این هم مسأله دردناكی برای حضرت فاطمه3 بود كه به درخانهاش آتش افروختند و این امر توسط عمر انجام شد.[1] سخن این است كه برای بردن حضرت علی7 به مسجد به او پیام فرستادند، حضرت علی7 اطاعت نكرد، بار دیگر هم او را خواستند، نرفت و برای بار سوم عمر به همراهی جمعی آمد، با هیاهوئی كه دم به دم نزدیكتر میشد كه این خانه را با اهلش آتش میزنم، پرسیدند كه حتی اگر فاطمه3 در آن باشد؟ گفت آری و...[2] بقیه مطلب را از زبان حضرت فاطمه3 بشنویم:
بر در خانهام هیزم و خاشاك آوردند، و آتش آوردند كه آن را شعله ور سازد و ما را بسوزانند.
من در آستانه در قرار داشتم. آنها را قسم دادم به خدا، و به پدرم كه دست از ما بردارید و به دادمان برسید.
عمر تازیانه را از دست قنفذ غلام ابوبكر گرفت آن را بر بازویم زد، چنان كه كبود شد.
لگد محكمی بر در زد و آن را بر رویم انداخت در حالی كه حامله بودم به رو در خاك افتادم.
آتش زبان میكشید و چهره ام را داغ میكرد مرا چنان سیلی زد كه گوشواره از گوشم فرو افتاد.
درد زایمان مرا گرفت و محسنم را بدون جرم سقط كردم.[3]
[1] . العقد الفرید، ج 2، ص 197 و شافی، سید مرتضی، ص 240.
[2] . طرائف، ص 64.
[3] . بیت الاحزان، شیخ عباس قمی، ص 97.