در کتاب الدّر المنثور است که بخاری و دیگر علماء اهل سنت، و بیهقی
- در کتاب «الاسماء و الصفات» - همگی از ابوموسی اشعری روایت کردهاند که گفت: رسول خدا6 فرمود:
خداوند سبحان ظالم را آن قدر مهلت میدهد که وقتی گرفتش، دیگر رهایی نداشته باشد، آن گاه این آیه را قرائت کرد: ﴿وَ کَذٰلِکَ أَخْذُ رَبِّکَ إِذَا أَخَذَ الْقُرَى وَ هِيَ ظَالِمَةٌ إِنَّ أَخْذَهُ أَلِيمٌ شَدِيدٌ﴾.[1]
و درهمان کتاب آمده که ترمذی و بعضی علماء اهل سنت، از عمر بن خطاب نقل کردهاند که گفت: وقتی آیه شریفه ﴿فمنهم شقیٌّ و سعیدٌ﴾ نازل شد من از رسول خدا6 پرسیدم: پس دیگر به چه امید عمل نیک انجام دهیم؟ به امید سرنوشتی که خدا از تقدیر آن فارغ شده؟ یا به امید چیزی که هنوز خداوند از آن فارغ نگشته؟
فرمود: بلکه بر اساس سرنوشتی که خدا از آن فارغ شده، و قلمهای تقدیر بر آن جاری گشته. ای عمر! و لیکن هر کسی برای چیزی که خلق شده، عمل کردن به منظور رسیدن به آن، برایش میسور است.[2]
این جمله آخری به طرق متعددی از طرق اهل سنت از عمر روایت شده و هم چنان که در صحیح بخاری از عمران بن حصین روایت آورده که گفت: به رسول خدا6 عرض کردم: اهل عمل در (انتظار رسیدن به) چه چیز عمل میکنند؟
فرمود: هر کس برای رسیدن به آنچه که تقدیرش برایش نوشته راه آسانی دارد.[3]
و نیز در همان کتاب از علی (کرم الله وجهه) از رسول خدا6 روایت شده که وقتی در تشییع جنازهای بود، چوبی برداشت و با نوک آن زمین را میخراشید در همین حال فرمود: هیچ یک از شما نیست مگر آنکه منزلش را معلوم کردهاند که در بهشت است یا در دوزخ. پرسیدند بنابراین آیا بر (اعمال خود) تکیه و اتکا نکنیم؟ فرمود: عمل بکنید، زیرا هر کس برای رسیدن به آنچه که تقدیر برایش نوشته راه آسانی دارد و سپس این آیه را تلاوت فرمودند: «فَأَمَّا مَنْ أَعْطی و اتَّقی... ».[4]
برای اینکه این مطلب روشن شود لازم است بگوییم هیچ خردمند و صاحب فکری شک ندارد در اینکه تمامی حوادثی که در این عالم جریان مییابد، چه آن حادثههایی که از مقوله اعیانند (از قبیل پدید آمدن عسل) و یا آن حادثههایی که از مقوله اثر اعیان باشد (مانند خواص عسل) و خلاصه هر چه باشد ما دام که حادث نشده، در حد امکان قرار دارد یعنی ممکن است حادث بشود و ممکن است نشود.
و به همین جهت، امکان هم یک نسبت به وجود آن دارد و هم نسبتی به عدم آن، مثلا یک چوب را فرض میکنیم که هنوز در اثر احتراق به صورت خاکستر در نیامده، این چوب امکان دارد خاکستر شود، و عینا امکان هم دارد که خاکستر نشود. و همچنین یک قطره منی که مبدأ پیدایش آدمی است مادام که به صورت یک انسان در نیامده ممکن است ما بقی اجزای علت انسان شدنش نیز جمع بشوند ودر نتیجه این قطره، انسان بشود، و ممکن هم هست آن اجزا و شرایط مساعدت نکنند، و در نتیجه به صورت چیز دیگری غیر از انسان در آید.
این امکان تا موقعی است که تکلیفش یکسره نشده باشد، و اما اگر یکسره شده و مثلا خاکستر بالفعل و یا انسان بالفعل گردید، امکان خاکستر شدن و انسان شدن باطل میشود، زیرا دیگر نسبتی با عدم خاکستر شدن و عدم انسان شدن ندارد، بلکه تنها انسان است و خاکستر و چیز دیگری نیست و در عین اینکه خاکستر و انسان است محال است چیز دیگری باشد.
با این بیان به خوبی روشن میشود که اگر ما فعلیات را گرفته و آنها را به علتهای تامهشان نسبت دهیم و علتها را هم باز به علتهای قبلیش و همچنین تمامی سلسله معلولها و سلسله علتها را یک جا در نظر بگیریم، عالم عبارت میشود از مشتی فعلیات، که نه امکان در آنها راه دارد و نه استعداد و اختیار.
و اگر همین موجودات را از این جهت که دارای امکان و استعداد هستند در نظر بگیریم نسبت به غایتهایی که به سوی آن در حرکتند، قهرا نسبت آنها به آن غایتها، نسبت امکان و استعداد خواهد بود و معلوم است که هیچ موجودی از موجودات مادی در رسیدن و نرسیدن به آن غایات از حیز امکان و اختیار بیرون نرفته است.
[1] . الدر المنثور، ج 3، ص 349.
[2] . الدر المنثور، ج 3، ص 349.
[3] . صحیح بخاری، ج 8، ص 153.
[4] . صحیح بخاری، ط مصر، ج8، ص 154.