و بدان که: ضدّ همه آفات زبان و مفاسد آن، صمت و خاموشی است و کسی را خلاصی از آفات زبان جز به آن نیست و آن از ویژگیهای پسندیده است، و صاحب آن در نزد همه کس عزیز و محترم است و باعث جمعیت خاطر و افکار، و موجب دوام هیبت و وقار، و فراغت از برای ذکر و عبادت، و سلامتی در دنیا و آخرت است.
و از این جهت سیّد رسل فرمود: «هر که خاموشی را شعار خود ساخت نجات یافت».[1]
و فرمود: «هر که ایمان آورد به خدا و رسول، باید هر سخنی که میگوید خیر باشد یا خاموش نشیند».[2]
اعرابی به خدمت آن حضرت آمد عرض کرد: «مرا به علمی دلالت کن که داخل بهشت شوم. فرمود: گرسنگان را سیر کن و تشنگان را سیراب نمای. پس اگر قدرت بر اینها نداشته باشی زبان خود را از غیر سخن حق و خیر محافظت کن که به این سبب بر شیطان غالب میگردی».[3]
و فرمود: «چون مؤمن را خاموش و صاحب وقار بینید به او تقرّب جوئید که حکمت بر دل او القا میشود».[4]
و نیز فرمود: «مردم سه طایفهاند: «غانم»، «سالم» و «هالک»
«غانم» کسی است که، ذکر خدا کند و «سالم» آن است که، سکوت را شعار خود سازد و «هالک» آن است که:
به سخنان باطل فرو رود. »[5]
روزی شخصی به خدمت آن سرور آمد عرض کرد: یا رسول الله! مرا وصیتی کن.
فرمود: زبان خود را محافظت کن. باز عرض کرد: مرا وصیتی کن. باز فرمود: زبان خود را محافظت کن. مرتبه سیم عرض کرد: مرا وصیتی کن. باز فرمود: زبان خود را نگاه دار».[6]
از عیسی بن مریم مروی است که: «عبادت ده جزء است، نه جزء آن خاموشی است و یکی در فرار از مردم».[7]
و فرمود که: «پر سخن نگویید در غیر ذکر خدا، به درستی که، کسانی که بسیار سخن میگویند دلهای ایشان را قساوت فرو گرفته است و نمیدانند و از آن غافلاند».[8]
لقمان پسر خود را گفت: «ای فرزند! اگر چنان پنداری که سخن گفتن، نقره است، بدان که، سکوت، طلاست».[9]
و حضرت امام محمد باقر7 فرمود: «این است و جز این نیست که شیعیان و دوستان ما، زبان ایشان لال است.»[10]
و از حضرت امام جعفر صادق7 مروی است که: «از جمله حکمت آل داود این بود که، بر عاقل، لازم است که شناسایی با اهل زمان خود داشته باشد و رو به کار خود آورده باشد و نگاهبان زبان خود باشد. »[11]
و از امام جعفر صادق7 مروی است که: «خاموشی، کلید هر راحتی است از دنیا و آخرت، و باعث خوشنودی پروردگار، و سبکی حساب روز محاسبه است و سبب محفوظ بودن از لغزش و خطا است و زینت عالم است و پرده جاهل».[12]
چو در بسته باشد چه داند کسی |
|
که گوهر فروش است یا پیله ور |
ریاضت نفس به آن است و شیرینی عبادت از آن. به سبب آن قساوت دل بر طرف میگردد و مروّت و عفاف حاصل میشود. پس در را بر روی زبان خود ببند.
«ربیع بن خثیم»[13] کاغذی در نزد خود میگذاشت و هر چه میگفت مینوشت و چون شب داخل میشد حساب خود را میرسید و میگفت: آه، آه «نجی الصّامتون و بقینا» یعنی: «خاموشان نجات یافتند و ما باقی ماندیم».[14]
و بعضی از اصحاب حضرت رسول سنگریزه به دهان خود میگذاردند، تا بی اختیار سخن نگویند. چون اراده تکلم به سخنی که از برای خدا بود میکردند آن را از دهان خود بیرون میآوردند.
و بسیاری از اصحاب آن جناب، چون نفس میکشیدند نفس کشیدن ایشان، چون نفس کشیدن غریق بود، و سخن گفتن ایشان شبیه به سخن گفتن مریض بود.
این است و جز این نیست که سبب هلاکت خلق، و نجات ایشان، تکلّم و خاموشی است. پس خوشا به حال کسی که عیب کلام را بشناسد و فواید خاموشی را بداند. به درستی که خاموشی از اخلاق انبیاء و شعار اصفیا است.
از آن حضرت مروی است که: «خاموشی، دری است از درهای حکمت، پس هر که دهان خود را بست، در حکمت بر او گشوده میشود. »
این دهان بستی دهانی باز شد |
|
گو خورنده لقمههای راز شد |
و از آنچه مذکور شد معلوم شد که: صمت و خاموشی با وجود سهولت و آسانی آن، نافعترین چیزهاست از برای انسن. و از برای بعضی سخنان، اگر چه بعضی فواید هست امّا جدا کردن سخن خوب و بد بسیار دشوار است و علاوه بر این، چون زبان را رها کردی اکتفا به سخنان بی عیب، مشکل است. بنابر این، در حد امکان خاموشی را شعار خود ساختن سخن گفتن در حد ضرورت، اولیٰ و اصوب است.
منقول است که: «چهار پادشاه به ملاقات یکدیگر رسیدند و در یک مجمع، جمع شدند و رای هند و خاقان چین و کسرای عجم و قیصر روم، و همه در مذّمت سخن گفتن و مدح خاموشی متفق گشتند.
یکی از ایشان گفت: من هرگز از خاموشی پشیمان نشدهام، امّا بسیار بر سخنی که گفتهام پشیمانی خوردهام. و دیگری گفت: هرگاه من کلمهای را گفتم، او مالک من میشود، و دیگر مرا اختیاری از آن نیست و مادامی که نگفتهام من مالک و صاحب اختیار آنم.
و سیّمی گفت: عجب دارم از برای متکلم، زیرا اگر کلامی به خود او برگردد ضرر به او میرساند، و اگر برنگردد نفعی به او نمیرساند.
چهار میگفت: به ردّ آنچه نگفتهام قادر ترم از ردّ آنچه گفتهام. [15]
[1] . محجهٔ البیضاء، فیض کاشانی، ج5، ص 192، و احیاء العلوم، ج3 ، ص 93 و 96.
[2] . محجهٔ البیضاء، فیض کاشانی، ج3، ص 194، و کنز العمال، ج3، ص 353، خ 6900.
[3] . احیاء العلوم، غزالی، ج3، ص 95، و محجهٔ البیضاء، ج5، ص 195.
[4] . بحار الانوار، علامه مجلسی، ج78، ص 312.
[5] . محجهٔ البیضاء، فیض کاشانی، ج5، ص 195، و احیاء العلوم، ج3، ص 95.
[6] . بحار الانوار، علامه مجلسی، ج71، ص 303، ح 78.
[7] . احیاء العلوم، غزالی، ج3، ص 95، و محجهٔ البیضاء، ج5، ص 196.
[8] . کافی، ج 2، ص 114، ح11.
[9] . بحار الانوار، علامه مجلسی، ج71، ص 298، ح 70، و کافیعج 2، ص 114 و ح6.
[10] . بحار الانوار، علامه مجلسی، ج71، ص 285.
[11] . بحار الانوار، علامه مجلسی، ج 71، ص 307، ح 84، و کافی، ج2، ص 116 و ح 20.
[12] . بحار الانوار، علامه مجلسی، ج71، ص 284، ح 38، و مصباح الشریعهٔ ، ص 172.
[13] «ربیع بن خثیم» را از اصحاب حضرت امیرالمؤمنین7 شمرده و از زهاد ثمانیهٔبه حساب میآورد. وی در سال 61 یا 63 هـ ق. وفات نموده و قبرش در خراسان است. جهت اطلاع از شرح حال و وضع او به کتاب، معجم رجال الحدیث، ج7، ص 169. قاموس الرجال، ج4، ص 105. تنقیح المقال، ج1، ص 424 و روضات الجنات، ج 3، ص 332 مراجعه شود.
[14] . مصباح الشریعه، ص 175، و بحار الانوار، ج 71، ص 284، ذیل ح 38.
[15] . معراج السعاده ع ص 427.