در تأمین نیازهای معنوی جامعه و تحریك آن در مسیر توحیدی، توجه به خواص و فرهیختگان در درجه اول اهمیت قرار دارد؛ زیرا هدایت آنان مقدّمه هدایت دیگران است و این زمینه را برای هدایت عامه مردم فراهم میسازد. از این رو، ابتدا باید به سراغ فرهیختگان جامعه رفت و با بهره گیری از ابزارهای مناسب، به هدایت آنان پرداخت تا به خاطر اثرگذاری كه آنان بر تودهها و عوام جامعه دارند، هدایت آنان مقدّمه هدایت دیگران قرار گیرد.
با نگاهی كوتاه به سیره عملی ائمّه شیعه: در مییابیم كه آنان نیز همین شیوه را در موارد متعدد به كار گرفتهاند؛ یعنی ابتدا به سراغ فرهیختگان جامعه رفته و آنان را هدایت كردهاند تا هدایت آنان مقدّمه هدایت توده عوام قرار گیرد.
محمّدبن قولویه (به سند خویش) از رافعی روایت میكند كه گفت: پسر عمویی داشتم كه نامش حسن بن عبدالله بود؛ زاهدترین و عابدترین مردم زمانش بود. چه بسا پیش روی سلطان سخنان درشت در پند و اندرز و امر به معروف و نهی از منكر میگفت، كه او را به خشم میآورد. به همین دلیل، سلطان وقت (حاكم) از جدّیت و كوشش وی در دین پروا داشت.
روزی وی داخل مسجد شد، در حالی كه حضرت موسی بن جعفر7 نیز در مسجد بود. حضرت به او اشاره كرد، وی نزد امام آمد. حضرت فرمود: ای ابا علی! من این روش تو را بسیار دوست دارم و روش دل پسندی است، جز اینكه تو معرفت نداری؛ در جستجوی معرفت باش! عموزاده من گفت: قربانت شوم! معرفت چیست؟ فرمود: برو تحصیل فهم كن و در جست و جوی حدیث باش! عرض كرد: از چه كسی؟ فرمود: از فقهای مدینه، سپس آنها را بر من عرضه كن.
رافعی گوید: حسن بن عبدالله رفت و پس از مدتی احادیثی آورد و بر امام خواند، حضرت همه را رد كرد و بی اعتبار دانست و دوباره فرمود: برو تحصیل معرفت كن؛ آن مرد به دین خود پای بند بود و پیوسته درصدد استفاده و بهره بردن از امام بود.
تا اینكه روزی آن مرد امام را دیدار كرد و اظهار داشت: قربانت شوم! من در برابر خدا دامن شما را میگیرم، مرا به آنچه معرفت آن بر من واجب است راهنمایی فرما. امام7 او را به جریان خلافت امیرالمؤمنین7 و سزاواری وی در خلافت خبر داد و امامت حسن و حسین و حسین و علی بن الحسین و محمدبن علی و جعفر بن محمد: را به وی گزارش داد، آن گاه ساكت شد.
حسن بن عبدالله گفت: قربانت شوم! امروز امام كیست؟ امام فرمود: اگر برایت بگویم میپذیری؟ عرض كرد: آری، حضرت فرمود: آن امام منم. عرض كرد: نشانهای دارید (معجزهای كه بدان وسیله، من این را بدانم؟) امام فرمود: (آری) نزد این درخت برو ـ و با دست خود اشاره به درخت خار مغیلانی كرد ـ و بگو: موسی بن جعفر7 به تو میگوید: پیش من بیا! حسن بن عبدالله گوید: من نزد درخت رفتم، به خدا دیدم (از جا كنده شد) و زمین را شكافت و آمد تا اینكه در برابر امام7 ایستاد. آن گاه امام به او اشاره فرمود كه برگردد و آن درخت به جای خود برگشت. پس آن مرد به امامت آن حضرت اقرار كرد و خموشی گزید. از آن پس دیده نشد در جایی سخن بگوید.[1]
[1]. الارشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 223ـ224.