نكتهاى كه غاصبین باید بدانند آن است؛ كه پس از غصب فدك هر تصرفى هم كه در آن صورت بگیرد غاصبانه بوده و حرام است، ولى چه جالب است كه این مطلب را عیناً از كلام حضرت زهرا3 بشنویم كه فرمود:
«اگر آن دو نفر مایهى قوت مرا از تصرف من بیرون آوردند و آن آذوقهى كم را از من مانع شدند، ولى این را براى روز محشر درجه اى حساب مىكنم، و خورندگان محصولش آن را به جوش آورندهى جحیم در شعلههاى جهنم خواهند یافت».[1]
بنابراین غاصبین و هر كه تا روز قیامت غصبى بودن آن را بداند و در آن تصرف كند، لقمه اى را مىخورد كه فاطمه3 راضى نیست، و در واقع شعلههاى آتش است كه در دهان مىگذارد و زندگیش را با آن مىسازد. چنین تصرفى بى اعتنائى به آه دل فاطمه3 است، و شكى نیست كه آه آن بانوى بزرگ از هر سوزى مؤثرتر است.
مردى نزد ابوبكر و عمر آمد و گفت: من مردى از اهل یمن هستم، كه به قصد حج از دیار خود بیرون آمده ام. در همسایگى ما بانویى است كه هنگام سفر به من گفت: تو به زودى این كسى را كه خود را جانشین پیامبر مىداند(ابوبکر) ملاقات مىكنى. هرگاه او را دیدى پیام مرا هم به او برسان.
ابوبكر گفت: پیام او را بازگو كن.
آن مرد گفت: آن زن چنین پیغام داده است كه من زنى ضعیف و عائلهمند هستم. پدرم در زمان حیاتش زندگى مرا اداره مىكرد. او زمینهایى داشت كه خود و همسر و فرزندانم از درآمد آن زندگى خود را اداره مىكردیم. وقتى پدرم از دنیا رفت حاكم آن شهر زمینها را به زور از دست من گرفت و به تصرف خود درآورد و نمایندهى خود را به آنجا فرستاد. اكنون محصول آن را برمى دارد و از خرما و گندم آن چیزى به من نمیدهد.
ابوبكر گفت: چنین حقى ندارد، و این لقمه بر آن ظالم متجاوز گوارا مباد! به خدا قسم آبرویش را مىبرم و او را از مقامش بر كنار مىكنم و بر ضد او اقدام مىنمایم!
عمر رو به ابوبكر كرد و گفت: اى خلیفهى پیامبر! آن حاكم خبیث نابكار را مهلت مده و كسى را سراغ او بفرست تا او را دست بسته حاضر كند، و او را به خاطر خیانت و فسقش به اشد مجازات برسان كه ظلم و تجاوز را از حد گذرانده است!!
ابوبكر پرسید: این حاكم كیست و در كدام شهر است و نام آن بانوى مظلوم چیست؟
مرد یمنى گفت: از ناخشنودى خدا به خدا پناه مىبرم و از غضب او به حضرت او پناهنده ام! چه كسى ظالم تر و ستمگرتر از كسى است كه به دختر پیامبر ظلم نموده است؟! [2]
[1] . اسرار فدک، محمد باقر انصاریع ص 277.
[2] . عوالم العلوم: ج 11 ص 887. المثالب لابن شهر آشوب (نسخه خطى): ص 327.