زمانی که رأی ابوبکر بر آن قرار گرفت که فاطمه را از فدک و عوالی ممانعت نماید و وی از توجّه ابوبکر به سخنان خود مأیوس شد، به سوی قبر پدرش رسول الله6 رفت و خود را روی قبر انداخته و از آن چه که مردم به سرش آورده بودند، به ایشان شکایت نمود و چندان گریست که تربت ایشان با اشکهای وی خیس شد و با این اشعار نوحه سرایی کرد:
قد کان بعدک انباء و هنبثة |
|
لو کنت شاهدها لم یکبر الخطب |
بعد از تو (یا رسول الله) غوغا و مصیبتی به پا شد و اگر تو شاهد آن بودی، مصیبت گسترش نمییافت.
انا فقدناک فقد الأرض و ابلها |
|
و اختل قومک فأشهدهم و قد نکبوا[1] |
چونان زمینی که باران سرشار خود را گم کند، تو را از دست دادیم. قوم تو پراکنده شدند و تو گواه باش که سرنگون گشتند.
قد کان جبریل بالآیات یؤنسنا |
|
فغبت عنا فکلّ الخیر محتجب |
جبرئیل ما را با آیات مأنوس میساخت و چون تو از میان ما رفتی، همه خوبیها از ما دریغ شد.
و کنت بدراً و نوراً یستضاء به |
|
علیک تنزل من ذی العزة الکتب |
تو نور و ماه تمامی بودی که از تو پرتو گرفته میشد و صحیفههای الهی از خدای مقتدر بر تو نازل میشد.
تهجمتنا رجال و استخفّ بنا |
|
بعد النبی و کلّ الخیر مغتصب |
پس از پیامبر، حرمت ما شکسته شد و گروهی بر ما هجوم آوردند و تمامی نیکیها غصب گردید.
سیعلم المتولی ظلم حامتنا |
|
یوم القیامه أنی سوف ینقلب |
آن که سردم دار ستم برخاندان ما بود، روز رستاخیز خواهد فهمید چه گونه زیر و رو خواهد شد
فقد لقینا الذی لم یلقه أحد |
|
من البریه لاعجم و لا عرب |
ما دچار آنی شدیم که هیچ کسی از آدمیان، نه عجم و نه عرب، دچار آن نشده.
فسوف نبکیک ما عشنا و ما بقیت |
|
لنا العیون بتهمال له سکب[2] |
تا زندهایم و برای ما دیدگان اشک باری باشد، باران وار خواهیم گریست.
33. و از ایشان صلوات الله علیها نقل شده است:
قل للمغّیب تحت اطباق الثّری |
|
ان کنت تسمع صرختی و ندائیا |
به آن دور ماندهای که زیر لایههای خاک پنهان گشته بگو اگر ناله و فریادم را میشنوی، بدان.
صبت علی مصائب لو أنّها |
|
صبّت علی الایام صرن لیالیا |
بر وجودم سختیهایی فروریخت که اگر بر روزها فرو میریختند، از ظلمت آن سختیها شب میشدند.
قد کنت ذات حمی بظلّ محمّد |
|
لا أخشی من ضیم و کان جمالیا |
امّا اینک چنان شدهام که از فرومایگان هراس دارم و ستم گرانم را با چادرم میرانم.
فالیوم أخشع للذّلیل و أتّقی |
|
ضیمی و أدفع ظالمی بردائیا[3] |
و در مرثیه سرایی دیگری چنین میگوید:
فالیوم أخضع للذّلیل وأتّقی |
|
ذلّی و أدفع ظالمی بالرّاح |
امّا اینک در برابر فرومایگان درماندهام و از شکستم بیمناکم و با دستان خالی ستم گران را میرانم.
- 34. در حدیث رجعت از امام صادق7 آمده:
«سپس فاطمه شروع کرده و از آن چه که از ابوبکر و عمر کشیده، شکایت میکند و از رفتنش به سوی ابوبکر در جمع مهاجرین و انصار میگوید. و از قول عمر که گفت بیاور آن قبالهای را که میگویی پدرت آن را برای تو نوشته و قباله در آوردن فاطمه و قباله را از او گرفتن و فرو پاشیدن برگهای آن بر سر شاهدان قرشی و مهاجران و انصار و سائر اعراب و تف کردن وی بر قباله و جر دادن آن و گریان و نالان بازگشتن فاطمه به سوی قبر پدر و روی سنگ ریزههای داغ و سوزان دویدن ایشان که بسی ناراحتشان میکرد و استغاثه ایشان به خداوند و به پدرش و تمثّل به شعر رقیقه دختر صفی:
قد کان بعدک انباء و هنبثة |
|
لو کنت شاهدها لم یکبر الخطب |
پس از تو روی دادها و آشوب و مصیبتی رخ داد که اگر تو حاضر بودی، حادثه، غم بار و بزرگ نمیشد.
انا فقدناک فقد الأرض و ابلها |
|
و اختلّ قومک فأشهدهم فقد لعبوا |
چونان زمین که باران سرشارش را از کف دهد، تو را از دست دادیم قومت پراکنده شد و تو شاهدشان باش که بازی خوردند.
أبدت رجال لها نجوی صدورهم |
|
لمّا نأیت و حالت دونک الحجب |
به هنگامی که دور شدی و حجابها میان تو و ما واقع شد، گروهی در برابر آن حادثه کینههای درونشان را آشکار کردند.
لکل قوم لهم قربی و منزلة |
|
عند الاله علی الأدنین مقترب |
هر قومی که نزد خدا منزلتی دارند، نزد آدمیان نیز مورد احترامند
یا لیت قبلک کان الموت حلّ بنا |
|
أملوا أناس ففازوا بالذی طلبوا |
کاش پیش از تو میمردیم تا مردمانی که دنبال فرصت بودند، بدان چه میخواستند، میرسیدند.
سپس برای ایشان جریان ابوبکر را میگوید وارسال او خالد بن ولید و قنفذ و عمر بن خطاب و از جمع کردن او مردم را برای بیرون کشیدن امیرمؤمنان7 از خانهاش برای بیعت در سقیفه بنی ساعده و مشغول بودن امیرالمؤمنین پس از وفات رسول الله برای سامان دادن وضع همسران و خاک سپاری ایشان و سوگواری و جمع آوری قرآن و ادای دیون و تعهدات ایشان پس از فروختن دار و ندار خود و پرداختن آن از طرف رسول الله و گفتار عمر به ایشان که ای علی! بیا بیرون برای پیوستن بدان چه که مسلمانان برای آن اجتماع کردهاند وگرنه میکشیمت و گفتار فضّه خدمت کار فاطمه به آنان که امیرمؤمنان مشغول است و اگر با خود منصف باشید، حق از آن اوست.
و فراهم کردن آنان هیمه و آتش گیره بر در خانه برای آتش زدن خانه امیرمؤمنان و فاطمه و حسن و حسین و زینب و امّ کلثوم و فضّه و آتش افروختن آنان بر در خانه و خروج فاطمه به سوی آنان و گفتار ایشان خطاب به آنان:
«وای بر تو ای عمر!چه گستاخیای است که بر خدا و بر رسول او روا داشتهای؟ میخواهی نسل او را از دنیا براندازی؟ و نور خدا را خاموش سازی و خداوند نور خود را پاس دار است.»
و فریاد عمر بر سر او و گفتهاش که «ای فاطمه محمّد دیگر حاضر نیست و ملائکه دیگر امر و نهی از جانب خدا نمیآورند و علی، جز فردی از مسلمانان نیست. اختیار با توست اگر خواستی علی برای بیعت بیرون میآید یا همهتان را میسوزانم. »
پس فاطمه در حال گریه گفت: «خداوندا! به سوی تو از فقدان پیامبر و رسول برگزیدهات و برگشت امّت او از ما و ممانعت آنان از حق ما که در کتاب مُنزل بر پیامبر مرسلت برای ما قرار دادی، شکایت میکنم. » و گفته عمر که ای فاطمه افسانههای زنانه را رها کن. خدا هرگز نبّوت و خلافت را برای شما قرار نمیدهد و سپس آتش گرفتن درب، دراز کردن قنفذ ملعون دستش را برای گشودن درب و کتک زدن عمر فاطمه را با شلاّق به بازویش که بازوی زهرا مانند دمل سیاه شد و ورم کرد. و سپس لگد زدن به در که به شکم فاطمه اصابت نمود و او محسن را که شش ماهه حامله بود، سقط کرد.
هجوم عمر و قنفذ و خالد بن ولید و سیلی به صورت فاطمه زدن چندان که گوشوارههای فاطمه از زیر روسری ایشان پدیدار شد. و فریاد ایشان که با گریه میگفت: «وا ابتاه! وا رسول الله!»دخترت فاطمه تکذیب شده و کتک میخورد و جنینش کشته میشود و خروج امیرمؤمنان7 از خانه با چشمانی سرخ شده و سر برهنه و انداختن عبای خود بر سر او و بغل کردن فاطمه و گفتار ایشان به وی که «ای دختر رسول خدا! همانا که خداوند پدرت را رحمهٔ للعالمین برانگیخت، خدا را! خدا را! مبادا که روسری از سر برداری و سر به آسمان سائی، به خدا سوگند ای فاطمه، اگر چنین کنی خداوند در روی زمین نه کسی را که شهادت بدهد که محمّد، موسی و عیسی و ابراهیم و نوح رسول الله هستند باقی میگذارد و نه جانوری بر روی زمین میماند و نه پرندهای در آسمان، که خدا همه را هلاک میکند.
سپس فرمود: ای ابن خطاب!وای بر تو از امروز روزت و ما بعد آن و پسین آن. برو بیرون پیش از آن که شمشیرم را کشیده و پسماندههای امّت را فانی سازم. عمر و خالد بن ولید و قنفذ و عبدالرحمن بن ابی بکر خارج شده و بیرون خانه ایستادند و امیرمؤمنان به فضّه گفت ای فضّه! بانویت را دریاب که در اثر لگد و فشار درب، درد زایمان او را فراگرفته و محسن را سقط کرده است، و او به جدش رسول الله6 خواهد پیوست و بدو شکایت خواهد کرد.
علامه مجلسی این مطلب را در بحار الانوار جلد 53 صفحه 1 به نقل از تألیفات برخی از اصحاب ما، گوید: از سرورم امام صادق7 پرسیدم آیا برای مهدی منتظر4 وقتی معین شده است؟. . . .
سپس مفضّل گفت: ای مولای من چه میفرمایید درباره سخن خدای متعال که میفرماید: «وَ إِذَا الْمَوْءُودَةُ سُئِلَتْ بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ» فرموده ای مفضل: والله که موؤده همان محسن است، زیرا او از ماست نه دیگری، و هر کس غیر از این بگوید، او را تکذیب کنید.
مفضل گفت: ای مولای من بعد چه رخ خواهد داد؟
امام صادق7 فرمود:
«سپس فاطمه دختر رسول الله6 برخاسته و میگوید: خدایا وعده و میعادت را درباره من و آنان که به من ستم کردند و حقم را غصب کردند و مرا زده و با تمام فرزندانم نالان گذاشتند انجام ده.»
35. عبد الجلیل فزوینی رازی درباره عمر گوید:
«عمر درب را به شکم فاطمه زد و او را از گریه کردن به پدرش منع کرد».[4]
36. فیض کاشانی گوید:
«سپس عمر عدهای از آزاد شدگان در فتح مکّه و منافقین را دور خود جمع کرد و آنها را به منزل امیرمؤمنان آورد وقتی فاطمه3 دانست که آنان خانه را آتش خواهند زد، برخاست و درب را باز کرد آنان پیش از این که وی از آن جا دور شود، درب را با فشار به عقب تاباندند و فاطمه میان در و دیوار ماند. آنان امیرمؤمنان را که روی جایگاهش نشسته بود حملهور شده و بر سرش ریختند و او را در حالی که به لباسش پیچانده بودند، از خانه خارج کرده و کشان کشان به سمت مسجد بردند. فاطمه میان آنان و میان شوهرش حائل شده و گفت: «سوگند به خدا نمیگذارم. »
پسر عمویم را به ستم بکشید. اکثر آنان او را به خاطر فاطمه رها کردند ولی عمر به قنفذ بن عمران دستور داد که فاطمه را با شلاقش بزند. قنفذ کمر و دو پهلوی او را با شلاق کوفتن گرفت، چندان که او را ناتوان ساخت و ضربهها در جسم شریف او اثر کرد و این زدن، بزرگترین آسیب را در سقط جنینش که رسول الله6 او را محسن نامیده بود، رسانید. »[5]
37. شیخ کفعمی متوفای 905 هـ کتابی دارد بنام المصباح، که آن را از دویست و چهل کتاب برگزیده و گفته است که وی آن را از کتابهایی جمع آوری کرده که بر صحّت آنها اعتماد دارد.
وی در آن کتاب این دعا را از ابن عباس به نقل از علی7 روایت میکند که علی آن را در قنوت نمازش میگفته است.
بخشهایی از آن دعا چنین است:
«وکودکان او را کشتند و منبر پیامبر را از وصی و وارث علم او خالی کردند. . . و شکمی که پاره کردند و جنینی که سقط کردند، دندهای که شکستند و قبالهای که پاره کردند».[6]
شیخ ابوالسماوات [بعد از کلام وی که گذشت] گوید:
«دنده شکسته و قباله پاره شده ایشان اشاره است به آن چه که آنها با فاطمه3 کردند از پاره کردن قباله ایشان تا شکستن دنده او».
- 38. احمد بن خصیب گوید: شنیدم ابوالطفیل عامر بن وائله از امیرمؤمنان نقل میکند که ایشان در ضمن گفت و گویی که با عمر داشت، به عمر میگفت: این همان آتشی است که شما بر در خانه من افروختید تا من و فاطمه دختر رسول الله6 و دو پسرم حسن و حسین و دو دخترم زینب و ام کلثوم را بسوزانید.»[7]
39. بحار الانوار، 30/ 348 به نقل از ارشاد القلوب دیلمی ضمن حدیثی طویل از فاطمه گوید:
«پس آنان هیمه آتش گیر را بر در خانه ما جمع کرده و آتش آوردند که آن را بیفروزند و ما را آتش بزنند. من بر آستانه درب ایستاده و آنان را به خدا و به پدرم سوگند دادم که دست از ما بازدارند و ما را یاری کنند. عمر شلاق را از دست قنفذ نوکر ابوبکر ستاند و بازوانم را زدن گرفت. شلاق چنان به بازویم پیچید که مانند دمل ورم کرد و درب را با لگد کوفته و آن را به سویم که حامله بودم تاباند که به رو درافتادم و چون آتش شعلهور بود، صورتم را میسوزاند. با دست چنان سیلیای به صورتم زد که گوشوارهام روی زمین پاشید و همان دم درد زایمانم گرفت و محسن بی گناهم را در حالی سقط کردم که کشته شده بود. آیا این همان امتی است که باید بر من درود فرستد؟[8]
- 40. عیاشی، 2/ 307 از بعضی اصحاب ما، از یکی از آن دو [امام صادق یا امام باقر8] ضمن حدیثی نقل میکند:
«زمانی که پیامبر6 در گذشت و اختلاف میان مسلمانان افتاد و هنوز رسول الله دفن نشده بود که عمر با ابوبکر بیعت کرد. وقتی علی7 چنین دید که مردم با ابوبکر بیعت کردهاند ترسید که مبادا میان مردم فتنه ایجاد شود.
مشغول کتاب خداوند شد و شروع به جمع آوری آن کرد.
ابوبکر کس دنبال او فرستاد که بیا و بیعت کن. علی هم گفت: «تا زمانی که قرآن را جمع آوری نکنم، از خانه خارج نخواهم شد.
دوباره کس فرستاد و وی گفت تا کارم تمام نشود، خارج نخواهم شد.
عمر مردی را که قنفذ نامیده میشد، فرستاد. فاطمه دختر رسول الله6 برخاست و میان وی و علی7 حائل شد. قنفذ او را زد و بدون علی راه افتاد و رفت. عمر ترسید که علی مردم را جمع کند. دستور آوردن هیمه داد و اطراف خانه او را پر از هیمه کرد. پس از مدّتی عمر با آتش یدر دست پدیدار شد و خواست که خانه علی و فاطمه و حسن و حسین7 را آتش زند که وقتی علی چنین دید، از روی اکراه و نه میل خود خارج شد و بیعت کرد.»[9]
- 41. و در حدیثی دیگر آمده است که امام صادق7 به مفضّل فرمود:
«روزی به مانند محنت کربلا نیست هر چند که روز سقیفه و آتش زدن درب خانه علی و حسن و حسین و فاطمه و زینب و ام کلثوم و فضّه و کشته شدن محسن در اثر ضربه لگد ، بزرگتر و عظیمتر است، چرا که آن روز ریشه تمام ناراحتیهاست.»[10]
42. قاضی عبدالجبار، متوفای 415 هـ و معاصر شیخ مفید گوید:
«شیعه مدعی روایتی است که از جعفر بن محمّد و دیگران نقل کردهاند؛ دایر بر این که عمر فاطمه را با شلاّق زده است.»[11] و[12]
[1] . این دو بیت را احتجاج طبرسی و کشف الغمه و مقتل خوارزمی و تلخیص الشافی و دلائل الامامه و النهایهٔ و تاج العروس و لسان العرب با اختلافی اندک نقل کردهاند. ر. ک بحار 43/ 196.
[2] . در شرح نهج البلاغه چنین است:
قد کان بعدک أنباء و هنبثهٔ لو کنت شاهدها لم تکبر الخطب
أّدت رجال لنا نجوی صدورهم لمّا قضیت و حالت دونک الکثب
تجهمتنا رجال و استخف بنا إذ غبت عنا فنحن الیوم نغتصب
[3] . ثلاثیات مسند احمد نابلسی؛ 2/ 489 و السواد و البیاض علامه؛ 163 و تاریخ الخمیس؛ 2/ 173 و عیون الاثر؛ 2/ 340 و اعلام الساجد شیخ زر کلی؛ 273 و روضهٔالاحباب هروی؛ 413 و وفاءالوفاء سمهودی؛ 2/ 387 و سیرهٔ زینی دحلان در حاشیه سیرهٔ حلبی؛ 3/ 364 و نزههٔ المجالس علامه عبدالرحمن صفوری؛ 2/ 166 و الانوار المحمدیه نبهانی؛ 593 و جمع الوسائل قاری ملاعلی؛ 2/ 263 و اهل البیت الستاد توفیق؛ 164.
[4] . الماساهٔ ، 2/ 296 به نقل از النقض، 302.
[5] . الماساهٔ ، 2/ 297 به نقل از علم الیقین فیض، 686.
[6] . الماساهٔ ، 1/ 45 به نقل از بحار الانوار، 82/ 261 و المصباح کفعمی، 553 و البلد الامین، 551 و – علم الیقین 701 ما این مطلب را قبلا از بلد الامین و بحار الانوار نقل کردیم.
[7] . الماساهٔ ، 1/ 46؛ به نقل از جلاء العیون 1/ 189.
[8] . الماساهٔ ، 1/ 48.
[9] . ر. ک بحار الانوار، 28/ 231 و الماساهٔ ؛ 1/ 54، این مطلب در شمارهٔ 13 نیز گذشت.
[10] . الماساهٔ ، 1/ 62 به نقل از فاطمه بهجهٔ قلب المصطفی، 2/ 532.
[11] . الماساهٔ ، 1/ 66 به نقل از المغنی قاضی عبدالجبار، 20/ 335 و – الشافی سید مرتضی، 119 و 4/ 110 و شرح نهج البلاغه؛ 16 / 271 که در شماره 16 گذشت.
[12] . پایان گفتار مرحوم آیت الله احمدی میانجی.