و آن عبارت است از محبّت انسان به ذات، بقا، كمال و دوام وجود خویش، و بغض او نسبت به هلاكت و عدم و نقصان خود و آنچه او را از وصول به كمال باز دارد. اینها فطرت و سرشت هر انسان زندهای است، و تصوّر نمیرود هیچ جانداری از اینها تهی باشد و همین امر، مقتضی كمال محبّت نسبت به خداوند متعال است چه كسی كه خود و پروردگارش را بشناسد، قطعا میداند كه به ذات خود وجودی ندارد و هستی و دوام و كمال آن، از خدا، به وسیله خدا و به سوی خداست. و اوست كه وجود او را ایجاد و اختراع كرده و به او نعمت بقا بخشیده است.
همچنین اوست كه با آفرینش صفات كمال، و ایجاد اسبابی كه رساننده او بدان باشد، و آفریدن دانش به كار بستن این اسباب، وجود او را كامل میگرداند. و گرنه بنده از حیث ذات خود وجودی ندارد. و اگر خداوند نعمت هستی به او نبخشیده بود، نابودی محض و عدم صرف بود. و چنانچه با ابقای وجود به او تفضّل نكرده بود، پس از وجود، هلاك و نابود میشد. و اگر به فضل خود خلقت وی را كامل نكرده بود، پس از ایجاد نیز وجودی ناقص و ناتمام بود.
كوتاه سخن آنكه، در جهان هستی چیزی وجود ندارد كه به ذات خود قیام داشته باشد، جز خداوند زنده، پایداری كه به ذات خود قایم است و هر چه جز اوست، قایم به اوست. لذا اگر كسی كه دارای این عرفان است، ذات خود را دوست بدارد، در حالی كه بداند هستی ذات او از غیر است و او را آفریننده و ایجاد كننده و مخترع و بقا دهنده و قایم به ذات خویش و مقوّم غیر خود بداند، در حقیقت آفریننده و بقا دهنده خود را دوست میدارد.
و اگر او را دوست ندارد، به سبب آن است كه خود و پروردگارش را نشناخته است.