این فصل درباره مصادری است که آنها فاطمه3 را زدند و جنینش را اسقاط کردند و وجدانهای آگاه از احادیث به خوبی میفهمد که کینه و دشمنیهای قریش تا چه حدی نسبت به بنی هاشم و علی7 و رسول خدا6 زیاد بوده و آنها از رسول خدا6 و اهل بیت او چه گونه انتقام گرفتند.
- 1. از احتجاج امام حسن7 بر معاویه و اصحاب اوست که ایشان به مغیرهٔ بن شعبه فرمود: تو بودی که فاطمه3 را چنان زدی که اندامش خون مردگی پیدا کرد، و آنی را که در شکم داشت، انداخت، تا رسول الله6 را خوارکنی و با دستور او مخالفت کنی و حریم او را بشکنی در حالی که رسول الله6 به او فرموده بود؛ تو سرور زنان بهشتی هستی. امّا سوگند به خدا که سرانجامت به سوی آتش است.[1]
امام حسن7 این جمله را در میان جمع کثیری گفت و او را بدین داغ، نشان دار کرد و همه آنها ساکت مانده و اعتراضی نکردند و این احتجاج را پذیرفتند و اگر از مطالبی بود که در آن شکّی هست، آنها پاسخ داده و تکذیبش میکردند.[2]
2. شهرستانی در کتاب خود، الملل و النحل صفحه 57 و 83 به نقل از نظام گوید: عمر روز بیعت به شکم فاطمه لگد کوبید که وی جنینش را از شکم خود سقط کرد وی در همان حال فریاد میزد خانه فاطمه را با تمام کسانی که در آنند آتش بزنید و در خانه کسی جز علی و فاطمه و حسن و حسین نبود.[3]
و ابو منصور عبد القاهر بغدادی، در کتاب الفرق بین الفرق صفحه 148 گوید: سپس آن که نظّام به فاروق، عمر رضی الله عنه طعن وارد کرده و پنداشته او روز حدیبیه در دینش شک کرد، و در روز وفات پیامبر نیز شک بر او عارض شد، و او جزء کسانی بود که شتر پیامبر6 را در شب عقبه رماندند، و او فاطمه را زده است و میراث عترت را مانع شده است. آن گاه در الوافی بالوفیات؛ درباره معایب نظام گوید:
«. . . و از آنهاست میل او به رافضی گری و دشنام او به اکابر صحابه (رضی الله عنهم) و گفتار او که پیامبر صراحتاً گفته است که علی امام است و پیامبر او را معیّن کرده و صحابه نیز این را میدانستهاند و عمر آن را به خاطر ابوبکر (رضی الله عنه) انکار کرده است. و گوید که روز بیعت، عمر به شکم فاطمه لگد زد که وی محسن را از شکم خود سقط کرد.[4]
- 3. تلخیص الشافی جلد سوم چاپ نجف، شیخ الطائفه محقق ابوجعفر طوسی; گوید:
«از مواردی که بر او خرده گرفته شده است، کتک زدن فاطمه از سوی آنان است و روایت شده است که آنها با شلاق او را زدهاند وآنی که نزد شیعیان مشهور بوده و خلافی در آن نیست، آن است که عمر لگد به شکم فاطمه زده و او فرزند خود را سقط کرده، فرزندی که سقط شده، محسن نام گذاری شده بود و روایتهای این واقعه نزد آنان مشهور است.[5]
4. الصراط المستقیم، جلد سوم:
«و از آنهاست آنی که بلاذری نقل کرده و در میان شیعه مشهو رشده که فاطمه چندان پشت در ماند که محسن را سقط کرد. »[6]
از حمیری نقل شده که گفته است:
ضربت و اهتضمت من حقّها |
|
و أذیقت بعده طعم السلع |
کتک خورد و حقش را ستاندند و دیری نپائید که خودش را آتش زدند
قطع الله یدی ضاربها |
|
و یدی الراضی بذالک المتّبع |
دستهای آنی که او را زد بریده باد و دست آنی که راضی به کار او بود
لاعفا الله عنه ولا |
|
کفّعنه هول یوم المطلع |
خدا او را نبخشاید و هراس روز قیامت را از او باز ندارد
و برقی گوید:
و کلّلا النّار من بیت و من حطب |
|
و المضرمان لمن فیه سیّان |
آن در آتش در هیمهها افروختند و خانه در میان آتش فروزان محاصره شد و برای آنان که آتش افروخته بودند، در آتش شدگان یک سان بودند
و لیس فی البیت الا کلّ طاهرة |
|
من النساء و الصدّیق و سبطان |
آتش زبانه کشید از خانه و از هیمه و هر چه قابل سوختن بود بر آنها که در آن بودند و در خانه نبود جز طاهره از زنان و صدّیق و دو نواده پیامبر.
فلم أقل غدرا بل قلت قد کفرا |
|
و الکفر أیسر من تحریق ولدان |
نمیگویم آن دو فریب کاری کردند بل که میگویم کافر شدند چه آن که کفر ورزیدن آسان تر از سوزانیدن فرزندان پیامبر است
و کلّ ما کان من جور و من فتن |
|
ففی رقابهما فی النّار طوقان |
هر ستم و جوری که پیش آمد، در گردن آن دو چون طوقه آتشین است.[7]
5. ذهبی در میزان الاعتدال گوید:
«محمّد بن احمد بن حمّاد کوفی حافظ، در سراسر زندگی کارش به سامان بود ولی در اواخر روزگارش اکثر مطالبی که بر او عرضه میشد، خرده گیری از این و آن بود. یک بار من در حضور او بودم که مردی برای او چنین میخواند: عمر چنان لگدی به فاطمه زد که او محسن را سقط کرد.
و در خبری درباره قول خدا که میفرماید: «و جاء فرعون (عمر)و من قبله (ابوبکر) و المؤتفکات (عائشه و حفصه) من با او موافقت کردم سپس وقتی برای مردم اذان گفتند، با این اذان اختراعی، حدیثی به این عنوان وضع کرد: آتشی از قعر عدن خارج میشد که دشمنان آل محمّد را فرا میگیرد و من با آن موافقت کردم. »[8]
راوی، نقل این روایت از سوی یک محدّث را به عنوان انتقادی بر او دلیل انحراف و سقوط وی از اعتبار میداند – و این روش آنها دربارة محدّثین و علماست – همان گونه که در معجم البلدان اعتراض عبدالرزاق را بر عمر، نسبت به اسائه ادب در برابر رسول الله را دلیل سقوط و انحراف او میداند.
- 6. ابن ابی الحدید، در شرح خود پس از ذکر داستان هبّار بن اسود و این که وی زینب (دختر رسول خدا) را طوری ترسانید که او کودک خود را از رحم انداخت و به همین دلیل، روز فتح، پیامبر خون او را مباح کرد و دستور به قتل او داد، گوید: من وقتی این را بر نقیب ابوجعفر خواندم گفت: «وقتی رسول خدا6 خون هبّار را به خاطر ترسانیدن زینب که منجر به بچّه انداختن او شد، مباح میگرداند، از ظاهر امر بر میآید که اگر زنده میبود، بایستی خون کسی را که فاطمه را ترسانید و او کودک خود، محسن را سقط کرد، مباح میکرد. »
گفتم: آیا، آنی را که برخی میگویند: «فاطمه ترسید و کودکش را سقط کرد» از قول شما نقل کنم؟ گفت نه آن را از من نقل کن و نه بطلانش را بگو، زیرا من در این موضوع درنگ دارم، چون به نظر من اخباری که در این باره وجود دارند متناقضند.[9]
7. امام محقق، نصیر الملهٔ والدین، محمّد بن محمّد بن حسن طوسی در کتاب تجرید خود گوید:
«او (یعنی ابوبکر) وقتی علی7 از بیعت امتناع کرد، نیرو فرستاد تا خانه امیرالمؤمنین7 را که فاطمه3 و گروهی از بنی هاشم در آن بودند، آتش بزنند.»
علامه نیز چنین افزوده است:
« علی را به زور خارج کردند که زبیر نیز با او در خانه بود. پس شمشیر زبیر را شکسته و هر که را در خانه بود، بیرون کردند و فاطمه کتک خورد و جنینی به نام محسن سقط کرد.»
ملاحظه میکنیم که شمس الدّین اسفرائینی در کتاب خود تسدید العقائد فی شرح تجرید القواعد، که به شرح قدیم نیز معروف است و هم چنین قوشچی در شرح تجرید خود این مطلب را بر محقّق طوسی خرده نگرفتهاند، چه آن که در صحّت روایت شک نکردهاند، ولی در سایر موارد روش آنان خرده گیرانه است مضافاً این که قوشچی دارای تعصّب نیز هست.[10]
8. مثالب النواصب صفحه 298، عبدالجلیل قزوینی در بخش رد ناصب گوید:
«گویند که عمر در بر شکم فاطمه زد و کودکی را در شکم او کشت که رسول او را محسن نام نهاده بود. امّا جواب آن است که این خبری است درست و بر این وجه نقل کرده آن را، و در کتب شیعی و سنّی مسطور است. »
شریف مرتضی رضوان الله تعالی علیه در شافی، جلد چهارم؛ 115 و پس از آن گوید:
«ما روشن کردیم که خبر آتش زدن را غیر شیعیانی که نزد قوم متهمّ نیستند نقل کردهاند» و در صفحه 110 پس از نقل کلام مغنی گوید: «و آنان روایتی را ملاک ادعای خود قرار دادهاند که جعفر بن محمّد6 و غیر او نقل کردهاند که عمر فاطمه را با شلاق کتک زد . . .
گوید: نخستین ایرادی که به آن وارد است آن است که انکار ابو علی بر آنی که روایت نقل کرده بدون حجّت بوده و بدان اعتناءنمیشود و چگونه ابوعلی این روایت را انکار نکند در حالی که نزد او به خوبی روشن است که قوم، جز در جایگاهی که برای آنان معیّن شده، ننشستهاند.»
9. ابن ابی الحدید، در شرح خود اعتراف کرده که شیعه هجوم و فجایعی را که واقع شده، روایت کردهاند و محدثین مخالفان نیز مطالب را نقل کردهاند. وی میگوید:
«امّا حدیث آتش زدن و امور ناگواری که در مجرای آن اتّفاق افتاد و آنی که گفتهاند آنها علی7 را دست گیر کردند و عمّامهاش را دور گردنش پیچانده و او را میکشیدند در حالی که مردم کنار او بودند، امر بعیدی است و فقط شیعه آن را روایت کرده، هر چند جماعتی از اهل حدیث مانند آن را نقل کردهاند که ما آنها را خواهیم آورد.[11]
احمدی میانجی گوید:
وقتی جماعت شیعیان، عالم و عامی، صغیر و کبیرشان چنین گویند، در حالی که آنها؛ علما و حکیمان و نیکان و پرهیزگارانند و آنها محققانی تیزبینند که بر این موضوع اجماع دارند و به روش اهل بیت: رفته و آثار آنان را دنبال میکنند و دین و حدیث خود را از آنان میگیرند. در این صورت، چه دلیلی قویتر و متینتر و محکمتر از اجماع آنان است؟ بله اگر گروهی نادر از آنان بود، برای شک در آن مجالی بود با توجه به این که شیخ ما ابوجعفر طوسی که اتفاق شیعه را در این مورد نقل میکند، بر این نکته تصریح دارند که جماعتی (غیر از شیعه) که اهل حدیث هستند، چنین نقلی دارند.
علامه مجلسی در بحار الانوار گوید: «عدم ثبوت این اخبار نزد متعصبانی از اصحاب او (منظور ابوبکر است) دلیل بطلان آن نمیشود، مضافاًاین که محدثانی که خود آنان به نقل آنها اعتماد دارند، اخباری نقل کردهاند که به اعتراف خودشان، موافق روایات امامیه است. هر چند که در روایاتی که خود، و آنانی که با روایات ما مخالفند، رأی به صحّت آن دادهاند کفایت وجود دارد، از مواردی است که وی به تنهایی آن را نقل کرده و جز بدان چه که فریقین نقل کردهاند، برهان تمام نمیشود. »
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه چنین میگوید:
«بدان که ما در نصّ، آنی را نقل میکنیم که رجال و ثقات حدیث نقل کرده باشند و آن چه که احمد بن عبد العزیز جوهری – که نزد اصحاب حدیث از ثقات امین به شمار میآید، در کتاب خود آورده چنین است:
«آنچه که رجال و اخباریون آنان در کتابهای خود نقل کردهاند، دایر بر آن که آن دو به فاطمه اهانت کردند و به او حرفهای درشتی زدند، و هنگامی که عمر نبود ابوبکر به حال فاطمه3 رقّت آورده و نامهای درباره فدک برای او نوشت و او نامه را برداشت و با خود برد، ولی عمر سر راه او را دیده و خواست نامه را از دست فاطمه به زور در آورد، ولی فاطمه مانع شد و او به سینه فاطمه زد و نامه را گرفت و پس از آن که بر آن تُف کرد، نوشته آن را محو و سپس پارهاش کرد و فاطمه او را نفرین کرد و گفت: « هم چنان که نامه مرادریدی، شکمت دریده باد.»
این مطلبی است که اصحاب حدیث و روایات نقل نکرده و نمیکنند، که قدر صحابه اجلّ از این امور است و عمر، با تقواتر از این حرفهاست و به حقوق خداوند آشناتر از این موارد است.
شیعیان نصّاین واقعه را به شعر بیان کردهاند که نخستین آنان قصیدهای است که مهیار بن مرزویه دیلمی سروده است:
یا ابنة القوم تراک |
|
بالغ قتلی رضاک |
ای جگر گوشه مردم کاش میمردم و رضایتت حاصل میشد
یا ابنة الطاهر کم تقرع بالظلم عصاک |
|
غضب الله لخطب لیلةالطف عراک |
ای نازدانه آن پاک مرد، به ستم، چه فراوان و ظالمانه با چوب دست کتکت زدند.
و خداوند به خاطر شب تهاجم به خانه خشم ناک شد
سیری النار غدافظَ أتی نحو حماک |
|
مرّ لم یعطف لشکواک و لا استحیا بکاک |
فردا آن درشت خویی که به کاشانه تو یورش آورد، به دیدار آتش خواهد شتافت
چه آن که از شکوای تو إبا نکرد و از گریههایت شرم ننمود
و اقتدی النّاس به بعد فأردی ولداک |
|
یا ابنة الراقی الی السدرة فی لوح السکاک |
دیگران نیز پس از وی پی روی از او کرده و فرزندانت را کشتند
ای دختر آن کس که تا سدرهٔالمنتهی اوج گرفت
لهف نفسی و علی مثلک فلتبک البواک |
|
کیف لم تقطع ید مدّ الیک ابن صهاک |
دریغ از تو!جانم فدایت! گریندگان باید به چون تویی بگریند
درماندهام چه گونه دست زاده صهّاک که به سویت دراز شد، قطع نگردید.
فرحوا یوم اهانوک بما ساء أباک |
|
و لقد أخبرهم أنّ رضاه فی رضاک |
آنان، آن روز به اهانتی که موجب رنجش پدرت گردید شادمان بودند.
حال آن که پدرت گفته بود که خرسندیش در رضایت توست.
دفعا النصّ علی ارثک لما دفعاک |
|
و تعرضت لقدر تافه و انتهراک |
فرمان صریح الهی را درباره ارث تو زیر پا نهادند که تو را از میراثت باز داشتند.
دچار بی توجّهی هولناکی نسبت به منزلتت شدی و آن دو بر تو گستاخ شدند.
و ادعیت النحلة المشهود فیها بالصکاک |
|
فاستشاطا ثمّ ما ان کذّبا أن کذّباک |
اسناد واگذاری مرحمتی پدرت (فدک) را ارائه نمودی ولی آنان خشم ناک شده و به دروغ تکذیبت کردند.
فزوی الله عن الرحمة زندیقا زواک |
|
و نفی عن بابه الواسع شیطانا نفاک |
بدین جهت، خداوند آن زندیقی را که تو را محروم کرد، از رحمت خود محروم کند.
و آن شیطانی را که تو را راند از دروازه بزرگ خود براند. »
غرض از نقل این کلام، با تمام طولانی بودن آن، بیان این نکته است؛ که این جنایات نزد شیعه اهل بیت مسلم بوده و شکّ و اختلافی در آن ندارند.
ابن ابی الحدید، پس از نقل کلام عبدالله بن موسی بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب7 گوید:
«مادر ما، صدیقه دختر نبی مرسل بود و از دنیا رفت و در حالی که بر عدّهای خشم گین بود و ما هم به خاطر خشم او خشم کنیم. »
یا ابا الحفص الهوینا |
|
و ما کنت ملیا بذاک الحمام |
ای بوحفص، آرام باش چه آن که تو شایسته مقامی که در آنی نیستی
اتموت البتول غضبی و نرضی |
|
ماکذا یصنع البنون الکرام |
آیا بتول خشم ناک چشم از دنیا ببندد و ما بدان رضایت دهیم
هرگز! فرزندان بزرگوار چنین نباشند
او عمر را مورد خطاب قرار داده و میگوید: آهسته و آرام باشای عمر! مدارا کن و سخت گیر مباش و با ما به خشونت رفتار نکن، هر چند که تو سزاوار نیستی. یعنی تو شایسته آن نیستی که چنین مورد خطاب قرار گیری و به خانهای که همواره احترام گذاشته میشد، اگر مرگ پدر و طمع آنانی که حتی فکرش را هم نمیکردند نبود، تو هرگز یارای آن را نداشتی که به این طرز وارد خانه فاطمه شوی.
سپس میگوید: آیا رواست که مادرمان در حال خشم بمیرد و ما ساکت باشیم و رضایت دهیم؟ در این صورت ما اصالت نداریم، چه آن که فرزندان اصیل به رضایت پدر و مادر شادمان و از خشم آنان افسرده میگردند. »
وی به نقل از نقیب، و در ردّ سخن جوینی، چنین گوید: «پس چه گونه هتک حرمت عائشه از کبائری به شمار آمده است که انجام آن موجب جاودانه گشتن در آتش میشود؟ و برائت از انجام دهنده آن از محکمترین رشتههای ایمان گردیده؟ ولی حریم شکنی بیت فاطمه و ورود به منزل ایشان و جمع آوری هیمه در خانه او و تهدید به آتش زدن، از محکمترین رشتههای ایمان، و ثابتترین پایههای آن از مواردی به شمار میرود که خدا با آن به اسلام عزّت بخشید؟ و به وسیله آن آتش فتنه را خاموش کرد؟ در صورتی که هر دو حریم یکی هستند و هر دو، ستر واحدی به شمار میروند؟ در حالی که نمیخواهیم بگوییم که حرمت فاطمه و الاتر از عائشه است. »
اگر همان طور که گفته شده، هجوم به خانه از اصل منتفی بود یا همان گونه که ادّعا شده فقط تهدید صرف بوده، پس چرا ابوبکر به خاطر هتک حرمت بیت فاطمه اظهار پشیمانی کرده و میگفت: «ای کاش کاری به بیت فاطمه نداشتم و حرمتش را نمیشکستم. »
معتزلی سخنی را میگوید که شیعه بر آن اتفاق دارد و گویای بعضی فجایع است که ذکر آن ایرادی ندارد:
«امّا امور ناگوار و شنیعی که شیعه از آنها یاد میکنند؛ یکی، اعزام قنفذ به خانه فاطمه است، که وی با شلاق چنان زد که در بازوی وی به مانند دمل ظاهر شد، و تا هنگام وفاتش اثر آن نرفت. دوم، آن که عمر او را بین در و دیوار چنان تحت فشار قرار داد که وی فریاد برآورد یا ابتاه، یا رسول الله! و جنین خود را مرده ساقط کرد. سوم، آن که در حالی که علی بیمار بود، به گردن او طنابی پیچانده و شروع به کشیدن او کردند و فاطمه پشت سر او فریاد کنان، گریه مویه میکرد و فرزندانش حسن و حسین هم راه آنان گریه میکردند و وقتی علی به مجلس وارد شد، از او خواستند بیعت کند و او امتناع کرد، تهدید به قتل شد و وی گفت در این صورت بنده خدا و برادر رسول الله را میکشید. آنان گفتند امّا بنده خدا بودن را قبول داریم ولی برادر رسول الله بودن را نه. و او رو به روی آنان، آنها را منافق خواند و صریحا اعلام کرد که پیمان خیانت را آنها نوشته و امضاء کردهاند و آنها بودند که میخواستند ناقه پیامبر6 را در شب عقبه رم داده و پیامبر را بکشند.
تمام اینها نزد اصحاب ما بدون اصل بوده و هیچ کدام از آنها، نه آن را تأیید کرده و نه اهل حدیث روایت نموده و نه این که آن را میشناسند. فقط شیعه آن را نقل کرده است. »
10. ابن سعد به نقل از امّسلمه گوید:
«فاطمه دختر رسول الله6 نزد من بستری شد و روزی که وفات یافت، علی بیرون از خانه بود. فاطمه به من گفت: مادر جان برای من آب فراهم کن تا غسل کنم. من آب فراهم کردم و او بهترین وجهی غسل کرد و سپس گفت لباسهای نو مرا بیاور. من لباسها را آوردم، آنها را پوشید و گفت رخت خواب مرا وسط اتاق بینداز.
من نیز چنین کردم. روی آن دراز کشید و سپس به سوی قبله تاب خورد و به من گفت: «مادر جان! من هم اینک خواهم مرد و چون غسل کردهام، دیگر کسی شانهام را عریان نکند. »
امّ سلمه گوید: ایشان در همان زمان وفات یافت. علی آمد و به او خبر دادم و او گفت: «به خدا سوگند که کسی شانه اور ا عریان نخواهد ساخت. »[12]
- 11. دلائل الامامهٔ طبری به نقل از ابوعبدالله، امام صادق7 نقل میکنند: «فاطمه3 در روز سه شنبه، سه روز گذشته از جمادی الآخر، سال یازدهم هجرت از دنیا رفت و سبب وفات ایشان آن بود که قنفذ، نوکر عمر به دستور وی با قبضه شمشیر به او ضربه زد و ایشان محسن را سقط کردند و از همین حادثه به بیماری شدیدی دچار شد و اجازه نداد آنها که اذیتّش کرده بودند، نزد او حاضر شوند.[13]
- 12. ابراهیم بن سعید ثقفی بن نقل از ابوعبدالله جعفر بن محمّد8 گویند:
«به خدا سوگند تا هنگامی که دود، خانه علی را فرا نگرفت، بیعت نکرد.[14]
13. سلیم گوید:
«با حلقهای در مسجد رسول الله6 مواجه شدم که در آن غیر هاشمی یی جز سلمان و ابوذر و محمّد بن ابی بکر و عمر بن ابی سلمه و قیس بن سعد بن عباده وجود نداشت. عباس به علی7 گفت: فکر میکنی چه شده که عمر از تمام کارگزاران خود جریمه گرفت ولی از قنفذ نگرفت. علی به اطرافیان خود نگریست و سپس چشمهایش پر از اشک شد و فرمود: به شکرانه ضربهای که با شلاق به فاطمه زد و او در گذشت، در حالی که در بازویش اثر شلاق، بمانند دمل و رم کرده بود.[15]
14. در حدیثی آمده است:
«وقتی علی7 چنین دید، مشاهده کرد که مردم با ابوبکر بیعت کردهاند، ترسید که مردم در گرداب فتنه افتند. پناه به کتاب خداوند برد و آن را در مصحفی گردآوری کرد. ابوبکر کس به دنبال او فرستاد که بیا و بیعت کن. علی7 گفت تا قرآن را جمع آوری نکنم، بیرون نیایم. دوباره کس دنبال او فرستاد و وی گفت: خارج نشوم تا فارغ نشوم. بار سوم عمر مردی به نام قنفذ دنبال او فرستاد. فاطمه دختر رسول خدا بین او و علی7 حائل شد و او فاطمه را کتک زد و سپس بدون آن که علی را هم راه برد، روانه شد. عمر از ترس آن که علی مردم را سازمان دهد، دستور جمع آوری هیمه داد. اطراف خانه علی را از هیزم انباشتند و سپس عمر با مشعلی در دست آمد و قصد داشت که خانه را بر سر علی و فاطمه و حسن و حسین آتش زند. وقتی علی چنین دید به اجبار و نه از راه اختیار خارج شد و بیعت کرد.[16]
15. از کتاب سلیم بن قیس، ضمن حدیثی بلند:
«عمر به ابوبکر گفت: چه چیزی مانع از آن میشد که دنبال او بفرستی تا بیاید بیعت کند؟ چه آن که بیعت نکردهای جز او و جز این چند نفر باقی نمانده است؟ البته ابوبکر بین آن دو نفر نرمتر و ملایمتر و با سیاستتر و عمیقتر بود و دیگری سنگدل و خشنتر و جفاکارتر بود. ابوبکر به او گفت چه کسی را دنبال او بفرستیم؟ عمر گفت: قنفذ را دنبالش میفرستیم که او سختگیر و سنگ دل و بدون نرمش و از آزاد شدگان است و عضوی از طائفه بنی عدی بن کعب است. ابوبکر او را هم راه عدهای نیرو فرستاد.
وی به راه افتاد و از علی اجازه ورود گرفت ولی ایشان اجازه ورود بدانها نداد. یاران قنفذ نزد عمر و ابوبکر رفتند که در مسجد نشسته بودند و مردم دورشان جمع بودند. گفتند: به ما اجازه داده نشد عمر گفت بروید، اگر اجازه دادند که دادند و اگر اجازه ندادند بدون اجازه داخل شوید. آنها دوباره راه افتادند و اجازه خواستند. فاطمه3 گفت اگر بدون اجازه وارد خانهام بشوید جلوتان را میگیرم. آنها بازگشتند، ولی قنفذ ملعون باقی ماند.
عمر خشمگین شده و گفت ما را چه کار با زنان است. سپس به افرادی که دورش را گرفته بودند دستو رداد هیمه جمع کند و آنها را دور خانه علی7 انباشتند. در خانه، علی بود و فاطمه و فرزندانشان. عمر چنان فریاد برآورد که علی و فاطمه بشنوند و گفت: «سوگند به خدا ای علی یا خارج شده و با خلیفه رسول الله بیعت میکنی یا آتشت میزنم. » فاطمه3 برخاسته و گفت: «ما را با تو چه کاری است.» عمر گفت در را باز کن و گرنه خانهتان را آتش میزنیم. فاطمه گفت: «آیا از خدا نمیترسی که وارد خانه من میشوی. »
ولی او بازنگشت و آتش گیر خواست و درب خانه را آتش زد و سپس به در زور آورد و پاپیش نهاد که درون رود؛ فاطمه رو به روی او در آمدو صدا زد: «یا ابتاه یا رسول الله!» عمر شمشیرش را بی آن که از نیام در آورد، کشیده و پهلوی فاطمه را زدن گرفت. فاطمه صدا زد: «یا ابتاه!» ولی او شلاق کشیده و بازوی فاطمه را به باد کتک گرفت و فاطمه صدا زد: «یا رسول الله ابوبکر و عمر چه بد جانشینی برای تو شدند.
علی از جا جهید و کمربند عمر را گرفت و او را به زمین زد و گردن و دماغش را زخمی کرد و خواست او را بکشد که سخن پیامبر را به یاد آورد. . . .
قنفذ نزد ابوبکر بازگشت، و میترسید که علی با شمشیر به درآید. چه آن که از شجاعت و قدرتش خبر داشت. ابوبکر به قنفذ گفت باز گرد. اگر خارج شد، شد و گرنه هجوم به خانهاش ببر و اگر ممانعت کرد، خانهشان را آتش بزن. . . و دسته جمعی حمله کردند. . . . پس دور گردنش طنابی پیچاندند، ولی در آستانه در، فاطمه میان او و آنها حائل شد و قنفذ ملعون با شلاق او را کتک زدن گرفت و هنگامی که در گذشت، از ضربههای آن ملعون خدا، پیرزخمی به سان دمل در بازوی ایشان مانده بود.
گوید به سلمان گفتم: آیا بدون اجازه وارد خانه فاطمه شدند؟
گفت: آری به خدا و او چادر به سر نداشت و قنفذ (لعنهٔ الله علیه) فاطمه3 را با شلاق زد. و این هنگامی بود که فاطمه بین قنفذ و شوهرش حائل شد و عمر پیام فرستاد که اگر فاطمه بین تو و او قرار گرفت، او را بزن. پس قنفذ او را چنان زد که وی ستون خانه را بغل کرد تا نیفتد و یکی از دندههایش شکست و در پی آن جنینی از شکم انداخت و همواره در بستر بود تا در اثر این حادثه به شهادت رسید.[17]
16. علامه مجلسی در بحار الانوار، 28/ 296 گوید:
«هم چنین در کتاب سلیم بن قیس به روایت ابان بن ابی عیاش، از او دیدم که گوید: من در نزد عبدالله بن عباس، در خانهاش بودم و نزد ما جماعتی از شیعیان علی7 بودند و گفت و گو میکردیم و در گفت و گوهای ما این بود که گفت:
ای برادران روزی که رسول خدا6 در گذشت، هنوز در قبرش قرار نداده بودند که مردم مرتّد شده و پیمان شکستند و برای تخلّف متحّد گردیدند، در حالی که علی بن ابی طالب7 به غسل رسول الله6 مشغول بود. وقتی از غسل دادن ایشان فارغ شد، عمر به ابوبکر گفت: همه مردم با تو بیعت کردهاند؛ مگر این مرد و اهل بیت او، و اندکی که دور اویند. پس دنبال او بفرست. ابوبکر پسر عموی عمر را که به او قنفذ میگفتند، به دنبال او فرستاد و گفت ای قنفذ! برو دنبال علی و به او بگو از خلیفه رسول الله6 کن. برو و ابلاغ کن! علی7گفت: «چه زود پیامبر6 را تکذیب کرده و مرتّد شدید.
سوگند به خدا که رسول الله6 کسی غیر از مرا جانشین نکرده. پس ای قنفذ برو که تو پیکی! و به او بگو علی چنین گفت. . . » قنفذ بازگشت و به آنها گزارش داد. عمر، خشمگین از جا جهید و گفت به خدا که من میدانستم او نادان و سست اراده است و کار ما راست نیاید مگر به مرگ او. اجازه ده بروم سر او را بیاورم. ابوبکر گفت: بنشین. ولی او مخالفت کرد و ابوبکر او را قسم داد که نشست. . .
عمر خشم ناک از جا جهید و خالد بن ولید و قنفذ را خواست و دستورشان داد که هیمه و آتش با خود ببرند و خود روانه شد تا به درب خانه علی رسید. فاطمه3 پشت در نشسته بود و سر خود را (که از فرط گریه بر پیامبر درد میکرد،) بسته بود و جسمش از شدّت اندوه وفات رسول الله نحیف شده بود.
عمر آمد و درب را زد و صدا کرد: ای پسر ابوطالب درب را باز کن. فاطمه گفت: «ای عمر ما را چه کار با تو، ما را با غم خود تنها بگذار. » عمر گفت: در را باز کن و گرنه آتشتان میزنیم. فاطمه جواب داد: «ای عمر آیا از خدای عزّوجلّ نمیترسی که وارد خانه من شده و بر منزلم هجوم میآوری؟» ولی عمر بازنگشت.
دو باره عمر با آتش گیر آمد و هیمههای جلو درب را شعله ور ساخت درب آتش گرفت و عمر با لگد به در کوبید امّا فاطمه رو در روی او درآمد که فریاد میزد: «یا ابتاه، یا رسول الله!»
عمر شمشیرش را که در غلاف بود بلند کرد و پهلوی فاطمه را شکانید و فاطمه فریاد زد. عمر این بار شلاق را به کار گرفت و بازوی فاطمه را مجروح کرد و فاطمه فریاد زد: «یا ابتاه!»
17. در کامل بهائی آمده است؛ این میانه عمر رسید با اصحاب عناد و نفاق، و گفت: یا بن ابی طالب در بگشا و الا خانه را روی سر تو میسوزانم. فاطمه گفت: «ای عمر از خدا بترس درباره حرم رسول الله و داخل مشو که بر تو حرام است. » عمر عناد کرد و در خانه رفت با منافقان.
فاطمه فریاد برآورد: «یا ابتاه! پس از تو ما چه کشیدیم از دست ابوبکر و عمر. »
پس عمر شمشیر برآورد و با غلاف بر پهلوی مبارک فاطمه زد.
قنفذ تازیانه بر دوش فاطمه زد. فاطمه فریاد برآورد که «یا ابتاه! اهل بیت تو پس از تو از دست ابوبکر و عمر چهها کشیدند.
در صفحه 312 پس از شهادت فاطمه گوید: «چون خلق بازگردیدند، و از شب پارهای برفت و مردم به خواب رفتند، جنازه فاطمه را حاضر کردند و حسن و حسین8 و سلمان او ابوذر و مقداد و عباس و پسران عبدالله و فضل و عقیل و عبدالله بن جعفر و وبریده و زبیرو اسامه و دختران علی7 و زنان قریش از حاضران بر جنازه او نماز کردند و او را دفن کردند پیش رسول الله6 از جانب منبر.
چون روز شد مردم روی به خانه فاطمه نهادند برای نماز بر جنازه. مقداد ابوبکر را بدید و گفت: دوش او را به خاک سپردیم عمر گفت یا ابابکر به تو نگفتم که ایشان چنین خواهند کرد؟ مقداد گفت فاطمه وصیت چنین کرد تا شما بر جنازه او نماز نکنید.
عمر دست برآورد و بر سر و روی مقداد زد. او را چندان بزد که خسته شد. مردم که حاضر بودند، او را خلاص کردند.
مقداد برابر ایشان بایستاد و گفت دختر رسول الله از دنیا برفت و خون از پشت و پهلوی او میرفت به سبب ضرب شمشیر و تازیانه که شما بر او زدید و پیش شما حقیرترم از علی و فاطمه. چون این کلام بشنیدند، گفتند و الله که سزاوارتر مردم برای زدن و عقوبت علی بن ابی طالب است و نزد علی7 آمدند و او بر در خانه نشسته بود. . . . اصحاب او گرد او در آمدند. عمر گفت یا بن ابی طالب این حسد قدیم را ترک نخواهی کرد، رسول الله را بی حضور ما غسل دادی و بر جنازه فاطمه بی ما نماز کردی.
عقیل به جواب شروع کرد و گفت: والله که شما حسدتان بیشتر و از لحاظ عداوت نسبت به رسول الله و اهل بیت او پیشترید.
دیروز او را کتک زدید و از دنیا رفت در حالی که کمرش خونین بود و از شما دو تن ناراضی بود. »
- 18. در حدیث است: «پیامبر6 همواره چنان بود که نمیخوابید تا به خانه فاطمه3 نمیرفت، و وقتی میرفت. سرتاسر گونههایش را میبوسید و صورت خویش را بین پستانهای فاطمه قرار میداد (یا سینههایش را میبوسید) و برایش دعا میکرد.
چرا هر شب پیامبر عادت داشت که گونهها را ببوسد و صورت خود را بین سینههای فاطمه بگذارد؟آیا تمام این بوسهها را بر جای سیلی و زخم نمینهاده؟ و آن گونه که از ایشان روایت شده که هم واره جای زخمهای حسین7 را میبوسید.[18]
19. در احتجاج آمده است:
«فاطمه بر آستانه در خانه، میان شوهر خود و آنها حائل شد که قنفذ با شلاق به بازویش زد که از ضربة قنفذ پیر زخمی دمل مانند در بازوی ایشان ماندگار ماند.
ابوبکر کس فرستاد به قنفذ که او را با کتک باز دارد، و او چنان زد که فاطمه به چارچوبه درب خانهاش چسبید و دندهای از پهلویش شکست و جنین از شکم انداخت و هرگز از بستر بیماری برنخاست. تا به شهادت رسید. »[19]
- 20. مفید در اختصاص حدیثی بلند از عبدالله بن سنان به نقل از امام صادق7 آورده که در آن، پس از توضیح دلیل رفتن فاطمه3 در ماجرای فدک نزد ابوبکر میفرماید: «پس او (یعنی ابوبکر) کاغذ خواست و سند ارجاع فدک را امضا کرد. فاطمه در حالی که نوشته در دست داشت، خارج شد که عمر او را مشاهده کرد و پرسید: ای دختر محمّد! این نوشته که در دست داری چیست؟ گفت: «نوشتهای است که ابوبکر برای ردّفدک به من داده. » گفت آن را به من ده، ولی وی قبول نکرد. عمر آنگاه او را زدن گرفت و فاطمه که به پسری بنام محسن حامله بود، او را سقط کرد.
عمر سپس شروع به سیلی زدن به صورت فاطمه کرد. من گویا هم اینک گوش واره او را که فروپاشیده مینگرم. عمر آن گاه نوشته را گرفته و پاره کرد.
فاطمه هفتاد و پنج روز پس از آن ضربهای که عمر بدو زده بود، زیست و سپس در گذشت.
- 21. سید بن طاووس در کتاب خود به نام زوائد الفوائد ضمن حدیثی بلند از حذیفهٔ بن یمان از رسول الله6 (درباره عمر خطاب) نقل میکند که حذیفه گفت:
«سپس رسول خدا6 برخاست و داخل خانه ام سلمه (رضی الله عنها) شد و من بدون این که درباره دومی شک کنم بازگشتم تا این که پس از وفات رسول الله6 دیدم شر به پا شد و کفر بازگشت، و وی از دین برگشت و آستین بالا زد و برای حکم رانی قرآن را تحریم کرد و خانه وحی را آتش زد و سنّتهایی بدعت گذارد، و سنتهایی را تغییر داد، و ملّت را تغییر داد، و سنت را جا به جا کرد. و شهادت امیرمؤمنان7 را درباره فدک رد کرد، و فاطمه دختر پیامبر خدا را تکذیب نمود. و فدک را از او غصب کرد و یهود و نصارا و مجوس را از خود راضی کرد، ولی نورچشم مصطفی را از خود خشمگین ساخته و از او رضایت خواهی نکرد و تمام سنتها را تغییر داد و برای کشتن امیرمؤمنان7 توطئه چید و ستم روا داشت و آن چه را که خدا حلال کرده بود حرام، و آن چه را که خدا حرام کرده بود حلال کرد. و سیلی به صورت پاک فاطمه3 زد.[20]
- 22. شریف مرتضی; در شافی؛ 4/11 از امام صادق7 چنین روایت کند «عمر فاطمه3 را با شلاق زد»
و در صفحه 16 گوید:
«هم ما و هم هر کس دیگر دانستیم که افراد وابسته این سروران خلاف آنی را گفتهاند که ابوعلی به اضافه شعبهٔ بن حجاج و ... روایت کردهاند. به علاوه آن که خود این وابستگان درباره آن دو نفر فرمودهاند: که آنان اولین کسانی که درباره حق ما به ما ستم کرده و مردم را به دوش ما سوار کردند. و گفتهاند که آنان جام ما را سرکشیده و راهمان را بسته و در جایگاهی نشستند که ما سزاوارتر بدان بودیم. »
23. رسول خدا همواره چنان بود که تا پهنای گونههای زهرا را نمیبوسید و صورت خود را میان سینههایش قرار نمیداد و برای او دعا نمیکرد، نمیخفت. (نقل از مناقب)
رسول خدا چنان بود که تا صورت فاطمه3 یا میان پستانهایش را نمیبوسید، نمیخفت. (نقل از کشف الغّمه)
از جعفر بن محمّد7 نقل است که پیامبر6 که شبی نبود که بخوابد ولی صورت به سینه فاطمه نگذاشته باشد. (نقل از بحار الانوار ج 43/ 42).
همواره چنان بود که نمیخوابید تا پهنای صورت فاطمه و میان پستانهای او را نمیبوسید.[21]
حدیق و توضیحات کافی ما قبلاًنقل شد و دوباره میگوییم که چرا پیامبر مقیّد به بوسیدن صورت مبارک فاطمه بود و هر شب تا نمیبوسید، نمیخفت؟ آیا این بوسه بر موضع سیلی بود؟ و آیا چنین نبود که صورت شریف خود را به موضع لطمه دیده از سیلی فاطمه میگذارد؟ و همان گونه که نقل شده که جای زخمهایی را که بر حسین7 زدند، همواره میبوسید.[22]
- 24. التهاب نیران الاحزان (در بیت الاحزان ص 117 به نقل از کتاب علم الیقین نیز آمده است[23]) وقتی فاطمه3 دانست که آنها منزلش را آتش خواهند زد، برخاست و شب بند درب را بازگذاشت، امّا خود پشت در موضع گرفت امّا عمر در را چنان تاباند که فاطمه بین در و دیوار ماند. . .
آن گاه عمر به پسر عمویش قنفذ دستور داد که فاطمه3 را با شلاقش بزند. قنفذ با شلاق چندان به کمر فاطمه3 زد که او را از پا در آورد و پیکرش را از توان انداخت و این ضربهها بیشترین عامل اثر گذار در اسقاط جنین فاطمه3 بود که پیامبر6 او را محسن نام نهاده بود.
- 25. در کافی؛ 1/ 458 به نقل از علی بن جعفر، از برادرش ابوالحسن7 نقل میکند که فرمود: «فاطمه3 صدیقهای بود که شهید شد و دختران انبیاء خون نمیبیند.[24]
علامه محقّق مجلسی; در مرآهٔ العقول؛ در شرح این حدیث گوید: این خبر دلالت دارد بر این که فاطمه3 شهید است و این مطلب جزو متواترات است.
احمدی میانجی گوید: چنان که در مقنعه آمده است در زیارت ایشان چنین است «السلام علیک ایتها البتول الشهیده»، خدا لعنت کند هر کس را که به تو ستم کرد و از حقّت ممانعت کرد و از ارثت محروم کرد و خدا لعنت کند آن کس را که تو را تکذیب کرد و تو را آزرد و آب در گلویت خشکاند و خواری را به خانهات تحمیل کرد.[25]
علامه مجلسی در روضه با گفتار خود، این موضوع (یعنی ذکر نکردن ائمه زیارت مشتمل بر شهادت را) چنین تحلیل کرده:
«اگر ائمه این مطلب را ذکر میکردند حتماً باید مظلومیّت شهادت ایشان را ذکر میکردند، ولی آنان از اهل تسنن خوف داشتند. »
در بحار الانوار؛100/ 197 به نقل از البلدالامین چنین آمده: «سلام بر تو ای بتول شهیده، خدا لعنت کند کسی را که مانع ارث تو شد و خدا لعنت کند آن را که به تو ستم کرد و آزارت داد و زندگی را در کام تو ناگوار نمود و خواری بر خانهات تحمیل کرد. »
در صفحه 199 به نقل از اقبال، همان را که شیخ نقل کرده، ذکر میکند:
«سلام بر تو ای صدیقة شهیده، گرفتار قهر شده، حقّش غصب گردیده، ارثش به تاراج رفته، دندهاش شکسته وشوهرش مورد ستم واقع و فرزندش کشته شده. »
حاصل آن که، از مجموع آن چه که ذکر کردیم بر میآید که شهادت ایشان به دست ستم کاران از آن مواردی است که علمای شیعه، از صدوق گرفته تا شیخ و سیّد و مجلسیها رضوان الله علیهم همه در آن اتفاق دارند.
- 26. کافی در 1/458 به نقل از ابوعبدالله، حسین بن علی7 گویند:
«زمانی که فاطمه از دنیا رفت، امیرالمؤمنین7 ایشان را دفن کرد و آثار قبر را محو نمود و سپس برخاسته و صورتش را به سوی قبر رسول الله گردانید و گفت:[26]
«درود بر توای فرستاده خدا از من و دخترت که در کنارت آرمیده و زودتر به تو رسیده.
ای فرستاده خدا! مرگ دختر گرامی تو عنان شکیبایی از کفم ستانده و توان صبرم را از من گرفته. امّا برای من که سختی جدایی تو را دیده و سنگینی مصیبتت را کشیده ام جای تعزیت است چه آن که من تو را در شکاف قبرت نهادم و جان گرامی تو در آغوش من از تن پر کشید. آری در کتاب خداوند شایستهترین پذیرشها آمده است. پس همه ما از خداییم و به سوی او باز میگردیم. امانت باز گرداند شد و گروگان باز ستانده شده، و زهرا پژمرده شد. آسمان و زمین چه قدر زشت و نازیبایند.
ای رسول خدا، امّا اندوهم سرمدی است و شبهایم آکنده از بیداری و اندوهی است که از دلم زدوده نمیشود، مگر آن که خداوند خانهای را که تو در آن مقیمی برایم انتخاب کند. افسوسی دل آزار و اندوهی جان گداز چه زود فراق میان ما حاصل شد، من شکایتم را به خدا میبرم.
دخترت به زودی به تو خبر خواهد داد که امّت چه گونه گرد هم آمدند تا بر او ستم ورزند، از او چندان که شاید، پرسان باش و حال را جویا شو و چه بسیار غصّهها که بر سینه او سایه افکن شدهاند که برای خروج خود راهی نمییابند و خواهد گفت. و خداوند حکم خواهد کرد و او بهترین حکمرانان است.
سلام بر شما، درودی از آن که وداع میکند نه آن که رنجیده و نه آن که بدگمان است که اگر باز گردد از ملامت نیست و اگر بمانم از سوء ظن بدان چه که خداوند صابران را وعده داده، نیست.
آه، آه، که صبر هم ایمن است و هم زیبا و اگر فشار روزگار نبود، این جا ماندن و درنگ را بر خود لازم میکردم و فریاد فرزند مردگان را به خاطر بزرگی مصیبت سر میدادم.
پس در برابر چشمان خدا دخترت مخفیانه دفن میشود و حقّش مورد ستم و تعرّض قرار میگیرد و ارثش به تاراج میرود در حالی که از روزگار تو چیزی نگذشته و یادت فراموش نشده است.
ای رسول خدا! به سوی خدا شکایت میبرم و بر تو ای رسول خدا بهترین تعزیتها باد و سلام و رضوان بر تو و دخترت باد.[27]
شاعر قاضی ابوبکر بن قریعه گوید:
یا من یسائل عن کل معضلة سخیفة |
|
لا تکشفن مغطی فلربما کشفت جیفة |
ای آن که از هر مسأله بی اهمیتی میپرسی، روپوش را کنار مزن، چه بسا که مرداری پدیدار شود.
و لرب مستور بدا کالطبلمنتحت القطيفة |
|
ان الجواب لحاضر لکننی أخفیه خیفة |
پاسخ آماده است ولی من از بیم آن را پوشیده میدارم، چه آن که بیم تعرض دستهای میرود که خلیفه بنیان گذار سیاستهای آنان بود.
لولا اعتداء رعیةألقی سیاستها الخلیفة |
|
و سیوف اعداء بهاماتنا ابداً نقیفة |
اگر هراس از شمشیرهایی که همواره بر شقیقههایمان بوده، نمیبود. نکتههای باریکی از اسرار آل محمد میگفتم.
لنشرت من أسرار آل محمد6 جملا لطیفة |
|
تغنیکم عما رواه مالک و أبوحنیفة |
تا از آنی که مالک و ابو حنیفه نقل کردهاند بی نیازتان میساخت و نشانتان میدادم که چه گونه حسین در روز سقیفه کشته شود.
و أریتکم أن الحسین أصیب فی یوم السقیفة |
|
ولأی حال ألحدت باللیل فاطمة الشریفة |
و چه شد که فاطمه بزرگوار شبانه دفن شد و چرا شیخین شما از لگد کوب شدن حجره والای او حمایت کردند.
و لما حمت شیخیکم عن وطأ حجرتها المنیفة |
|
أوه لبنت محمّد ماتت بغصتها أسیفة
|
افسوس بر دردانه محمد که از اندوه در گذشت.
27. ماجرای نامه عمر به معاویه که علامه مجلسی در بحار الانوار نقل کرده است:
وقتی حسین بن علی8 کشته شد، خبر شهادتش به مدینه رسیده و خبر ها درباره بریده شدن سر ایشان و حمل به سوی یزید بن معاویه و کشته شدن هیجده نفر از اهل بیت او و سی و پنج نفر از شیعیانش و کشته شدن فرزندش در برابرش، با تیر و اسارت فرزندانش به مردم رسید، عزاداری نزد زنان پیامبر در منزل امّسلمه (رضی الله عنها) و در خانههای مهاجران و انصار بر پا شد.
گوید: عبدالله بن عمر گریه کنان از خانه در آمد در حالی که به سر و صورت میکوبید. همان شب از مدینه خارج شد. . . و نزد یزید ملعون آمد. . . گریه کنان نزد او رفت و یزید پس از خوش آمد به او گفت: که ای ابو محمّد، آیا از انتقال قدرت، از پدرت (یعنی عمر بن خطاب) به پدرم راضی هستی؟
گفت: راضیم.
گفت: به داوری پدرت راضی هستی؟
گفت: بله.
گفت: ای ابو محمّد این خط پدر توست؟ گفت: آری به خدا سوگند.
ابن عمر آن را چنین قرائت کرد: بسم الله الرحمن الرحیم (نامه طولانی است و در آن چنین آمده) با خبر شدیم که علی، فاطمه و حسن و حسین را شبانه در خانههای مهاجرین و انصار[28] میگرداند.
و بدانها تذکر بیعت بر علیه ما در چهار مورد میدهد و آنان را تحریک میکند و آنان به شب وعده نصرتش میدهند و روز دست از او باز میدارند.
من به امید خارج کردن وی به در خانهاش رفتم و به فضّه کنیز گفتم: به علی بگو برای بیعت با ابوبکر بیاید بیرون که تمام مسلمانان گرد او جمع شدهاند.
او گفت: امیرمؤمنان کار دارد. گفتم این حرف را رها کن و به او بگو بیاید وگرنه وارد شده و او را به زور خارج خواهیم کرد. این بار فاطمه بیرون آمد و پشت در ایستاد و گفت ای منکران گم راه چه میگویید و چه میخواهید؟ من گفتم ای فاطمه. . . !
فاطمه گفت: چه میخواهی ای عمر؟ گفتم: پسر عمویت را چه شده که تو را برای پاسخ فرستاده و خود در پس پرده نشسته. گفت طغیان تو ای ستمگر مرا بیرون آورد و حجت بر تو و هر گمراه طغیان گری الزام یافته.
گفتم: این اباطیل و افسانههای زنانه را رها کن و به علی بگو خارج شود گفت: رو سیاه باشید! آیا با حزب شیطان مرا میترسانی عمر؟ در حالی که حزب شیطان ضعیف است.
گفتم: اگر خارج نشود هیمه آتش گیر آورده و آتش بر اهل این خانه گیرانده و هر کس را در آن است میسوزانم یا علی به بیعت تن دهد و شلاق قنفذ را گرفته و شروع به زدن کردم.
به خالد بن ولید گفتم تو و افراد ما بروید هیمه بیاورید، من خانه را آتش میزنم. فاطمه گفت: ای دشمن خدا و دشمن رسول او و دشمن امیرمؤمنان...
فاطمه با دستهای خود درب را گرفته بود و نمیگذاشت درب را باز کنم و کار را بر من دشوار کرده بود. درب را فشار دادم ولی او پافشاری کرد، با شلاق به دستهایش زدم. از شدت درد شروع به نالیدن کرد.
صدای ناله و گریه او را شنیدم و چیزی نمانده بود که نرم شوم و از در خانه دور شوم ولی کینههایم را نسبت به علی و غوطه ور شدن او را در خون بزرگان عرب و حیله محمّد و سحر او را به یاد آورده و لگدی به در زدم و امعاءو احشاء او را به دری که پشت آن پناه گرفته بود چسباندم و او فریادی کشید که فکر کردم مدینه را زیر رو کرد و گفت: «یا ابتاه! یا رسول الله! چنین میکنند با عزیر در دانهات. آه ای فضه مرا دریاب که سوگند به خدا آنی که در شکمم بود کشته شد. »
در حالی که خون از او روان بود، به دیوار تکیه داد، دیدم از درد به خود میپیچید، در را باز کرده و داخل شدم، ولی او با چهرهای با من رو به رو شد که چشمم سیاهی رفت از روی روسری چنان سیلیای به صورتش زدم که گوشواره، از گوشش کنده شد و روی زمین پاشید.
ناگهان علی بیرون آمد. وقتی وجود او را حسّ کردم، به سرعت به خارج خانه فرار کرده و به خالد و قنفذ و کسانی که با او بودند گفتم از بلای بزرگی نجات یافتم. »
در روایت دیگر آمده: «من جنایت بزرگی مرتکب شدهام که بر خود بیم ناکم و اینک این علی است که از خانه خارج شده. نه من و نه هیچ یک از ما طاقت او را نداریم. »
علی خارج شد و فاطمه دستانش را بالا برد تا روسری از سر باز کرده و به خدای بزرگ استغاثه نماید که بلا نازل کند اما علی چادر او را بر سرش افکند و گفت: ای دختر رسول خدا! خداوند پدرت را رحمهٔ للعالمین مبعوث کرده است و سوگند به خدا اگر موهایت را پریشان کنی که این مردم را هلاک کند، دعایت مستجاب خواهد شد، چندان که روی زمین جنبندهای از آنها باقی نخواهد ماند، چه آن که تو و پدرت نزد خدا از نوح والاترید که به خاطر او طوفان را ایجاد کرد. پس ای سرور زنان، بر این خلق باژگون، رحمت باش و عذاب برای آنها مباش.
در این هنگام درد زایمان او را فراگرفت و وارد خانه شد و کودکی سقط کرد که علی او را محسن نامید.
من جمع کثیری را گرد آوردم نه برای نیرو جمع کردن به ضد علی، بلکه برای پشت گرمی خودم. . .
در صفحه 299 گوید: «روایت شده است که یزید ملعون برای عبدالله بن عمر نامهای از عثمان بن عفان در آورد که مطالب آن بسی غلیظتر و وحشتناکتر و سنگینتر از عهدی بود که عمر برای معاویه نوشته است».
28. از کتاب سلیم، پس از ذکر ماجرای گرفتن اموال کارگزاران و أخذ جریمه از آنان توسط عمر گوید:
من علی7 را دیده و از ایشان درباره کار عمر پرسیدم و ایشان گفتند: آیا میدانی چرا عمر دست از قنفذ باز داشت و او را جریمه نکرد؟ گفتم نه. فرمود زیرا هنگامی که فاطمه3 میان من و آنان حائل شد، او را با شلاق زد و جای شلاق در بازوی او به مانند دمل مانده بود.[29]
- 29. کلامی از ارشاد القلوب درباره وفات فاطمه3 از زبان آن حضرت:
«خدایا بر گروهی نفرین فرست که عهد خداوند و عهد پدرم رسول الله را در حق امیرمؤمنان علی7 شکستند و درباره حقّم به من ستم کردند و ارثم را به تاراج بردند و قبالهای را که پدرم درباره فدک برایم نوشته بود پاره کردند و شهودم را تکذیب کردند که آنان، جبرئیل و میکائیل و امیرمؤمنان علی7 و ام ایمن بودند و در حالی که امیرمؤمنان، همراهم میبرد و حسن و حسین با من بودند، شب و روز در خانههایشان گشتم و آنان را به خدا و به رسول او قسم دادم که به ما ستم نکنند و حقّما را که خدا برای ما قرار داده، غصب نکنند. آنان شب پاسخ مثبت داده و به روز از یاری ما دست میکشیدند. سپس قنفذ را به خانهمان فرستادند که عمر بن خطاب و خالد بن ولید هم راه او بودند. . . و آنها هیمه آتش گیر را بر در خانه ما جمع کرده و آتش آوردند که آن را برافروخته و ما را بسوزانند.
من بر آستانه در ایستاده و آنها را به خدا و پدرم قسم دادم که ما را یاری کنند و دست از ما باز دارند. عمر، شلاق را از دست قنفذ نوکر ابوبکر گرفت و با آن به بازویم زد شلاق چنان به بازویم پیچید که ماند دمل ورم کرد و با لگد به در زد و آن را به سوی من که حامله بودم، تاباند که من روی در افتادم.
در حالی که آتش زبانه میکشید و چهرهام را میسوزاند با دست چنان سیلیای به من زد که گوشوارهام از گوشم کنده شد و به روی زمین پاشیده شد، همان دم درد زایمان آمد و محسن بی گناه را کشته شده سقط کردم.
آیا این همان امّتی است که درود بر من میفرستد؟»[30]
- 30. البلد الامین و جنّهٔ الامان: این دعا، رفیع الشأن و عظیم المنزله است و ابن عباس آن را از علی7 نقل کرده که ایشان آن را در نمازش به هنگام قنوت میخوانده است و گفته که دعا کننده به آن مانند تیراندازی است که در کنار پیغمبر هزار هزار تیر انداخته باشد. آن دعا این است.
«بار خدایا! دوبت و جبت و طاغوت و ننگ قریش و دو دختر آن دو را لعنت کن که امر تو را مخالفت کرده و وحیت را منکر شدند و نعمتهایت را انکار نموده و پیامبرت را نافرمانی کردند و دینت را باژگونه ساختند و کتابت را تحریف کردند و احکامت را معلّق نموده و واجباتت را باطل کرده و در آیاتت الحاد روا داشتند و اولیای تو را دشمن داشتند و بلادت را ویران ساخته و بندگانت را فاسد کردند.
بار خدایا! آن دو و یارانشان را لعنت کن که بیت نبوت را خراب کرده و درب خانه او را گل گرفتند و سقفش را ویران کرده و آسمانش را به زمینش و بالایش را به زیرش و ظاهرش را به باطنش دوختند و ساکنان آن را مستأصل کرده و یارانش را تبعید نموده و کودکانش را کشته و منبرش را از وصی و وارث او تهی کرده و نبوت او را منکر شده و به پروردگار خود شرک ورزیدند.[31]
شارح، (یعنی شیخ دانشمند، ابوالسعادت اسعد بن عبدالقاهر) در کتاب خود به نام رشح البلاء گوید:
«این که گفته است بیت نبوت را خراب کردند، اشاره است به آنی است که اوّلی و دوّمی با علی و فاطمه8 انجام داده و آنها را آزار دادند و خواستند خانه علی را طعمه آتش کنند و او را به مانند شتر نافرمان به زور به سوی مسجد بکشند و فاطمه را چنان به درب خانهاش مالاندند که محسن را سقط کرد.
فاطمه دستور داد که شبانه دفن شود تا اوّلی و دوّمی بر جنازه او حاضر نشوند.[32]
31. فهرست شعرائی که در این باره مرثیه سرودهاند:
- ; متوفای 173 گوید:
انها اسرع اهلی میتة |
|
و لحاقاً بی فلا تکثر جزع |
مرگ زودتر از همه خانوادهام او را فراگرفته و به من ملحق میگردد؛ پس بی تاب و نالان مباش.
فمضی و أتبعته و الهاً |
|
بعد غیظ جرعته و وجع[33] |
او رفت و من آشفته و پریشان در پی او روان شدم و خشم و درد خود را فرو خوردم.
2. قاضی نعمان مصری متوفای 363 هـ گوید:
فجاء هم عمر فی جماعة |
|
اذ لم یروا لمن أقام طاعة |
آن گاه عمر با دستهای سوی آنان ره سپار شد زیرا تسلیمی از ساکنان [خانه] مشاهده نکردند.
حتی اتوا باب البتول فاطمه |
|
و هی لهم قالیة مصارمة |
[چنان گستاخی کردند که] بر در خانه فاطمه گرد آمدند و وی از آنان روی گردان بود و در خشم.
فوقفت من دونه تعذلهم |
|
فکسر الباب لهم أولهم |
او خود را حائل علی قرار داد و بر آنان نهیب زد امّا سر دسته آنان در را برای آنان شکست.
فاقتحموا حجابها فعولت |
|
فضربوها بینهم فأسقطت. . . |
بی محابا حجاب او را دریدند و او نالید و وی را در میان گرفته و فرو کوفتند و او فرزند سقط کرد.
با حسرة من ذاک فی فؤادی |
|
کالنار یذکی حرّها فؤادی |
وای از این درد بر دلم که حرارتش جانم را آتش وار میسوزاند.
وقتلهم فاطمة الزهراء |
|
أضرم حرّ النار فی أحشانی[34] |
3. شاعر بزرگ مهیار الدیلمی متوفای 428 هـ گوید:
کیف لم تقطع ید |
|
مدّ الیک ابن صهاک |
چه سان شد که دست پسر صهّاک که به سویت دراز شد، قطع نگردید.
فرحوا لایوم اهانوک |
|
بما ساء اباک[35] |
امروز آنان از اسائهای که به آستان تو کرده و پدرت را محزون ساختند، شادمان شدند.
4. علی بن مقرّب متوفای 629 هـ ضمن قصیدهای گوید:
و لم تزل مهضومة مظلومة |
|
بردّ دعواها و رضَ الاضلع[36] |
همواره حقّش پامال بود و ستم کشیده و خواستههایش بی پاسخ و دندهاش شکسته.
5. خلیعی، متوفای سال 750 هـ ضمن ابیاتی گوید:
و هل لبنت نبیّ اضرمت شعل |
|
کما اطیف به بیتی لیحرقنی |
آیا چونان آتشی که دور خانهام افروخته شد تا آتشم بزنند، برای دختر هیچ پیامبری آتش افروخته شده.
6. علاء الدین حلّی، متوّفای 678 هـگوید:
و اجمعوا الامر فیما بینهم و غوت |
|
لهم امانیهم و الجهل و الامل |
آرزوها، نادانی و امیدشان فریبشان داد و در میان خود سخن یکی کردند.
ان یحرقوا منزل الزهراء فاطمة |
|
فیاله حادث مستصعب جلل |
تا خانه زهرای فاطمه را آتش زنند آه از آن حادثه سنگین و سخت.
بیت به خمسة جبریل سادسهم |
|
من غیر سبب بالنّار یشتعل[37] |
خانة پنج تن که جبرئیل ششم آنان بود، بی دلیل طعمه آتش گردید.
7. مغامس حلی، متوفای اواخر قرن نهم هـ ضمن قصیدهای گوید:
و الطهر فاطمة زوی میراثها |
|
شرّ الانام و دمعها مسکوب |
در حالی که اشکهای فاطمه روان بود، میراث فاطمه پاک را اشرار آدمیان از او گرفت.
من بعد ما رمت الحنین بضربه |
|
فقضت بذاک و حقّها مغصوب[38] |
و آن گاه در پی ضربهای که خورد، جنین افکند و در حالی که حقش ستانده شده بود، در گذشت.
8. مفلح الصیمری، متوفای 900 هـ گوید:
و قادوا علیاً فی حمائل سیفه |
|
و عمّار دقّوا ضلعه و تهجّموا |
حمایل شمشیر علی را به گردنش افکنده و کشان کشانش بردند. دنده عمار را شکسته و بر خانه دختر مصطفی یورش آوردند.
علی بیت بنت المصطفی و امامهم |
|
ینادی: ألا فی بیتها النار اضرموا |
در حالی که سر کردهشان نعره میزد که در خانه بانو آتش بیفروزید.
و تغصب میراث النبیّ محمد |
|
و توجع ضرباً بالسیاط و تلطم[39] |
دریغا که میراث محمّد پامال شده و دختر با شلاق کتک میخورد، و سیلی به صورتش نواخته میشود.
9. شیخ حر عاملی، متوفای 1104 هـ گوید:
اولادها خمس حسین و الحسن |
|
و زینب من ام کلثوم اسن |
فرزندانش پنج تن بودند؛ حسین و حسن و زینب که از ام کلثوم بزرگتر بود.
و محسن اسقط فی یوم عمر |
|
من فتحة الباب کما قد اشتهر[40] |
و محسن که در روز عمر در اثر فشار باز شدن درب خانه سقط گردید همچنان که مشهور است.
سببه قبل حضور الأجل |
|
بل من ضربة ذاک الرجل |
دلیل آن مرگ ناگهانی پیش از فرا رسیدن اجل، از ضربهای بود که آن مردک به در زد
اذ أسقطت لوقتها جنینها |
|
ولم تزل تبدی له أنینها[41] |
در همان دم جنین او سقط شد که هم واره برای آن آه و ناله داشت.
10. صالح فتونی متوفای 1190 هـ ضمن قصیدهای گوید:
و تلک فاطمة لم ترع حرمتها |
|
من دقَ ضلعاًلها بالباب یکسره[42] |
آنک فاطمه زهرا که حرمتش رعایت نشد و در اثر شکستن درب خانه دنده او شکست.
11. سید حیدر حلّی متوفای 1304 هـ گوید:
فحمل امّک قدماًاسقطوا حنقا |
|
و طفل جدّک فی سهم الرّدی فطموا[43] |
بار مادرت را قبلاً ساقط نمودند و نونهال جدّت را با تیری مرگ آور از شیر گرفتند.
12. سید باقر هندی متوفای 1329 هـ گوید:
لست ادری لم احرقوا الباب |
|
بالنار؟ ازادوا اطفاءذاک النور |
نمیدانم چرا درب را آتش زدند؟ آیا خواستند آن نور را خاموش کنند؟!
لست ادری ما صدر فاطم؟ ما |
|
المسمار ما حال ضلعها المکسور؟ |
نمیدانم، خبر از سینه فاطمه و میخ ندارم و ندانم که چه بر سر آن دنده شکسته آمد
ما سقوط الجنین؟ ما حمزة العین؟ |
|
و ما بال قرطها المنثور؟[44] |
سقط جنین چه گونه بود؟ کبودی چشم از چه بود؟ و چه بر سر گوشواره فرو پاشیده او آمد؟!
13. علامه قزوینی، متوفای 1335 هـ گوید:
قال سلیم قلت: یا سلمان |
|
هل دخلوا و لم یک استئذان؟ |
سلیم (بن قیس هلالی) گفت: به سلمان گفتم: آیا بدون اذن و اجازه وارد شدند.
فقال: ای و عزّة الجبّار |
|
لیس علی الزهراء من خمار |
گفت: آری به عزّت جبّار، زهرا روسری به سر نداشت.
لکنّها لاذت وراء الباب |
|
رعایة للستر و الحجاب |
لیکن او به پشت در پناه برد تا حجابش رعایش شود.
فمذ رأوها عصر وفا عصرة |
|
کادت بروحی أن تموت حسرة |
و به محض این که او را دیدند چنان او را در فشار درب تاباندند. روحم فدایش! نزدیک بود از حسرت و تألّم جانش پر کشد.
تصیح یا فضة سندّینی |
|
فقد و ربّی قتلوا جنینی |
فریاد برآورد: ای فضّه مرا دریاب! به خدا سوگند، به یقین جنین مرا کشتند.
فأسقطت بنت الهدی واحزنا |
|
جنینها ذاک المسمی محسنا[45] |
دریغا که دختر هدایت جنینش را که محسن نام داشت، سقط کرد.
14. حافظ ابراهیم، متوفای 1351 هـ گوید:
و قوله لعلیّ قالها عمر |
|
اکرم بسامعها اعظم بملقیها |
سخنی را که عمر به علی گفت، آویزه گوش ساز، بر شنوندهاش فرو تن باش و از گویندهاش برحذر.
حرّقت دارک لا ابقی علیک بها |
|
ان لم تبایع و بنت المصطفی فیها |
چنانچه بیعت نکنی، خانهات را به آتش کشیده و آن را بر سرت ویران میکنم، هر چند که دختر مصطفی در آن باشد.
ما کان غیر أبی حفص یفوه بها |
|
أمام فارس عدنان و حامیها[46] |
در برابر قهرمان و حامی عدنان جز ابوحفص چنین کلامی سر زبان نمیآورد.
15. شیخ محمّد حسین کاشف الغطاء، متوفای 1373 هـ گوید:
و فی الطفوف سقوط السبط منجدلا |
|
من سقط محسن خلف الباب منهجه |
نقشه در خون غلطیدن سبط، هنگام سقوط محسن پشت در کشیده شد
و بالخیام ضرام النّآر من حطب |
|
بباب دار ابنة الهادی تأجّجه[47] |
و آتش زدن چادرها از هیزمی بود که بر در خانه دختر پیامبر شعله ور شد.
16. علامة محقّق اصفهانی، متوفای 1361 هـ گوید:
و ما اصابها من المصاب |
|
مفتاح بابه حدیث الباب |
کلید باز شدن مصائبی که بر سرش آمد، داستان درب خانه بود.
إنّ حدیث الباب ذوشجون |
|
بما جنت به ید الخؤن |
آن داستان شامل مصائب بسیاری است که دستهای خیانت کاران مرتکب گردید.
أیهجم العدا علی بیت الهدی؟ |
|
و مهبط الوحی و منتدی الندی |
آیا درست است که دشمنان به خانه هدایت و جای گاه نزول وحی و ریزش رحمت، حملهور شدهاند؟
أیضرم النار بباب دارها؟ |
|
و آیة النور علی منارها |
در حالی که هنوز آیههای نور از منار خانه فاطمه فروزان است، آیا درست است که آستان خانه او به آتش کشیده شده؟
ما أجهل القوم! فانّ النّار لا |
|
تطفی نور الله جلّو علا |
این گروه چه قدر نادانند! چه آن که آتش، نور خداوند جلّو علا را خاموش نمیسازد
لکنّ کسر الضلع لیس ینجبر |
|
الا بصمصام عزیز مقتدر |
امّا شکستن پهلو جبران نمیشود جز با شمشیر (مردی) نیرومند و مقتدر
اذ رضّ تلک الاضلع الزکّیه |
|
رزیّه لامثلها رزیّة |
زیرا شکستن آن پهلوی پاکیزه مصیبتی است که همانندی برای آن نیست.
و من نبوع الدّم من ثدییها |
|
یعرف عظم ما جری علیها |
و از جوشش خون از پستانهایش، بزرگی فاجعهای که بر او رفت، پیداست.
و جاوزا الحدّ بلطم الحدّ |
|
شلّت ید الطغیان و التعدّی |
آنان با سیلی زدن از حدّ خویش تجاوز کردند که دست طغیان و تعدّی بریده باد.
فاحمرّت العین و عین المعرفة |
|
تذرف بالدّمع علی تلک الصّفة |
آن چشم، کبود شد و چشم بصیرت همواره بر این وضع گریان است.
و لاتزیل حمرة العین سوی |
|
بیض السیوف یوم ینشر اللوا |
آن روز که پرچم افراشته خواهد شد، جز برق شمشیرها آن کبودی را بر طرف نخواهد ساخت.
و للسّیاط رنّة صداها |
|
فی مسمع الدّهر فما أشجاها |
زوزه دل خراش شلاق، در گوش روز گار پیچیده است
و الأثر الباقی کمثل الدّملج |
|
فی عضد الزهرا اقوی حجج |
رد بازمانده آن شلاق در بازوی زهرا بهترین گواه است.
و من سواد متنها اسودّ الفضا |
|
یا ساعد الله الامام المرتضی |
از کبودی کمر، آسمان قیرگون گردیده است، ای امام مرتضی که دست خدایی!
و وکز نعل السیف فی جنبیها |
|
أتی بکلّ ما أتی علیها |
بی تردید آن چه که بر سر او آمده، از ضربههای غلاف شمشیر بر دو پهلویش بود.
و لست أدری خبر المسمار |
|
سل صدرها خزانة الأسرار |
من آن چه را که مسمار بر سر فاطمه آورد، نمیدانم، بل که از سینهای پرسان شو که راز دار اسرار است.
و فی جنین المجد ما یدمی الحشا |
|
و هل لهم اخفاء أمر قد فشا؟ |
در جنین شرف، آنی هست که درون را خونین جگر میسازد. آیا توان آن دارند که امر عیان را پنهان کنند؟
و الباب و الجدار و الدماء |
|
شهود صدق ما به خفاء[48] |
در و دیوار و خونها (ی روان بر آن) شهود راستینی هستند که نمیتوان انکارشان کرد.
[1] . احتجاج طبرسی؛ 1/414 و ر. ک بحار الانوار؛ 43/197 و مرآهٔ العقول؛ 321/5 و المأساهٔ؛ 197، 1/52.
[2] . بخشی از این احتجاج در المحاسن و المساوی بیهقی، 1/78 و 132 ثمرات الاوراق ابوبکر بن علی بن محمّد بن حجه حموی 1/55 در حاشیه مستطرف نقل شده است و آن را المأساهٔ؛ 1/51 از ضیاء العالمین خطی قسمت سوم 64 نقل کرده. ظاهر کلام طبرسی آن است که حدیث بین موافق و مخالف مشهور است ر. ک. مقدمه کتاب.
[3] . ر. ک بهج الصباغه؛ 5/15 وبحار الانوار؛ پاورقی 28/271 و بیت الاحزان؛ 123 و ماساهٔ الزهراء 1/311 و 97/2 و سفینهالبحار؛ 8/279 و مستدرک سفینه البحار؛10/ 92 و الکنی و الالقاب محدث قمی در شرح حال شهرستانی.
[4] . ر. ک الماساهٔ؛ 81/2 به نقل از کتاب النقض عبدالجلیل القزوینی، 298.
[5] . شیخ طوسی ; مدعی است که شیعه در این مورد اختلاف ندارد ر. ک الماساهٔ ؛ 1/ 164.
[6] . ر. ک الماساهٔ ، 1/ 164 به نقل از تلخیص الشافی، 3/156.
[7] . ر. ک الصراط المستقیم؛ 13/2 حمیری در سال 173 هجری در گذشت و برقی همان عبدالله بن عمار است که در سال 245 در گذشت . ر. ک الماساهٔ 16/1.
[8] . لسان المیزان، 1/ 268 شماره 24 و سیر أعلام النبلاء؛ 15/ 578 ر. ک الماساهٔ ؛ 2/ 311 به نقل از آنها.
[9] . به بحار الانوار نیز مراجعه کن؛ 28/ 363.
[10] . ر. ک مأساهٔ الزهرا، ، 2/ 87.
[11] . ر. ک بحار الانوار، 28/ 310.
ابن ابی الحدید در شرح خود 13/ 43 گوید: شیع روایت میکنند که گروهی از صحابه گریه طولانی فاطمه را خوش نداشته و نگذاشتند مسجد بیاید و او را از مجاورت مسجد به سوی اطراف مدینه راندند و من بعید میدانم چنین چیزی حجّت داشته باشد و حدیث دارای کم و زیاد میشود.
[12] . مطلبی نزدیک به این در بحار الانوار، 43/172 به نقل از امالی شیخ آمده. در آن جا چنین است: من اینک خواهم مرد دیگر کسی لباسم را در نیاورد که من غسل کردهام و هم چنین در صفحه 183 از حمویه و ابن حنبل و ابن بطه و ص 187، 188 و در اصابهٔ؛ 4/ 379 از ابن سعد و احمد بن حنبل به نقل ازام رافع آورده است ولی نقل طبقات موافق آنی است که شیعه معتقد است که وی در حالی در گذشت که بازویش بمانند دمل بود.
[13] . بحار الانوار، 43/170، و العوالم، 235 و الماساهٔ ؛ 1/ 65 به نقل از الدلائل و بحار الانوار و عوالم.
[14] . بحار الانوار؛ 28/ 390 به نقل از الغارات و ص 369 و ص 411 و به نقل از شافی ص 397 و ر. ک بیت الاحزان؛ 86.
[15] . بحار الانوار، چاپ سنگی، 8/ 223 و بیت الاحزان 115 ، 125 و الماساهٔ 1/ 42.
[16] . ر. ک بحار الانوار؛ 8/ 45 چاپ سنگی، و 28/ 231 چاپ اسلامیه، این مطلب در شماره 28 نیز خواهد آمد.
[17] . بحار الانوار، چاپ سنگی، 8/ 52 به نقل از کتاب سلیم و احتجاج و چاپ اسلامیه، 271، 28/ 261 و ما بعد از آن و 43/ 198 و ر. ک مرآهٔ العقول 5/ 319 و العوالم؛ 221 و الاحتجاج، 1/109 و آن چه که ابن قتیبه در الامامه و السیاسه نقل کرده از حدیث سلیم به دور نیست مگر در زدن فاطمه3.
[18] . ر. ک نخبهٔ البیان، 99 و کشف الغمهٔ؛2/367 و بحار الانوار، 43/ 78 به نقل از مصباح الانوار و ص 42 به نقل از مناقب و ص 44 نقل از مقتل الحسین که عین عبارت خواهد آمد.
[19] . عباس محمود العقاد در کتاب خود به نام فاطمه الزهرا و الفاطمیون چاپ بیروت انتشارات مکتبه المصریه ص 50 گوید:
«زهرا بیماری پنهانی که از صورتش نمایان باشد نداشت، چه آن که عربها توصیف کنندههای ماهری هستند و افرادی که در پیرامون او بودند، مقتدرترین افراد عرب برای توصیف صحّت و سقم بودند و از کلام آنان که او را در حال بیماری وصف کردهاند پی میبریم که وی چیزی شبیه به عارضه و بیماریهایی داشته است که مردم را در عنفوان جوانی در خود میگیرد. آن چه که کاملاً برداشت میشود آن است که نقاهت وی در اثر تلاش و ضعف و اندوه بوده است که با دردهای زودرس زایمان هم راه گشته بوده است. به علاوه آن که بنا به نقل برخی اخبار – اگر صحت داشته باشند وی محسن را پس از وفات پیامبر سقط کرده است». ر. ک المأساهٔ، 1/ 317 ، 328.
[20] . ر. ک الماساهٔ ، 1/71 به نقل از بحار الانوار، 95/351، 353 و 31/ 126 . و از محتضر شیخ حسن بن سلیمان؛44/ 55 به نقل از پاورقی بحار الانوار به نقل از دلائل الامامه و مصباح الانوار و الجزائری در الانوار النعمانیه و ر. ک بحار الانوار؛ 98/ 351، 355 چاپ سنگی 8/ 297 به نقل از کتاب زوائد الفوائد کتاب المحتضر شیخ حسن بن سلیمان و وی به نقل از نوشتهای به خط شیخ فقیه علی بن مظاهر واسطی و ج 31/ 120 و پس از آن.
[21] . ر. ک نخبهالبیان؛ 99، و مناقب آل ابی طالب، 3/114 و مقتل الحسین، 66.
[22] . ر. ک بحار الانوار؛ 44/ 261 حدیث 14.
[23] . عبارت آن در شماره 34 خواهد آمد.
[24] . ر. ک الماساهٔ ، 1/ 68 به نقل از کافی و عوالم، 11/ 240 و الرسائل الاعتقادیه خاجوئی، 301 گوید مجلسیهای اول و دوم که از بزرگترین علمای ما هستند، گفتهاند این حدیث صحیح است؛ مرآهٔ العقول؛ 5/ 135 – و روضهٔ المتقین؛ 5/ 342.
[25] . ر. ک المزار، شیخ مفید، چاپ شده در کنگره ایشان ضمن جلد پنجم، 179.
[26] . در مجالس مفید گوید: وقتی دستانش را از خاک قبر تکانید، اندوه وی را در برگرفت و اشک او بر گونهها روان گردید و صورت به سوی قبر پیامبر گردانید و گفت السلام علیک یا رسول الله.
[27] . ر. ک نهج البلاغه، شرح عبده، خطبة 200 و – مرأهٔ العقول، جلد 5 و – شرح ابن ابی الحدید، 10/ 266 و – منهاج البراعه؛ 2/2 و – شرح ابن میثم جلد 4 و – امالی شیخ، 1/ 110 و – الوافی، 3/ 748 و – پاورقی احقاق الحق، 481/1 را به نقل از اعلام النساء؛ 3/ 221 و عوالم العوالم، 286 و 288 و – ر. ک امالی مفید؛ 281 و – البحار، 43/ 211 به نقل از امالی شیخ و – صفحه 193 از کافی و – صفحه 184 از حسن خرّاز قمی در الاحکام الشرعیه و بهج الصباغه 5/1 به نقل از نهج البلاغه و امالی مفید و شیخ و تذکره ابن جوزی و کشف الغمه.
[28] . موضوع هم راه بردن فاطمه3 شبانه به خانههای مهاجران و انصار، در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید؛1/ 131 و – در بحار الانوار، 28/ 268 به نقل از سلیم و 313 به نقل از ابن ابی الحدید و در پاورقی به نقل از الامامه و السیاسه؛ 2/ 114 آمده است. ابن ابی الحدید گوید و از نامة مشهور معاویه به علی7 است:من دیروز را به خاطرت میآورم که خانه نشین خانه امت را شبانه بر الاغ سوار کرده و دستانت در دست حسن و حسین بود به روزی که با ابوبکر بیعت شد هیچ یک از اهل بدر و سابقه داران در اسلام را فرو گذار نکردی و آنها را به خویشتن فراخواندی. ر. ک بحار الانوار، 8/ 355، به نقل از الامامهٔ و السیاسه.
[29] . بحار الانوار؛ 30/ 302 و – ر. ک الماساهٔ ، 1/ 42 به نقل از بحار الانوار 30/30 و – عوالم 11/ 413 و- کتاب سلیم 2/ 674. 2. بحار الانوار 30/ 302 از کتاب سلیم و – ر. ک الماساهٔ ؛ 2/ 317 و 1/ 43 به نقل از سلیم 2/ 675 تحقیق انصاری.
[30] . بحار الانوار، 30/ 348 و چاپ سنگی 8/ 231 و – ر. ک الماساهٔ 2/ 202 و 1/ 48.
[31] . ر. ک بحار الانوار، 85/ 260 در کتاب الصلاهٔ باب فی القنوتات الطویله شماره 5 و 30 / 394 و – ر. ک الماساهٔ ؛ 1/ 45 به نقل از بحار الانوار، 81/241 و المصباح 1 عمی، 4 کفعمی، 552 و – البلد الامین؛ 551 و علم الیقین؛ 701.
[32] . ر. ک بحار الانوار، 85/ 263.
[33] . ر. ک دیوان سید حمیری، 288 و – اعیان الشیعه، 2/ 257 و – المناقب؛ ابن شهر آشوب؛ 3/ 362
[34] . الماساهٔ ، 17/1.
[35] . الماساهٔ ، 1/ 19، به نقل از دیوان مهیار، 2/ 367 و – شرح نهج البلاغه، 16/ 234.
[36] . الماساهٔ ؛ 1/ 20.
[37] . همان.
[38] . همان 22.
[39] . همان.
[40] . همان 23.
[41] . همان.
[42] . همان، 24.
[43] . همان 25.
[44] . همان.
[45] . همان 1/ 27، 28.
[46] . الماساهٔ ، 1/ 28 و – راجع دلائل الصدق ج 3/ ق1/ 54.
[47] . الماساهٔ ؛ 1/ 32.
[48] . الانوار القدسیه، 42 و ر. ک الماساهٔ ؛1/ 29.