borhani برهانی آفرینش خلق درباره  خداشناسی
فاطمه (س) تجلیگاه انوار آفرینش «جلد هفتم»
حقیقت صدق

مرحوم فیض می‌فرماید: بدان که واژه‌ی صدق در شش معنا به کار می‌رود که عبارتند از: صدق در گفتار، صدق در نیّت و اراده، صدق در عزم، صدق در وفای به عزم، صدق در عمل و صدق در مقامات دین.

کسی که به صدق در همه آن‌ها موصوف شود صدّیق گفته می‌شود، زیرا واژه صدّیق صیغه مبالغه از صدق است؛ و صدیقان را درجاتی است، کسی که از صدق در چیزی بهره‌ای دارد نسبت به آنچه صدق او در آن است صادق است:

صدق اول- در زبان است و آن در هنگام دادن خبر یا چیزی که متضمن خبر دادن است تحقق می‌یابد و خبر یا به گذشته تعلق دارد یا به آینده و در همین جاست که وفای به وعده یا تخلف از آن ظهور می‌یابد. بر هر بنده‌ای لازم است که الفاظ خود را نگه دارد و جز به صدق سخن نگوید و این مشهورترین و روشن‌ترین انواع صدق است، و کسی که زبانش را از دادن خبرهای خلاف واقع باز دارد او صادق است.

پیامبر خدا هنگامی که عزم سفر می‌کرد آن را پوشیده می‌داشت.[1] تا مبادا خبر به دشمنان برسد و قصد او کنند، و این امر گفتن چیزی به دروغ نیست. پیامبر فرموده است: ‌«دروغگو نیست کسی که میان دو تن اصلاح می‌دهد و خیر می‌گوید یا خیری را نسبت می‌دهد.[2]

اجازه داده شده است که در سه مورد سخن بر وفق مصلحت گفته شود: ‌اول آن که کسی بخواهد میان دو تن اصلاح دهد، دوم آن که دو همسر دارد، ‌و سوم کسی که درباره مصالح جنگ اقدام می‌کند.[3] صدق در این موارد به نیّت برگشت دارد و در آن جز صدق نیّت و اراده خیر چیز دیگر رعایت نمی‌شود. لذا هرگاه قصدش درست، و نیّتش صحیح، و اراده‌اش صرفا برای کاری نیک باشد او صادق بوده و به هر لفظ و عبارتی بگوید صدّیق است.

و این که در مناجات با خدا، معنای صدق در الفاظ را رعایت کند، مانند این که می‌گوید: ﴿ وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ ﴾[4]، چه اگر روی دلش از خدا منصرف و به آرزوهای دنیا و شهوت‌های آن مشغول باشد او دروغگوست، همچنین در گفتن ایاک نعبد (تنها تورا می‌پرستیم) و قول او که من بنده خدا هستم چنانچه به حقیقت عبودیّت متصف نباشد و خواستی غیر از خدا داشته باشد گفتار او از صداقت بی بهره است، و اگر روز قیامت، صدق او را در گفتن این که من بنده خدایم از او مطالبه کنند از اثبات آن ناتوان خواهد بود، چه اگر بنده نفس خویش، یا بنده دنیا و یا بنده شهوت‌های خود باشد در گفتارش صادق نخواهد بود.

و بندة حق تعالی کسی است که نخست، خود را از غیر او آزاد کند تاآزاده‌ای مطلق گردد. هنگامی که این آزادگی حاصل شود دل فارغ و آماده می‌شود تا بندگی خداوند در آن جای گیرد. این بندگی او را به خدا و محبّت او مشغول می‌کند و باطن و ظاهر او را به طاعت او پایبند می‌سازد، ‌و او مراد و مقصودی جز خداوند نخواهد داشت.

سپس هرگاه از این حد بگذرد به مقامی عالی‌تر که آن را «حریّت»می‌نامند می‌رسد و در این مقام از خودی خود و اراده و خواست‌هایش در برابر خداوند آزاد می‌شودو در آنچه حق تعالی برایش می‌خواهد اعمّ از آن که تقربش دهد یا دورش کند قانع می‌شود و اراده‌اش در اراده خداوند فانی می‌شود. او بنده‌ای خواهد بود که از غیر خدا آزاد و «حرّ» گردیده سپس بازگشته و از نفس خویش نیز آزاد شده و از آن حریّت یافته و در نتیجه برای نفس خود مفقود و برای آقا و مولای خود موجود شده است. اگر او را حرکت دهد به حرکت می‌آید و اگر او را ساکن گرداند ساکن می‌شود؛‌ اگر او را گرفتار کند راضی است و در او امکانی برای طلب و خواهش یا اعتراض باقی نیست، بلکه او در برابر خداوند مانند مرده در برابر غسّال است، و این منتهای صدق در عبودیّت است.

بنابراین بنده حق، کسی است که وجودش برای مولایش باشد نه برای نفسش و این درجه صدّیقان است.

صدق دوم - در نیّت و اراده است و آن به اخلاص بازگشت دارد. کسی که دارای این درجه از صدق است در همه حرکات و سکنات خویش جز خداوند انگیزه‌ای ندارد، و اگر شایبه‌ای از لذت‌های نفسانی با نیّت و اراده او آمیخته شود صدق نیّتش باطل می‌شود و رواست که چنین کسی کاذب گفته شود.

چه همان گونه که در قیامت از عالم می‌پرسند که «در آنچه دانستی چه کردی؟ پاسخ می‌دهد: فلان کار و فلان کار را انجام دادم، خداوند می‌فرماید: دروغ گفتی زیرا تو خواستی که بگویند فلانی عالم است». در این جا خداوند، عالم را تکذیب نکرده و به او نفرموده است که به دانش خود عمل نکردی بلکه اراده و نیّت او را تکذیب کرده است.

یکی از پیشینیان گفته است: صدق عبارت از صحت توحید در قصد است، از این رو خداوند متعال فرموده است: ﴿ وَ اللهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِینَ لَکاذِبُون ﴾[5]، در حالیکه آن‌ها گفتند: ﴿ إِنَّکَ لَرَسُولُ الله ﴾ِ[6]، و این سخنی راست است لیکن خداوند آن‌ها را تکذیب کرد و این از جهت آنچه بر زبان جاری کردند نبود بلکه حق تعالی چیزی را که منافقان در درون دل داشتند تکذیب کرد.

صدق سوم - صدق در عزم است، زیرا آدمی پیش از عمل عزم می‌کند و در پیش خود می‌گوید: اگر خداوند مالی روزیم فرماید همه یا نیم آن را صدقه خواهم داد. همچنین اگر در طریق حق، با دشمنی برخورد کردم با او پیکار خواهم کرد و باک ندارم که در این راه کشته شوم؛ و نیز اگر خداوند به من حاکمیتی عطا کند در آن به عدالت رفتار خواهم کرد و با گرایش به اشخاص و ستمگری مرتکب گناه نخواهم شد.

بنابراین صادق و صدیق کسی است که عزم خود را در همه امور خیر قوی و کامل یابد، به طوری که هیچ گونه انحراف و ضعف تردید در آن وجود نداشته بلکه نفس او همیشه قاطعانه مصمّم به انجام دادن امور خیر باشد.

صدق چهارم - در وفای به عزم است، و عزم در حال، مستلزم داشتن سخاوت نفس است. چه در عزم و وعده به آینده مشقتی نیست و زحمت آن سبک و ناچیز می‌باشد. هنگامی که وعده فرا می‌رسد و تمکن حاصل می‌گردد، شهوت‌ها برانگیخته می‌شود و عزم از میان می‌رود.

و شهوت غالب می‌شود و در نتیجه وفای به عهد صورت نمی‌گیرد، و این نیز ضدّ صدق است.

از این رو خداوند فرموده است: ﴿ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاَهَدُوا اللهَ عَلَیْه ﴾ِ.[7] 

صدق پنجم - در اعمال است و آن عبارت از این است که بکوشد اعمال ظاهری او بر امری باطنی که وی بدان متصف نیست دلالت نداشته باشد، و این کوشش نباید او را وادار سازد که اعمال را ترک کند.

بنابراین راه نجات از این خطرات آن است که نهان و آشکار انسان یکسان باشد. باطنش را مانند ظاهرش یا بهتر از آن کند چه اگر ظاهرش خلاف باطنش باشد و به عمد این کار را مرتکب گردد عمل او ریا گفته می‌شود و فاقد اخلاص است و اگر بدون قصد باشد صدق در عمل را از دست داده است.

از این رو پیامبر گفته است: «بار خدایا! نهانم را بهتر از آشکارم قرار ده و آشکارم را شایسته گردان»

گفته‌اند: اگر نهان و آشکار بنده یکسان باشد آن انصاف است، و اگر نهان او بهتر از آشکارش باشد فضل است و اگر آشکارش بهتر از نهانش باشد ستم است. لذا یکسان بودن ظاهر و باطن یکی از انواع صدق می‌باشد.

صدق ششم - این عالیترین درجات صدق و کمیاب‌ترین آن و عبارت است از؛ صدق در مقامات دین مانند صدق در خوف، رجاء، تعظیم، زهد، رضا، محبّت، توکل و امور دیگر از این قبیل، چه اینها را مبادی و اصولی است که این اسامی به مظاهر آن‌ها اطلاق می‌شود، و آن‌ها را نتایج و حقایقی است.

صادق حقیقی کسی است که به حقیقت آن‌ها دست یابد؛ و هرگاه چیزی بر وجود انسان غالب و حقیقت آن در او کامل شد او را در آن چیز صادق می‌نامند. چنان که می‌گویند: فلانی در جنگ صادق است، یا این خوفی صادق است، و یا این شهوتی صادق است. خداوند فرمود است: ﴿ إِنّمَآ الْمُؤمِنُونَ الَّذینَ آمَنُوا بِاللهِ وَ‌رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا. . . أُولئکَ هُمُ الصَّادِقُونَ ﴾[8] 

نیز: ﴿ وَلکِنَّ الْبِرَّ‌ مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَ الْیَوْمِ الآخر ﴾، سپس فرموده است:

﴿ و الصّابِریِنَ فی الْبَأساءِ و الضَّرَّاءِ، . . . أولئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوا ﴾.[9]

از ابوذر درباره ایمان پرسیدند همین آیه را تلاوت کرد، به او گفتند: ما از تو درباره ایمان می‌پرسیم، گفت: من از پیامبر خدا در خصوص ایمان پرسیدم همین آیه را قرائت فرمود.[10]

بنابراین معرفت خداوند، تعظیم او و خوف از او نهایتی ندارد. ازاین رو پیامبر خدا به جبرئیل فرمود: «دوست دارم تو را در صورت حقیقی خودت ببینم» عرض کرد: یارای آن را نداری، ‌فرمود: بلی خود را به من بنمای، جبرئیل آن حضرت را به شبی مهتابی در بقیع وعده داد، پیامبر به آن محل آمد و بدو نگریست ناگهان دید همه اطراف آسمان را فرا گرفته و به سبب او سرتاسر افق مسدود شده است. آن حضرت بیهوش شد. چون به هوش آمد جبرئیل به صورت نخستین خود بازگشت، پیامبرفرمود: «من گمان نمی‌کردم کسی از مخلوقات خداوند چنین باشد»، جبرئیل عرض کرد: چگونه خواهی بود اگر اسرافیل را ببینی که عرش بر دوش اوست و پاهایش از تحتانی ترین طبقه زمین در گذشته است، و او از عظمت حق تعالی کوچک می‌شود به حدی که چون گنجشکی خرد می‌گردد.[11]

اکنون بنگر که چه عظمت و هیبتی اسرافیل را فرا می‌گیرد که به این حد ریز و کوچک می‌شود و فرشتگان دیگر چنین نیستند زیرا در معرفت با هم متفاوتند و مراد از صدق در تعظیم همین است.

جابر گفته است: «پیامبر خدا فرمود: شبی که به معراج برده شدم جبرئیل را در ملأ اعلا دیدم که از خوف خداوند همچون حلسی کهنه بود[12]، (حلس پلاسی است که بر پشت شتر می‌اندازند). از این رو فرموده است: ‌«هیچ کس به حقیقت ایمان نمی‌رسد مگر آنگاه که مردم را در برابر خداوند همچون شتران ببیند، سپس به نفس خویش رجوع کند و خود را از هر حقیری حقیرتر بیابد.

بنابراین، صادق در همه این مقامات عزیز و ارزشمند است و درجات صدق نیز بی نهایت است. ممکن است بنده در برخی امور دارای صدق بوده و در بعضی نباشد لیکن اگر در همه کارها صادق باشد براستی صدیّق است.

ورّاق گفته است:

صدق سه گونه است: صدق توحید، صدق طاعت و صدق معرفت. صدق توحید، برای عموم مؤمنان است، خداوند فرموده است ﴿ وَ الّذینَ آمَنُوا بِالله وَ رُسُلِهِ أُولئِکَ هُمُ الصَّدِّیقُونَ﴾.[13]

صدق طاعت برای اهل علم، و صدق معرفت از آن اهل ولایت است که او تاد زمین به حساب می آیند، و همه این‌ها به آنچه ما در صدق ششم ذکر کرده‌ایم بازگشت دارد.

امام جعفر صادق7 فرموده است: «صدق مجاهده است و آن که بر خدا، غیر خدا را اختیار نکنی چنان که خداوند غیر تو را بر تو اختیار نکرده و فرموده است: ﴿ هُوَ اجْتَباکُمْ ﴾.[14]

گفته‌اند: خداوند به موسی7 ‌وحی فرمود که: من هرگاه بنده‌ای را دوست بدارم او را به بلایی که کوه یارای تحمل آن را ندارد گرفتار می‌کنم، تا بنگرم صدق او چگونه است اگر او را شکیبا یافتم وی را دوست و حبیب خود می‌گردانم. و اگر او را جزع کننده یابم که نزد خلق من شکایت مرا می‌کند او را می‌گذارم و باک ندارم. بنابراین از نشانه‌های صدق، کتمان مصیبت‌ها و طاعت‌ها و کراهت‌ آگاه کردن مردم بر آن‌هاست.

در مصباح الشّریعهٔ از امام صادق7 نقل شده که فرموده است: هرگاه بخواهی بدانی راستگویی یا دروغگو، به معنای قصد و عمق ادّعای خود بنگر و آن‌ها را در ترازوی حق بسنج و گمان کن که روز قیامت است و خداوند فرموده است: ﴿و الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ.﴾[15]، هرگاه مقصود تو با عمق ادعایت برابر باشد صدق تو ثابت می‌شود، و پست‌ترین حد صدق آن است که زبان خلاف دل و دل خلاف زبان نباشد. مثل صادقی که ما توصیف کرده‌ایم مثل کسی است که در حال احتضار و جان دادن است و جز این که جان دهد چاره‌ای ندارد.

 


[1] . بخاری و مسلم از حدیث کعب بن مالک.

[2] . صحیح بخاری، ج3، ‌ص 227، صحیح مسلم، ج8، ص 28، از حدیث ام کلثوم دختر عقبهٔ ‌بن ابی معیط.

[3] . صحیح مسلم، ج8، ص 28، ‌کافی، کلینی نظیر آن از امام صادق7 ج2، ص 342.

[4] . انعام/ 79، من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمان‌ها و زمین را آفریده است.

[5] . منافقون/2: . . . لیکن خداوند گواهی می‌دهد که منافقان دروغگویند.

[6] . سوره منافقون/آیه 2: . . . (ما گواهی می‌دهیم) به یقین تو پیامبر خدایی.

[7] . سوره احزاب/آیه 23:. . . مردانی هستند که بر سر عهده ی که با خدا بستند صادقانه ایستاده‌اند.

[8] . سوره حجرات/آیه 15؛ مؤمنان واقعی تنها کسانی هستند که به خدا و پیامبرش ایمان آورده‌اند سپس هرگز شک و تردیدی به خود راه نداده‌اند.

[9] . سوره بقره/آیه 177؛. . . لیکن نیکی (و نیکوکار) کسی است که به خدا و روز بازپسین ایمان آورده‌اند. . . و در سختی‌ها و بیماری‌ها شکیبایند. . . آن‌ها کسانی هستند که راست می‌گویند.

[10] . مسند اسحاق بن راهویه، عبد بن حمید، ابن مردویه از قاسم بن عبدالرحمان، الدّر المنثور، ج1، ‌ص 169.

[11] . پیش از این گفته شد که آن حضرت6 دوبار صورت حقیقی جبرئیل را دیده است.

[12] . کتاب تعظیم قدر الصّلاهٔ محمد بن نصر، ‌دلائل النبوه بیهقی از حدیث انس، المغنی.

[13] . سوره حدید، آیه 19، کسانی که به خدا و پیامبرانش ایمان آوردند آنان صدیقانند.

[14] . سوره حج، آیه78، ...او شما را برگزید.

[15] . سوره اعراف، آیه 8، سنجش (اعمال و تعیین ارزش‌ آن‌ها) در آنروز حق است.

فهرست مطالب

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید مجتبی برهانی می باشد.

طراحی و توسعه توسط: