هنگامی که علی7 از دفن فاطمه3 فراغت یافت، دو نفر او را ملاقات کرده و پرسیدند: آن دو چیزی که با خود حمل میکنی چیست؟ علی7 فرمود: وصیت نامه و سفارشهای اوست.
در کتاب علل الشرایع[1] روایت شده که شخصی نزد امام جعفر صادق7 آمد و گفت: آیا مشروع است در موقع تشییع جنازه منقل و چراغ و امثال اینها که روشنی داشته باشند، ببرند؟
رنگ حضرت صادق7 از شنیدن این مطلب تغییر کرد، آنگاه پس از اینکه برخاست و نشست، فرمود:
یکی از افراد شقی پستفطرت نزد فاطمهی زهرا3 آمد و به وی گفت: آیا نمیدانی که حضرت امیر7 دختر ابوجهل را خواستگاری نموده؟
حضرت فاطمه3 فرمود: این سخنی که تو میگویی، آیا حقیقت دارد؟ سه مرتبه گفت: آری حقیقت دارد.
حضرت زهرا3 فوقالعاده ناراحت شد، ... . هنگامی که حضرت رسول6 فاطمهی زهرا را محزون و مغموم دید، لباس خود را پوشید و متوجهی مسجد گردید و پی در پی به نماز میایستاد و هرگاه دو رکعت نماز به جای میآورد دعا میکرد که خدای توانا غم و اندوه زهرا را برطرف نماید.
زیرا آن هنگام که پیغمبر خدا از نزد فاطمه خارج شد، آن بانو ناراحت بود و آه عمیق و طولانی میکشید. پس از آنکه پیامبر خدا دید چشم فاطمه به خواب نمیرود و قرار و آسایش ندارد، فرمود:
دخترم برخیز! حضرت زهرا3 برخاست، رسول خدا6 امام حسن7 را برداشت و فاطمهی اطهر3 امام حسین7 را برداشت و دست امکلثوم را گرفت تا به نزد حضرت علی بن ابیطالب7 بروند، حضرت امیر7 در آن زمان خواب بود. پیامبر خدا6 با پای مبارک خود پای علی را فشار داد و به وی فرمود:
ای ابوتراب!... برخیز! ابوبکر را از خانه خود و عمر را از مجلس خود با طلحه نزد من حاضر کن!
حضرت امیر7 رفت و آنان را از منزلشان به حضور پیغمبر اعظم اسلام6 آورد. وقتی آنان نزد رسول خدا6 اجتماع نمودند، آن حضرت به علی بن ابیطالب7 فرمود:
«آیا نمیدانی فاطمه پارهی تن من است و من از او میباشم، کسی که فاطمه را اذیت کند مرا اذیت کرده و کسی که مرا اذیت کند خدا را اذیت کرده، و کسی که وی را بعد از موت من اذیت کند مثل این است که او را در زمان حیات من اذیت کرده باشد. و کسی که فاطمه را در زمان حیات من اذیت کرده باشد مثل این است که وی را بعد از موت من اذیت کرده باشد؟!»
علی7 گفت: چرا یا رسولالله! فرمود: پس چه باعث شد که تو این عمل را انجام دادی؟!
حضرت امیر گفت: سوگند به آن خدایی که تو را به پیغمبری مبعوث نموده چنین مطلبی که به گوش فاطمه رسیده از من سر نزده و اصلا یک چنین خیالی هم نداشتهام.
حضرت رسول فرمود: فاطمه راست گفت و تو نیز راست گفتی.
پس از این جریان حضرت زهرا خوشحال گردید و به نحوی لبخند زد که دندانهایش دیده شد.
یکی از آن دو نفر به رفیق خود گفت: خیلی تعجب میکنم! چه باعث شد که رسول خدا6 ما را در این ساعت خواست؟!
سپس پیامبر خدا6 دست علی7 را گرفت و انگشتهای مبارک خود را در میان انگشتان حضرت امیر نهاد، آنگاه حسن را برداشت و علی7 حسین را برگرفت و حضرت زهرا3 امکلثوم را، و داخل خانهی علی شدند. و پیغمبر خدا یک قطیفه روی ایشان انداخت و آنان را به خداوند سپرد و برگشت و بقیهی شب را به نماز مشغول شد. زمانی که حضرت فاطمه3 دچار آن بیماری گشت که از دنیا رفت، ابوبکر و عمر برای عیادت حضرت زهرا3 آمدند و اذن ورود خواستند، ولی آن حضرت اجازه نداد. ابوبکر که با این منظره مواجه شد، با خدا عهد کرد که زیر سایه و سقف نرود تا اینکه نزد حضرت فاطمه3 برود و از آن حضرت رضایت حاصل کند.
لذا یک شب در زیر آسمان خوابید و زیر سقف و سایه نرفت.
پس از این جریان عمر به حضور حضرت امیر7 آمد و گفت: ابوبکر پیرمردی است دلنازک، ابوبکر در غار با پیغمبر بوده، افتخار رفاقت با آن حضرت را دارد، ما غیر از این مرتبه مکرراً نزد فاطمه آمدیم و اذن ورود خواستیم ولی وی به ما اجازه نداد تا مشرف شویم و رضایت او را حاصل نماییم، اگر صلاح میدانی که از آن حضرت برای ما اجازه ی ملاقات بگیری به موقع است.
حضرت امیر فرمود: مانعی ندارد.
امیرالمؤمنین علی7 نزد حضرت زهرا3 آمد و به وی فرمود:
ای دختر رسول خدا! تو از جریان این دو نفر با اطلاعی که چند مرتبه به نزد تو آمدند و تو ایشان را رد کردهای و اذن ورود به آنان ندادهای. ایشان از من خواستهاند که از تو برای آنان اذن ورود بگیرم.
حضرت فاطمهی زهرا3 فرمود: به خداوند سوگند من به ایشان اجازهی ورود نخواهم داد و با آنان یک کلمه تکلم نخواهم کرد تا اینکه پدرم را ملاقات کنم و ازاین عملی که ایشان با من انجام دادند به آن حضرت شکایت نمایم.
علی7 فرمود: من برای آنان ضمانت دادهام.
فاطمه3 فرمود: اکنون که ضمانت کردی مانعی ندارد، زیرا خانه خانهی تو است، زنان باید تابع مردان باشند، من راجع به هیچ موضوعی با تو مخالفت نخواهم کرد، به هر کسی که دوست داری اجازهی ورود بده.
علی7 خارج شد و به آن دو نفر اذن ورود داد. آنان وارد شدند و پس از آنکه چشمشان به حضرت زهرا3 افتاد، سلام کردند. ولی آن حضرت جواب سلام آنان را نداد و صورت مبارک خود را از آن دو برگردانید. آنان برخاستند و در مقابل صورت آن حضرت قرار گرفتند و این عمل را چند مرتبه انجام دادند.
حضرت فاطمه3 به زنانی که در اطراف آن بانو بودند، فرمود: صورت مرا برگردانید!وقتی صورت او را برگردانیدند، آن دو نفر برخاستند و در مقابل صورت حضرت زهرا3 نشستند. ابوبکر گفت:
ای دختر رسول خدا! ما آمدهایم که از تو رضایت حاصل نماییم و از خشم تو بر حذر باشیم.
تقاضا داریم که تو ما را دربارهی آن اجحافی که نسبت به تو کردهایم عفو فرمایی؟
زهرای اطهر3 فرمود: من اصلا با شما یک کلمه سخن نمیگویم تا اینکه پدرم را ملاقات کنم و از شما راجع به این رفتاری که با من داشتید، به آن حضرت شکایت نمایم.
گفتند: ما آمدهایم که از تو پوزش بطلبیم و رضایت حاصل کنیم. خواهش میکنیم که از ما درگذری و از ما مؤاخذه ننمایی.
حضرت زهرا3 متوجهی حضرت امیر7 شد و فرمود:
من با اینان یک کلمه تکلم نمیکنم تا دربارهی یک موضوعی که ایشان از رسول خدا شنیدهاند جویا شوم، اگر راست بگویند من صلاح خود را بهتر میدانم.
آنان گفتند: بار خدایا! تو شاهد باش که هر چه فاطمه جویا شود ما جواب وی را راست خواهیم گفت.
حضرت زهرا3 فرمود: شما را به خداوند سوگند میدهم آیا به خاطر دارید که پیغمبر خدا6 نیمه شبی شما را از منزل خودتان احضار کرد؟ گفتند: آری والله!
حضرت فرمود: شما را به خداوند سوگند میدهم آیا نشنیدید که پیغمبر خدا6 فرمود: فاطمه پارهی تن من است و من از فاطمه میباشم، کسی که او را اذیت کند مرا اذیت کرده و کسی که مرا اذیت کند خدا را اذیت کرده، کسی که زهرا را بعد از موت من اذیت کند مثل این است که در زمان حیات من او را اذیت نموده باشد، کسی که در زمان حیات من او را اذیت نماید مثل کسی است که وی را بعد از فوت من اذیت کرده باشد؟
گفتند: آری والله! چنین بوده است.
سپس حضرت فاطمه3 فرمود: پروردگارا! من تو را شاهد میگیرم و این افرادی را که حضور دارند شهود قرار میدهم که این دو نفر مرا در زمان حیات و موقع مردن اذیت و آزار نمودند.
به خداوند سوگند که من اصلا یک کلمه با شما تکلم نخواهم کرد تا آنکه خدای خود را ملاقات نمایم و راجع به این رفتاری که شما با من داشتید، به پروردگار خود شکایت کنم. ناگاه صدای ابوبکر به «واویلا» بلند شد و گفت: ای کاش مادر مرا نمیزاد!!
عمر گفت: تعجب میکنم از این مردم که چگونه تو را سرپرست و متصدی امور خود قرار دادند، در صورتی که تو پیرمردی ضعیف و خرفت هستی و برای غضب یک زن جزع و فزغ میکنی و برای خوشنودی او خوشحال میشوی! چه مانعی دارد که شخصی یک زن را خشمناک کند. آنگاه برخاستند و خارج شدند.
هنگامی که حضرت فاطمه3 به فرارسیدن مرگ خویشتن یقین پیدا کرد به دنبال امایمن که نزد آن حضرت از موثقترین زنان محسوب میشد فرستاد، پس از آنکه حاضر شد، حضرت زهرا3 به وی فرمود:
اجل من فرا رسیده، علی7 را نزد من بیاور! هنگامیکه حضرت امیر7 آمد فاطمهی زهرا3 به آن حضرت گفت:
پسر عمو!من در نظر دارم وصیتی بکنم؛ وصیت مرا گوش کن.
امیرالمؤمنین علی7 پاسخ داد: هر چه دوست داری بگو.
حضرت فاطمه فرمود: فلان زن را که برای فرزندانم نظیر خود من میباشد تزویج نما. یک تابوت که ملائکه شکل آن را به من نشان دادند از برایم درست کن.
حضرت امیر فرمود: شکل آن تابوت چگونه است؟
حضرت اوصاف آن تابوت را برای علی7 شرح داد و فرمود: موقعی که من از دنیا رحلت کردم هر ساعتی از شب و روز که بود، جنازهی مرا بردار. مبادا احدی از دشمنان خدا و رسول برای نماز خواندن به جنازهام حاضر شوند!!
علی7 فرمود: مانعی ندارد.
هنگامی که فاطمهی زهرا از دنیا رفت علی بن ابیطالب7 بنا به وصیت آن حضرت جنازهاش را شبانه برداشت.
آنگاه شاخههای خرما را آتش زدند و به دنبال جنازه آوردند و از روشنایی آن آتش استفاده کردند تا اینکه نماز بر بدن حضرت فاطمه3 خواندند و جسد مقدس آن حضرت را شبانه دفن کردند.
[1]. علل الشرایع، ج 1، ص 185.