زیرا بسا دو شخص كه میان آنها محبّتی محكم و استوار برقرار است بی آنكه سبب آن جمال و زیبایی یا بردن بهرهای از یكدیگر باشد، بلكه انگیزه آن صرفا تناسب ارواح است چنان كه پیامبر خدا فرموده است: «ارواح لشگریانی مجهّزند، آنچه از آنها یكدیگر را بشناسند، گرد هم میآیند و آنچه از آنها همدیگر را نشناسند، اختلاف مییابند».[1]
بنابراین اقسام دوستیها به پنج سبب بازگشت دارد:
یكی از آنها، محبّت انسان به ذات و كمال و بقای خویش است.
دوّم، محبّت انسان نسبت به كسی است كه به او احسان كند، در چیزی كه به دوام وجود او بازگشت دارد و به بقای او و دفع مهلكات از او كمك میكند.
سوم، دوست داشتن كسی كه ذاتا نسبت به مردم نیكوكار است، هر چند احسانی به او نكرده باشد.
چهارم، دوست داشتن هر چه ذاتا جمیل و زیباست، خواه این زیبایی در صورت ظاهر باشد یا در صورت باطن
پنجم، دوست داشتن كسی كه میان آنها مناسبت نهانی باطنی وجود دارد.
اگر همه این اسباب، در یك شخص گرد آید، بی تردید محبّت چند برابر میشود، چنان كه اگر انسان فرزندی داشته باشد زیبا روی، خوشخوی، دانشور، خوش تدبیر، نیكوكار و نسبت به پدر و مادر نیك رفتار، قطعا بی نهایت محبوب خواهد بود، و قوّت محبّت نسبت به وی پس از اجتماع این صفات در او بر حسب قوت این صفات در نفس دوست دارنده است.
اگر این صفات در منتهای درجه كمال باشد قطعی است كه دوستی هم در بالاترین درجات خواهد بود. و ما اكنون روشن میكنیم كه اجتماع همه این اسباب و كمال آنها، جز درباره حقّ تعالی، قابل تصوّر نیست از این رو در حقیقت كسی جز خداوند استحقاق محبّت ندارد.
[1] . صحیح مسلم، ج 8، ص 41.