قال الصَّادِقِ7: الْبَكَّاءُونَ خَمْسَةٌ آدَمُ وَ یعْقُوبُ وَ یوسُفُ وَ فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ وَ عَلِی بْنُ الْحـُسَینِ:... وَ أَمَّا فَاطِمَةُ فَبَكَتْ عَلَی رَسُولِ اللهِ ص حَتَّی تَأَذَّی بِهِ أَهْلُ الْمـَدِینَةِ فَقَالُوا لَهـَا قَدْ آذَیتِینَا بِكَثْرَةِ بُكَائِكِ فَكَانَتْ تَخْرُجُ إِلَی الْمـَقَابِرِ مَقَابِرِ الشُّهَدَاءِ فَتَبْكِی حَتَّی تَقْضِی حَاجَتَهَا ثُمَّ تَنْصَـرِفُ وَ أَمَّا عَلِی بْنُ الْحـُسَینِ فَبَكَی عَلَی الْحـُسَینِ: عِشْـرِینَ سَنَةً أَوْ أَرْبَعِینَ سَنَةً ـ تردید از راوی است ـ مَا وُضِعَ بَینَ یدَیهِ طَعَامٌ إِلَّا بَكَی حَتَّی قَالَ لَهُ مَوْلًی لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ یا ابْنَ رَسُولِ اللهِ إِنِّی أَخَافُ عَلَیكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْهـَالِكِینَالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللهِ ما لا تَعْلَمُونَ إِنِّی لَمْ أَذْكُرْ مَصْـرَعَ بَنِی فَاطِمَةَ إِلَّا خَنَقَتْنِی لِذَلِكَ عَبْـرَةٌ.[1]
ترجمه: شیخ صدوق; در کتاب خصال، از امام صادق7 روایت کرده:
افرادی که فوقالعاده گریه کردند پنج نفر بودند: آدم، یعقوب، یوسف، فاطمه دختر حضرت محمد6 و علی بن الحسین:.
اما حضرت آدم، از فراق بهشت به قدری گریه کرد که اثر اشک در دو گونهی صورت مبارکش نظیر جوی باقی ماند.
و حضرت یعقوب، به قدری از فراق یوسف گریه نمود که چشمان خود را از دست داد و بدو گفتند: به خداوند سوگند یوسف را از خاطر نخواهی برد تا آنکه افسرده یا نابود گردی.
و نیز حضرت یوسف، به قدری برای پدرش گریست که اهل زندان ناراحت شدند و به وی گفتند: یا باید شب گریان و روز ساکت شوی و یا اینکه روز گریان و شب ساکت باشی. یوسف با یکی از پیشنهادهای ایشان موافقت نمود.
و همینطور حضرت فاطمه در فراق پیغمبر به قدری گریه کرد که اهل مدینه خسته و ناراحت شده به او گفتند: تو به واسطهی کثرت گریهات ما را اذیت میکنی. لذا حضرت زهرا3 از مدینه خارج و به سوی قبر شهدا میرفت، وقتی ناراحتیهای قلبی خود را با گریستن خالی میکرد به سوی مدینه بازمیگشت.
و بالاخره حضرت علی بن الحسین8، مدت بیست یا چهل سال بر پدر بزرگوارش سید الشهدا7 گریست. هیچ غذایی در مقابل آن حضرت نمیگذاشتند مگر اینکه گریان میشد.
کار آن حضرت به جایی رسید که یکی از غلامانش به وی گفت: ای پسر رسول خدا! فدای تو شوم، من میترسم تو خود را (به واسطهی کثرت گریه) هلاک نمایی!
فرمود: چارهای نیست جز اینکه از غم واندوه خود به خداوند شکایت کنم. من چیزهایی را میدانم که شما نمیدانید. من یادآور قتلگاه فرزندان فاطمه3 نمیشوم مگر اینکه گریه راه گلویم را مسدود میکند.
عن عبدالله بن العباس قال: لما حضـرت رسولالله6 الوفاه بکی حتی بلت دموعه لحیته، فقیل له: یا رسولالله ما یبکیک؟ فقال: ابکی لذریتی و ما تصنع بهم شـرار امتی من بعدی، کانی بفاطمه بنتی و قد ظلمت بعدی و هی تنادی: یا ابتاه! فلا یعینها احد من امتی. فسمعت ذلک فاطمه3 فبکت، فقال رسولالله6: لا تبکین یا بنیه. فقالت: لست ابکی لما یصنع بی من بعدک، و لکنی ابکی لفراقک یا رسولالله. فقال لها: ابشـری یا بنت محمد بسـرعه اللحاق بی فانک اول من یلحق بی من اهلبیتی.[2]
شیخ طوسی در امالی از عبدالله بن عباس روایت کرده:
هنگامی که وفات پیغمبر اسلام6 نزدیک گردید آن حضرت به قدری گریست که محاسن مبارکش تر شد. عرض شد: یا رسولالله! چرا گریه میکنی؟ فرمود: برای ذریه و فرزندانم و آن ستمهایی که از جفاکاران امتم بعد از من به ایشان میرسد، میگریم. گویا میبینم دخترم فاطمهی زهرا بعد از من مظلوم واقع شده، هر چه صدا میزند: یا ابتاه! احدی از امت من به فریاد او نمیرسد. وقتی فاطمه این مطلب را شنید، گریان شد. پیغمبر اکرم6 به وی فرمود: دخترم، گریان مباش! فاطمه گفت: پدر جان! من برای ظلمهایی که بعد از تو خواهم دید گریه نمیکنم، بلکه برای فراقت اشک میریزم. پیغمبر فرمود: دخترم، مژده باد تو را! زیرا تو اولین کسی هستی که در میان اهلبیتم به من ملحق خواهد شد.
در کتاب قصص الانبیاء، از شیخ صدوق، از عبدالله بن عباس روایت شده است که گفت:
فاطمهی زهرا3 در آن بیماری که رسول خدا از دنیا رحلت نمود، به حضور آن حضرت آمد. پیامبر خدا فرمود: گریان مباش! زیرا تو بعد از من بیشتر از هفتاد و دو روز و نیم زنده نخواهی بود که به من ملحق میشوی و به من ملحق نمیشوی تا اینکه از میوههای بهشتی به عنوان تحفه به تو عطا شود. حضرت فاطمه پس از شنیدن این بشارت خندان شد.[3]
قال ابوعبدالله7: ان فاطمه مکثت بعد رسولالله6 خمسه و سبعین یوما، و کان دخلها حزن شدید علی ابیها، و کان جبـرئیل یاتیها و یطیب نفسها و یخبـرها عن ابیها و مکانه فی الجنه و یخبـرها ما یکون بعدها فی ذریتها، و کان علی یکتب ذلک.[4]
قطبالدین راوندی در الخرائج و الجرائح از امام صادق7 روایت کرده:
حضرت فاطمه بعد از پدر بزرگوارش مدت هفتاد و پنج روز زنده بود و از فراق خود دچار غم واندوه شدیدی شده بود. جبرئیل نزد آن بانو میآمد و او را تسلی و از مکان پدرش که در بهشت است خبر میداد. و نیز او را از مصائبی که بعدا فرزندانش به آن مبتلا میشدند آگاه میکردو حضرت علی7 اینگونه مطالب را مینوشت.
از علی7 روایت شده است:
من بدن پیغمبر خدا را با پیراهنش غسل دادم. فاطمهی زهرا میگفت: پیراهن پدرم را به من نشان بده. هنگامی که آن پیراهن را بویید غش کرد!! وقتی من با این منظره مواجه شدم پیراهن رسول خدا را پنهان نمودم.[5]
روی (انه) لما قبض النبی6 امتنع بلال من الاذان، قال: لا اؤذن لاحد بعد رسولالله6، و ان فاطمه3 قالت ذات یوم: انی اشتهی ان اسمع صوت مؤذن ابی6 بالاذان. فبلغ ذلک بلالا، فاخذ فی الاذان، فلما قال: الله اکبـر الله اکبـر مذکرت اباها و ایامه، فلم تتمالک من البکاء، فلما بلغ الی قوله: اشهد ان محمدا رسولالله، شهقت فاطمه3 و سقطت لوجهها و غشی علیها، فقال الناس لبلال: امسک یا بلال فقد فارقت ابنه رسولالله6 الدنیا. و ظنوا انها قد ماتت، فقطع اذانه و لم یتمه فافاقت فاطمه3 و سالته ان یتم الاذان، فلم یفعل، و قال لها: یا سیده النسوان انی اخشی علیک مما تنزلینه بنفسک اذا سمعت صوتی بالاذان، فاعفته عن ذلک.[6]
وقتی پیغمبر خدا از دنیا رحلت نمود بلال از گفتن اذان خودداری کرد، و گفت: من بعد از پیامبر اسلام برای احدی اذان نخواهم گفت.
روزی فاطمهی زهرا فرمود: دوست دارم صدای اذان مؤذن پدرم را بشنوم. و چون این سخن به گوش بلال رسید، مشغول گفتن اذان شد. هنگامی که بلال دو مرتبه گفت: الله اکبر، حضرت فاطمه به یاد روزگار پدرش رسول خدا افتاد و نتوانست از گریه خودداری نماید. و زمانی که بلال گفت: اشهد ان محمدا رسولالله، فاطمه3 صیحهای زد و با صورت خود سقوط و غش کرد!! مردم به بلال گفتند: از گفتن اذان خودداری کن! زیرا فاطمه دختر پیغمبر رحلت کرد. مردم فکر کردند که فاطمه از دار دنیا رفته است! بلال اذان را قطع نمود و بقیه را ادامه نداد. پس از آنکه فاطمهی زهرا3 به هوش آمد به بلال گفت: اذان را تمام کن. ولی بلال نپذیرفت و به آن حضرت گفت: ای برترین زنان! من از اینکه هرگاه صدای اذان مرا میشنوی و این همه ناراحت میشوی میترسم. لذا حضرت فاطمه3 وی را معاف نمود.
قال سوید بن غفله: لما مرضت فاطمه3 المرضه التی توفیت فیها اجتمع الیها نساء المهاجرین و الانصار یعدنها، فقلن لها: کیف اصبحت من علتک یا ابنه رسولالله؟ فحمدت الله و صلت علی ابیها6 ثم قالت:
اصبحت والله عائفه لدنیاکن، قالیه لرجالکن، لفظتهم بعد ان عجمتهم و شناتهم بعد ان سبـرتهم، فقبحا لفلول الحد و اللعب بعد الجد، و قرع الصفاه و صدع القناه، و خلال الآراء، و زلل الاهواء، و بئس ما قدمت لهم انفسهم ان سخط الله علیهم و فی العذاب هم خالدون، لا جرم لقد قلدتهم ربقتها، و حملتهم اوقتها و شننت علیهم غارها، فجدعا، و عقرا، و بعدا للقوم الظالمین.
ویحهم انی زعزعوها عن رواسی الرساله، و قواعد النبوه و الدلاله، و مهبط الروح الامین، و الطبین بامور الدنیا والدین، الا ذلک هو الخسـران المبین.
و ما الذی نقموا من ابیالحسن، نقموا منه و الله نکیـر سیفه، و قله مبالاته بحتفه، و شده وطائه، و نکال وقعته، و تنمره فی ذات الله.
و تالله لو مالوا عن المحجه اللائحه، و زالوا عن قبول الحجه الواضحه لردهم الیها، و حملهم علیها، و لسار بهم سیـرا سجحا لا یکلم خشاشه، و لا یکل سائره، و لا یمل راکبه، و لاوردهم منهلا نمیـرا صافیا رویا تطفح ضفتاه، و لا یتـرنق جانباه و لا صدرهم بطانا، و نصح لهم سـرا و اعلانا، و لم یکن یحلی من الغنی بطائل، و لا یحظی من الدنیا بنائل، غیـر ری الناهل، و شبعه الکافیل، و لبان لهم الزاهد من الراغب، و الصادق من الکاذب، و لو ان اهل القری آمنوا و اتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الارض و لکن کذبوا فاخذناهم بما کانوا یکسبون، و الذین ظلموا من هؤلاء سیصیبهم سیئات ما کسبوا و ما هم بمعجزن، الا هلم فاستمع و ما عشت اراک الدهر عجبا و ان تعجب فعجب قولهم، لیت شعری الی ای سناد استندوا و علی ان عماد اعتمدوا، و بایه عروه تمسکوا و علی ایه ذریه اقدموا و احتنکوا لبئس المولی و لبئس العشیـر، و بئس للظالمین بدلا، استبدلوا والله الذنابی بالقوادم، و العجز بالکاهل، فرغما لمعاطس قوم یحسبون انهم یحسنون صنعا الا انهم هم المفسدون و لکن لا یشعرون، ویحهم افمن یهدی الی الحق احق ان یتبع امن لا یهدی الا ان یهدی؟ فما لکم کیف تحکمون؟
اما لعمری لقد لقحت فنظره ریثما تنتج، ثم احتلبوا ملء القعب دما عبیطا و ذعافا مبیدا، هنا لک یخسـر المبطلون، و یعرف التالون، غب ما اسس الاولون ثم طیبوا عن دنیاکم انفسنا، و اطمئنوا للفتنه جاشا، و ابشـروا بسیف صارم و سطوه معد غاشم، و بهرج شامل، و استبداد من الظالمین، یدع فیئکم زهیدا و جمعکم حصیدا، فیا حسـره لکم، و انی بکم، و قد عمیت علیکم انلزمکموها و انتم لها کارهون.
قال سوید بن غفله: فاعادت النساء قولها3 علی رجالهن فجاء الیها قوم من وجوه المهاجرین و الانصار معتذرین، و قالوا: یا سیده النساء لو کان ابوالحسن ذکر لنا هذا الامر من قبل ان نبـرم العهد، و نحکم العقد، لما عدلنا عنه الی غیـره. فقالت3: الیکم عنی فلا عذر بعد تعذیرکم، و لا امر بعد تقصیـرکم.[7]
سوید بن غفله روایت کرده است:
چون فاطمه3 بیمار شد به آن بیماری که موجب رحلت آن حضرت گردید به هنگام شدت یافتن بیماریش گروهی از زنان مهاجر و انصار به عیادتش جمع شدند و بر آن حضرت سلام کرده گفتند: ای دختر رسول خدا! وضع بیماریت چگونه است و با آن چه میکنی؟ آن حضرت ستایش خداوند سبحان کرده بر پدرش درود فرستاد، و سپس گفت:
حالم به گونهای است که از دنیای شما بسی بیزار و مردانتان را دشمن میدارم! حال و قالشان را آزمودم و از آنچه کردند، بسی ناخشنودم و آنان را به کناری نهادم. چرا که چون تیغ زنگار خورده نابرّا و چون نیزهی از قد دو نیم شده، و صاحبان اندیشههای تیره و نارسایند. چه بد ذخیرهای از پیش برای خود فرستادند. خشم خداوند را به جان خریدند و در آتش و نیزان پایندهاند.
از سر ناچاری ریسمان امور و وظایف را به گردن آنان انداخته، سنگینی و مسئولیت کار را بدانها واگذاردم و ننگ عدالتکشی را بر آنها بار کردم. نفرین ابد بر این مکاران، دور باشند از رحمت حق این ستمکاران، وای بر آنان! از چه رو تمرکز حق را در مرکز خود سبب نگشتند؟ و از این راه خلافت را از پایههای نبوت دور داشتند و از سرایی که محل نزول جبرئیل بود، به دیگر سرا بردند و از ید قدرت کاردانان دین و دنیا خارج ساختند! به هوش! که زیانی بس بزرگ است! چه چیزی سبب گردید تا از علی7 عیبجویی کنند؟ عیب او گفتند؛ زیرا شمشیرش، خویش و بیگانه، شجاع و ترسو نمیشناخت. دریافتند که او به مرگ توجهی ندارد. دیدند که او چگونه بر آنها میتازد و آنان را به وادی فنا میافکند. و برخی را برای عقوبت و سرمشق دیگران باقی میگذارد. به کتاب خدا مسلط و دانا، و خشم او در راه خشنودی خداوند بود. به خداوند سوگند اگر از طریق آشکار و نمایان حق منحرف شده از قبول دلایل و حجتهای روشن و مبین، امتناع مینمودند، و آنان را به راه مستقیم، هادی و رهنمون میشد و از انحراف و اعوجاج آنان جلوگیری مینمود. به خداوند سوگند، اگر مردانتان در خارج نشدن زمام امور، از دستان علی پای میفشردند و تدبیر کار را آنچنان که پیامبر بدو سپرده بود، تحویل او میدادند علی آن را به سهولت راه میبرد و این شتر را به سلامت به مقصد میرساند؛ آنگونه که حرکت این شتر رنجآور نمیشد. علی آنان را به آبشخوری صاف و مملو و وسیع هدایت میکرد که آب از اطرافش سرازیر میشد و هرگز رنگ کدورت به خود نمیگرفت. او آنان را از این آبشخور سیراب به در میآورد.
علی خیر و نیکی را در نهان و آشکار برای آنان خوش میدارد. او اگر بر مسند مینشست هرگز بهرهای فراوان از بیتالمال را به خود اختصاص نمیداد و از فزونی و ثروت دنیا جز به مقدار نیاز برداشت نمیکرد، به مقدار آبی که تشنگی را فرونشاند و خوراکی که گرسنگی را برطرف نماید. (در آن هنگام) مرد پارسا، از تشنهی حطام دنیا باز شناخته میشد و راستگو از دروغگو متمایز میگشت؛ در این صورت ابواب برکات آسمانی و زمین بر آنان گشوده میشد. و خداوند به زودی آنان را به سبب اعمال و کردارشان مؤاخذه خواهد کرد. زیرا اگر ساکنان قریهای ایمان آورده خداترسی پیشه میساختند برکات زمین و آسمان را بر آنان فرومیریختیم. اما آنان دروغ گفتند و ما آنان را در برابر آنچه که به دست آورده بودند، گرفتار آوردیم «و کسانی از اینان که ستم روا داشتند نتیجهی سوء کردارشان را به زودی خواهند یافت. آنان هرگز بر ما چیرگی نخواهند یافت».
بیایید! و بشنوید! روزگار چه طرفه معجونی در نهان دارد و چه بازیچهها یکی از پس دیگری آشکار میسازد.
ای کاش میدانستم به چه پناهگاهی تکیه دادهاند؟ و کدامین ستون را پشتیبان گرفتهاند؟ و به کدامین ریسمان تمسک جستهاند؟ و بر چه خاندانی پیشقدم شده، استیلا جستهاند؟ شگفتا! که بد سرپرستی انتخاب کرده و بد دوستانی برگزیدهاند. و ستمکاران (که به جای خداوند شیطان را اطاعت نمودند) چه بد مبادله کردند. اینان روی بال، به جای پرهای بزرگ، دم را قرار دادهاند، سر واگذارده دم اختیار نمودند.
به خاک مذلت ساییده باد بینی قومی که «خیال کردند با این اعمال کار خوبی را انجام دادهاند. بدانید که آنان فاسدند؛ ولی خود نمیدانند».
وای بر آنان! «آیا آن کس که مردم را به راه راست فرامیخواند، سزاوار پیروی است یا آنکه خود راه نمیداند؟ وای بر شما! چه بد داوری میکنید».
اما به جان خود سوگند که نطفهی این بسته شده است. (و شتر این فتنه آبستن شده به همین زودی خواهد زایید) انتظار کشید تا این فساد در پیکر اجتماع اسلامی منتشر شود. از پستان شتر پس از این خون و زهری که زود هلاککننده است، بدوشید. «در اینجاست که پویندگان راه باطل زیان بینند» و مسلمانانی که در پی خواهند آمد، در مییابند که احوال مسلمانان صدر اسلام چگونه بوده است. قلبتان با فتنهها آرام خواهد گرفت. بشارتتان باد به شمشیرهای کشیده و برا، و حمله جائر و متجاسر ستمکار، و در هم شدن امور همگان و خودرایی ستمگران! غنایم و حقوق شما رااندک خواهند داد. و جمع شما را با شمشیرهایشان دور خواهند کرد. و شما جز میوهی حسرت برداشت نخواهید نمود. کارتان به کجا خواهد انجامید؟ در حالی که «حقایق امور بر شما مخفی گردیده است. آیا شما را به کاری وادارم که از آن کراهت دارید؟».
سوید بن غفلهٔ میگوید: زنان حاضر در مجلس، سخنان حضرت فاطمه3 را پیش مردان خود بازگو و تکرار کردند. متعاقب آن، گروهی از بزرگان و رؤسای مهاجرین و انصار در حالی که اعتذار میجستند و اظهار ندامت میکردند، نزد حضرت زهرا3 آمدند و به آن حضرت گفتند: ای سرور زنان عالم! اگر ابوالحسن (علی7) برای ما حقایق را عنوان میکرد قبل از آنکه ما با دیگری (ابوبکر) عهد وثیق و پیمان استوار و محکم بسته باشیم، هرگز از او روی برنتافته به دیگری میل نمیکردیم.
حضرت فاطمه3 فرمود:
من مسؤولیت بازگویی حقایق را داشتم (نصیحتی بود از من به شما) حجت را بر شما تمام کردم. عذر شما، عذر مقبول و پسندیدهای نیست و تقصیر و کوتاهی شما مسلم و هیچ بهانه و توجیهی بعد از آن متصور نیست.
عن ابیعبدالله7 قال: قبضت فاطمه3 فی جمادی الاخره یوم الثلثاء لثلاث خلون منه سنه احدی عشـر من الهجره، و کان سبب و فاتها ان قنفذا مولی عمر لکزها بنعل السیف بامره، فاسقطت محسنا، و مرضت من ذلک مرضا شدیدا، و لم تدع احدا ممن آذاها یدخل علیها.
و کان الرجلان من اصحاب النبی6 سالا امیـرالمؤمنین صلوات الله علیه ان یشفع لهما الیها، فسالها امیـرالمؤمنین7، فلما دخلا علیها قالا لها: کیف انت یا بنت رسولالله؟ قالت: بخیـر بحمد الله، ثم قالت لهما: ما سمعتما النبی یقول: فاطمه بضعه منی فمن آذاها فقد آذانی، و من آذانی فقد آذی الله؟ قالا: بلی. قالت: فو الله لقد آذیتمانی. قال: فخرجا من عندها3 و هی ساخطه علیهما.
قال محمد بن همام: و روی انها قبضت لعشر بقین من جمادی الاخره، و قد کمل عمرها یوم قبضت ثمانیه عشـر سنه و خمسا ثمانین یوما بعد وفاه ابیها، فغسلها امیـرالمؤمنین7، و لم یحضـرها غیـره و الحسن و الحسین و زینب و ام کلثوم و فضه جاریتها و اسماء بنت عمیس، و اخرجها الی البقیع فی اللیل، و معه الحسن و الحسین و صلی علیها، و لم یعلم بها، و لا حضـر وفاتها، و لا صلی علیها احد من سائر الناس غیـرهم، و دفنها بالروضه و عمی موضع قبـرها.
و اصبح البقیع لیله دفنت و فیه اربعون قبـرا جددا، و ان المسلمین لما علموا وفاتها جاؤودا الی البقیع، فوجدوا فیه اربعین قبـرا، فاشکل علیهم قبـرها من سائر القبور، فضج الناس و لام بعضهم بعضا و قالوا: لم یخلف نبیکم فیکم الا بنتا واحده تموت و تدفن و لم تحضـروا وفاتها و الصلاه علیها، و لا تعرفوا قبـرها.
ثم قال ولاه الامر منهم: هاتم من نساء المسلمین من ینبش هذه القبور حتی نجدها فنصلی علیها و نزور قبـرها. فبلغ ذلک امیـرالمؤمنین صلوات الله علیه فخرج مغضبا قد احمرت عیناه، و درت اوداجه و علیه قباه الاصفر الذی کان یلبسه فی کل کریهه، و هو متوکا علی سیفه ذی الفقار، حتی ورد البقیع، فسار الی الناس النذیر و قالوا: هذا علی بن ابیطالب قد اقبل کما ترونه یقسم بالله لئن حول من هذه القبور حجر الیضعن السیف علی غایر الاخر.
فتلقاه عمر و من معه من اصحابه و قال له: ما لک یا اباالحسن و الله لننبشن قبـرها و لنصلی علیها. فضـرب علی7 بیده الی جوامع ثوبه فهزه، ثم ضـرب به الارض، و قال له: یابن السوداء اما حقی فقد ترکته مخافه ان یرتد الناس عن دینهم، و اما قبـر فاطمه فو الذی نفس علی بیده، لئن رمت و اصحابک شیئا من ذلک الارض من دمائکم، فاعرض یا عمر. فتلقاه ابوبکر فقال: یا اباالحسن بحق رسولالله و بحق من فوق العرش الا خلیت عنه فانا غیـر فاعلین شیئا تکرهه. قال: فخلی عنه و تفرق الناس، و لم یعودوا الی ذلک.[8]
ابوجعفر طبری امامی در دلائل الامامه از امام صادق7 روایت کرده است:
حضرت فاطمه3 روز سه شنبه، سوم ماه جمادی الثانی سال یازدهم هجری از دنیا رحلت نمود. علت وفات آن حضرت همان ضربهای بود که قنفذ غلام عمر به امر او وارد کرده بود.
حضرت زهرا3 به علت آن ضربه محسن خود را سقط نمود و بدین جهت به شدت بیمار شد و اجازه نداد احدی از آن افرادی که وی را اذیت کرده بودند نزد او وارد شوند.
آن دو نفر که از اصحاب پیامبر خدا6 بودند (ابوبکر و عمر) از حضرت علی7 تقاضا نمودند نزد فاطمه برای ایشان شفاعت نماید.
حضرت امیر برای آنان اجازه گرفت و به حضور آن حضرت رفتند و گفتند: ای دختر پیغمبر! حال شما چطور است؟
فرمود: خدای را شکر خوبم. آنگاه به ایشان فرمود: آیا نشنیدید که پیامبر خدا6 میفرمود: فاطمه پارهای از تن من است، کسی که او را اذیت کند مرا اذیت کرده و کسی که مرا اذیت کند خداوند را اذیت کرده؟ گفتند: شنیدهایم.
فرمود: به خداوند سوگند که شما مرا اذیت کردهاید. آنان از نزد فاطمه خارج شدند در حالی که آن بانو همچنان بر آنان خشمناک بود.
محمد بن همام میگوید: روایت شده: حضرت فاطمه در روز بیستم ماه جمادی الاخر از دنیا رحلت نمود. عمر مبارکش هیجده سال و هشتاد و پنج روز بود. حضرت علی7 آن بانو را غسل داد. به هنگام غسل دادن وی غیر از حضرت علی7، حسنین8، زینب، امکلثوم، فضهی خادمه و اسماء بنت عمیس کسی دیگر حضور نداشت. آنگاه جنازهی آن بانو را شبانه با حضور حسنین8 به جانب بقیع حمل نمودند و نماز بر بدن مبارک خواندند مکسی از فوت ایشان مطلع نشد، احدی از مردم بر بدن آن بانو نماز نخواند مگر آن افرادی که گفته شد. علی7 بدن مبارکش را در روضهی مقدسه دفن و موضع قبرش را پنهان کرد. صبح آن شبی که فاطمه3 را دفن نمودند اثر چهل قبر جدید در قبرستان بقیع مشاهده میشد. هنگامی که مسلمانان از رحلت حضرت فاطمه آگاه و متوجه بقیع شدند با چهل قبر جدید مواجه گردیدند، نتوانستند قبر حضرت زهرا را از میان آن چهل قبر تشخیص دهند.
عموم مردم از این مصیبت ضجه کردند و یکدیگر را ملامت نمودند و گفتند: پیغمبر شما بیش از یک دختر یادگاری ننهاد، فاطمه رحلت کرد و دفن شد و شما به هنگام مردنش حاضر نشدید، نماز بر جنازهاش نگذاشتید و محل قبر او را هم نمیدانید!
زعمای قوم گفتند: گروهی از زنان مسلمان را احضار کنید که این قبرها را بشکافند تا جنازهی فاطمه را به دست بیاوریم و بر بدن او نماز بخوانیم و قبرش را زیارت کنیم.
هنگامی که خبر این توطئه به گوش حضرت علی بن ابیطالب7 رسید، در حالی آمد که خشمناک، چشمان مبارکش سرخ، رگهای گردنش بیرون زده، قبای زردرنگی پوشیده بود که آن را به هنگام غضب و ناراحتی میپوشید و دست بر ذوالفقار گرفته بود، امد تا وارد بقیع شد. شخصی به میان مردم رفت و گفت: این علی بن ابیطالب7 است که با این حالت آمده و سوگند میخورد که اگر یک سنگ از این قبور جابجا شود شمشیر را در میان همهی شما بگذارد و تا آخرین نفر شما را نابود نماید.
عمر در حالی که با یارانش بود، باحضرت امیر7 ملاقات کرد و گفت:
ای ابوالحسن! چه منظور داری؟ به خداوند سوگند ما قبر فاطمه را میشکافیم و بر جنازهاش نماز میگزاریم.
حضرت امیر لباسهای وی را گرفت و او را از جای برکند و بر زمین زد و فرمود:
ای فرزند سیاه چهره! من حق (یعنی مقام خلافت) خود را بدین جهت از دست دادم که مبادا مردم از دین خویش برگردند.
اما دربارهی قبر فاطمه3: به حق آن خدایی که جان علی در دست قدرت اوست اگر تو و یارانت راجع به این قبرها عملی انجام دهید زمین را از خون شما سیراب خواهم کرد. عمر! از این خیال درگذر!
پس از عمر ابوبکر با حضرت امیر7 ملاقات نمود و گفت:
ای ابوالحسن! تو را به حق پیغمبر اسلام و آن کسی که بالای عرش است سوگند میدهم که از عمر دست برداری، زیرا ما از انجام دادن عملی که تو نمیپسندی خودداری میکنیم.
راوی میگوید: علی7 عمر را رها کرد و مردم پراکنده شدند و به دنبال مقصود خود بازنگشتند.
عن سلمی امرأة ابی رافع قالت: مرضت فاطمه، فلما کان الیوم الذی ماتت فیه قالت: هیئی لی ماء. فصببت لها، فاغتسلت کاحسن ما کانت تغتسل، ثم قالت: ائتینی بثیاب جدد. فلبستها، ثم اتت البیت الذی کانت فیه فقالت: افرشی لی فی وسطه، ثم اضطجعت و استقبلت القبله، و وضعت یدها تحت خدها و قالت: انی مقبوضه الان فلا اکشفن فانی قد اغتسلت. قالت: و ماتت فلما جاء علی اخبـرته فقال: لا تکشف. فحملها یغسلها3.
بیان: لعلها3 انما نهت عن کشف العوره و الجسد للتنظیف، و لم تنه عن الغسل.[9]
شیخ طوسی از سلمی همسر ابورافع روایت کرده:
در آن روزی که حضرت زهرا3 میخواست از دنیا رحلت کند به من فرمود:
آبی برای من بیاور. آب را حاضر کردم و او با آن غسل نیکویی به جای آورد و سپس گفت: لباسهای جدیدی نزد من بیاور. وقتی من لباسها را آوردم و او آنها را پوشید وارد خانه شد و فرمود: بسترم را در میان خانه بینداز. آنگاه آن بانو رو به قبله خوابید و دستهای مبارک خود را زیر گونهی خویش نهاد و فرمود: من به زودی قبض روح میشوم، مبادا لباس من درآورده شود، زیرا من غسل کردهام. این بفرمود و از دنیا رفت.
هنگامی که حضرت علی آمد و من جریان را برایش شرح دادم فرمود: آری مبادا بدن فاطمه باز و بدون لباس باشد. آنگاه آن بزرگوار جسد زهرای اطهر3 را برد و غسل داد.
عن ابن عباس قال رسول الله6:
و اما ابنتی فاطمه فانها سیده نساء العالمین، من الاولین و الآخرین و هی بضعه منی و هی نور عینی، و هی ثمره فؤادی، و هی روحی التی بین جنبی و هی الحوراء الانسیه، متی قامت فی محرابها بین یدی ربها جل جلاله زهر نورها لملائکه السماء کما یزهر نور الکواکب لاهل الارض، و یقول الله عز و جل لملائکته: یا ملائکتی انظروا الی امتی فاطمه سیده امائی قائمه بین یدی، ترتعد فرایضها من خیفتی، و قد اقبلت بقلبها علی عبادتی، اشهدکم انی قد امنت شیعتها من النار.
و انی لما رایتها ذکرت ما یصنع بها بعدی، کانی بها و قد دخل الذل بیتها، و انتهکت حرمتها، غصب حقها، و منعت ارثها، و کسـر جنبها، و اسقطت جنینها، و هی تنادی: یا محمداه! فلا تجاب، و تستغیث، فلا تغاث، فلا تزال بعدی محزونه، مکروبه، باکیه تتذکر انقطاع الوحی عن بیتها مره، و تتذکر فراقی اخری، و تستوحش اذا جنها اللیل لفقد صوتی الذی کانت تستمع الیه اذا تهجدت بالقرآن، ثم تری نفسها ذلیله بعد ان کانت فی ایام ابیها عزیزه.
فعند ذلک یؤنسها اله تعالی ذکره بالملائکه فنادتها بما نادت به مریم بنت عمران فتقول: یا فاطمه (ان الله اصطفیک و طهرک و اصطفیک علی نساء العالمین)[10] یا فاطمه (اقنتی لربک و اسجدی و ارکعی مع الراکعین).[11]
ثم یبتدی بها الوجع فتمرض فیبعث الله عز و جل الیها مریم بنت عمران تمرضها و تؤنسها فی علتها، فتقول عند ذلک: یا رب انی قد سئمت الحیاه و تبـرمت باهل الدنیا، فالحقنی بابی، فیلحقها الله عز و جل بی، فتکون اول من یلحقنی من اهل بیتی، فتقدم علی محزونه، مکروبه، مغمومه، مغصوبه، مقتوله، فاقول عند ذلک: اللهم العن من ظلمها، و عاقب من غصبها، و ذلل من اذلها، و خلد فی نارک من ضـر جنبیها حتی القت ولدها، فتقول الملائکه عند ذلک: آمین.[12]
شیخ صدوق در امالی از ابن عباس; روایت کرده که رسول خدا6 فرمود:
فاطمه دختر من برترین زنان از اولین تا آخرین آنهاست. فاطمهی زهرا3 پارهی تن من است. زهرا نور دو چشم من است. زهرا میوهی قلب من است. زهرا روح و جان من است. زهرا حوریهای است که به قیافهی انسان درآمده. هنگامی که فاطمه در مقابل پروردگار خود در میان محراب عبادت میایستد نور او برای ملائکه آسمان نظیر نور ستارگان از برای اهل زمین میدرخشد.
خداوند به ملائکه خود میفرماید: ای ملائکه من! به فاطمه که برترین کنیزان من است نظر کنید که چگونه در مقابل من قرار گرفته است. اعضاء و جوارح او از خوف من میلرزد. فاطمه با توجه قلبی مشغول عبادت من شده است من شما را شاهد میگیرم که شیعیان وی را از آتش در امان میگذارم.
سپس پیامبر خدا3 فرمود:
هرگاه زهرا3 را مشاهده میکنم، آن ستمهایی به یادم میآید که بعد از من در حق او خواهد شد. گویا میبینم که ذلت داخل خانهی وی شده باشد. احترامش از دست رفته باشد. حقش را غصب کرده باشند. از دریافت ارث خود ممنوع شده باشد. پهلوی او شکسته شده باشد. جنین وی سقط شده باشد و او فریاد میزند:
وا محمداه! ولی کسی به دادش نمیرسد، استغاثه میکند ولی کسی به فریادش نخواهد رسید. لذا بعد از من دائما محزون، غصهدار و گریان خواهد بود، گاهی یادآور میشود که وحی از خانهاش قطع شده، گاهی مفارقت مرا به خاطر خواهد آورد، شبها برای اینکه صدای تلاوت قرآن مرا در نماز شب نمیشنود دچار وحشت خواهد شد. سپس خویشتن را بعد از آنکه در ایام پدر، عزیزترین افراد بود ذلیل خواهد دید.
در همین زمان است که خدای رئوف ملائکه را مونس فاطمه3 قرار میدهد. ایشان فاطمه را به همانگونه ندا میکنند که حضرت مریم را ندا کردند و به وی میگویند:
ای فاطمه! خداوند تو را از میان زنان جهانیان انتخاب کرده است. ای فاطمه! فرمانبردار پروردگار خویش باش و با افراد سجدهکننده و رکوعکننده سجود و رکوع نمای. سپس درد و بیماری بر او غلبه خواهد کرد. آنگاه خداوند سبحان مریم بنت عمران را میفرستد تا پرستار و مونس فاطمه باشد.
در همین حال است که فاطمه3 میگوید:
پروردگارا! من از زندگی سیر شده و از مردم دنیا بیزارم، مرا به پدرم ملحق نما! خدای توانا او را به من ملحق مینماید، زهرا اول کسی است از اهلبیت من که به من ملحق خواهد شد. فاطمهی زهرا3 در حالی که محزون، غصهدار، مغموم، با حقی غصب گشته و شهید شده، بر من وارد خواهد شد. من در آن هنگام میگویم:
بار خدایا! هر کسی را که به فاطمه ظلم کرده باشد لعن کن! آن کسی را که حق زهرا را غصب نموده باشد عقاب و عذاب کن! آن کسی را که فاطمه را ذلیل کرده باشد، ذلیل کن! آن کسی را که ضربه به پهلوی فاطمه3 زد ـ به طوری که بچهی خود را سقط نمود ـ او را در دوزخ جاودانی کن! ملائکه میگویند: آمین!
قال جابر بن عبدالله: سمعت رسولالله6 یقول لعلی بن ابیطالب7 قبل موته بثلاث: سلام علیک یا ابا الریحانتین، اوصیک بریحانتی من الدنیا، فعن قلیل ینهد رکناک، والله خلیفتی علیک.
فلما قبض رسولالله6 قال علی7: هذا احد رکنی الذی قال لی رسولالله6، فلما ماتت فاطمه3 قال علی7: هذا الرکن الثانی الذی قال رسولالله6.
مع: ابی، عن سعد، عن ابن عیسی، عن محمد بن یونس، عن حماد مثله.
شیخ صدوق در کتاب امالی خود از جابر بن عبدالله روایت کرده که گفت: شنیدم که رسول خدا6 سه روز قبل از رحلت خود به علی7 میفرمود:
ای پدر نوگل من! سلام بر تو باد، من دربارهی نوگل دنیوی خود به تو توصیه و سفارش مینمایم، طولی نمیکشد که تو دو رکن زندگی خویش را از دست خواهی داد، من تو را به خداوند میسپارم.
هنگامی که پیامبر اسلام6 از جهان رحلت کرد، علی بن ابیطالب7 فرمود:
این یکی از آن دو رکن من بود که رسول خدا6 به من خبر داد. و پس از آنکه حضرت فاطمه3 از دنیا رفت، فرمود: این دومین رکنی بود که پیغمبر خدا به من خبر داد.
[1]. كتاب خصال، شیخ صدوق، ج 1، ص 272 و 273.
[2]. امالی، شیخ طوسی، ج 1، ص 191.
[3]. قصص الانبیاء، راوندی، ص 309.
[4]. الخرائج و الجرائح، قطب راوندی، ج 2، ص 526.
[5]. مقتل الحسین، ج 1، ص 77.
[6]. من لایحضره الفقیه، شیخ صدوق، ج 3، ص 137.
[7]. الاحتجاج، طبرسی، ج 1، ص 286 تا 292.
[8]. دلائل الامامهٔ، ابوجعفر طبری امامی، ص 45 تا 47.
[9]. امالی، شیخ طوسی، ج 2، ص 413.
[10]. سوره آل عمران، آیه 42.
[11]. سوره آل عمران، آیه 43.
[12]. امالی، شیخ صدوق، ص 99.