا آنچه محبوب است، طبعا ملایم و مطلوب محبّ است. در این صورت چه چیزی میتواند در نزد انسان ملایمتر از نفس او و دوام وجودش باشد. همچنین كدام چیز است كه در نزد او منفورتر و مبغوضتر از عدم و هلاك اوست.
از این رو آدمی دوام وجود خود را دوست میدارد و مرگ و كشته شدن مكروه اوست و این به سبب ترس از وقایع پس از مرگ یا سكرات آن نیست، بلكه اگر بدون هیچ درد و رنج و یا ثواب و عقابی از این جهان ربوده شود، بدین امر خشنود نبوده از آن كراهت خواهد داشت، و مرگ و عدم محض را جز به هنگامی كه در زندگی دچار رنج و درد شدید میشود دوست نمیدارد، و چون گرفتار بلایی میشود، زوال آن بلا محبوب اوست.
و اگر عدم را خواهان باشد برای خود آن نیست، بلكه برای آن است كه در آن، بلا زایل میشود. لذا هلاكت و عدم نزد او مبغوض، و دوام و وجود، محبوب است. و همان گونه كه دوام وجود محبوب اوست كمال وجود نیز مطلوب اوست، زیرا ناقص فاقد كمال است و نقص به نسبت مقدار مفقود، عدم است و نسبت به انسان هلاكت میباشد. و هلاكت و عدم، در صفات و كمال وجود، مبغوض است، چنان كه در اصل ذات مبغوض میباشند و وجود صفات كمال محبوب است، همان گونه كه دوام اصل وجود، محبوب است و این غریزهای است كه به حكم سنّت باری تعالی در طبایع قرار داده شده است: ﴿وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ الله تَبْدِیلًا﴾.[1] اما اسباب دوستی عبارتند از :
[1] . سوره فتح، آیه 23: «و هرگز برای سنّت خداوند تغییر و تبدیلی نخواهی یافت».