گاهی بشری كه شب آخر عمرش است و در حال احتضار به سر میبرد، حریص بر اقتصاد است، هنوز برای مقامش میترسد. بگو تو كه داری میمیری، مقام به چه درد تو میخورد، آن هم مقام خیالی. اگر مرد مقام هستی، مقام انبیا را پیدا كن، مقام اولیا را پیدا كن، كه شكست نمیخورد. اگر كسی منصب الهی پیدا كرد، تمام دنیا هم نمیتوانند این منصب را از او بگیرند.
اگر همه كره زمین جمع شوند و بخواهند امامت و خلافت مولا را بگیرند، زورشان نمیرسد. اگر مرد مقام هستید دنبال این چنین مقاماتی باشید. تو اقتصاد پانصد سال خود را داری، با این وجود، شب خوابت نمیبرد، مبادا از اقتصاد فلج شوی. معلوم نیست كه بیش از این پنج سیر غذایی كه میخوری سهمت باشد.
خدا همه را موفق كند و همه را آماده راه حق و اسلام كند، و همه از اسلام بهرهمند شوید. اگر بهرهای از اسلام پیدا كردید، بهره خود شماست. معنایش این نیست كه برای كسی كار كنید، اگر مرد خدا شدید، اولین فضیلت و مزیت، نصیب خود شما میشود.
خود شما عالم میشوید و اخلاق انسانی پیدا میكنید. خودت مجموع فضایل الهی میشوی، كه حتی حاضر نیستی یك حیوان هم از تو آزار ببیند. اینها از مزایای انسان است. اینها برنامههای اسلام است.
اگر بشر با برنامههای اسلام آشنا شود، وجدان را مبرا از جور قرار میدهد، و نمیدانی وجدان مبرا از جور، چه بهشت برینی است. وجدانی كه ببیند معصیت خدا را نكرده است، حق مردم را تضییع نكرده است، حدود خدا را تضییع نكرده است. این چنین وجدان، آثار بزرگی دارد، بركات خدا برایش نازل میشود. اگر اهل همت هستی، همت شما، همت عالی میباشد. دنبالهرو انبیا و اولیا باشید، دنبالهرو گرگها و درندگان نباشید.
نصرت خدا هم مراتب دارد. گاهی به جمیع جهات نصرت خدا میكنید، خدا هم به جمیع جهات شما را یاری میكند.
این كه بگویید: خدایا، ما را یاری كن! بعد هم كارهای خود را بكنیم، میگوید: خبری نیست. تو باید خدا را نصرت كنی، تا خدا هم تو را یاری كند. مبدأ ایمان هم همین است.
اگر دیدید اقتصاد را خدا فراهم كرد، شفا را خدا به تو داد،
«ألم یجدك یتیما فأوی و وجدك ضالاً فهدی و وجدك عائلاً فأغنی»[1]،
«ألم نشـرح لك صدرك و وضعنا عنك وزرك، الذی أنقض ظهرك و رفعنا لك ذكرك».[2]
وقتی دیدی در تمام حوایج، خدا تو را یاری كرده است، به خدا ایمان پیدا میكنی. و این وقتی است كه تو در تمام امور خدا را یاری كنی. این طور نیست كه كلاه سر خدا برود. بگویی: شما ما را یاری كن تا ما بعدا یاری كنیم.
خدا به اندازهای كه شما یاری كردی، كمك میكند:
«ان تنصـرالله ینصـركم»[3]
در دستگاه خدا نمیتوان حقهبازی كرد. حقهبازی، مال بازار است. باید ابراهیم آماده برای آتش شود تا خدا آتش را برد و سلام كند. اگر به مخلوق التماس كند، به زید التماس كند، از برد و سلام خبری نیست.
كسی كه همه یاریها را از خدا دید، قهرا مؤمن به خدا میشود. میبیند كارها را غیر خدا نمیتواند انجام دهد. وقتی خدا شما را یاری كرد، اگر به شما بگویند همه این حرفها دروغ است، میگویید: همه شما دروغ هستید.
پیامبر خدا6 یك روز گرفتار اهل مكه بود. اهل مكه میگفتند: نباید در مكه صدای پیامبر بلند شود. ولی صدای پیامبر خدا6 در تمام جهان باید بلند شود.
این كار را چه كسی غیر از دستگاه خدا كرده است: «و رفعنا لك ذكرك». مراتب ایمان هم از این جا استفاده میشود. كسی كه به حسب دست و زبان و قلب و اقتصاد و همه امور، خدا را نصرت كند، ایمانش غیر ایمان كسی است كه در یك جهت خدا را یاری كرده است.
شما میگویید: ما كه نفهمیدیم! نكردهاید كه بفهمید. تا نصرت خدا نكنید، فایدهای ندارد. اگر در اقتصاد گرفتار هستی، با دعا كار اصلاح نمیشود. برای خدا قدم بردار، اگر یاری خدا را ندیدی، آن وقت اشكال كن. با تنبلی، خدا انسان را یاری نمیكند. اگر برای خدا كار كردی، جزا هم دارد.
وفای به عهد و وفای به وعده و وعیدهای خداوند، همه جنبه جزایی دارد. البته این غیر آن رحمت عمومی خداوند است. خداوند یك رحمت عام نسبت به همه موجودات دارد.
و همه موجودات از آن بهرهمند هستند و مقید به قیدی نیست. ولی اینها در صورتی است كه شما قدم بردارید. قدم برنداشته اگر هزار سال هم در محراب داد بكشی، میگویند: خبری نیست. باید حركت نحوالله كرد، از خدا هم یاری خواست و خدا هم تحقیقا یاری میكند.
ولی با نشستن در خانه و تسبیح دست گرفتن كه: خدایا كارهای ما را اصلاح كن، كار اصلاح نمیشود. یك قدم بردار، دست كم چهار تا فقیر را در شب اداره كن، اقتصاد شما آباد میشود. تا وفا نكنید خبری نیست: «أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِکُمْ».[4]
[1]. آیا او تو را یتیم نیافت و پناه داد؟! و تو را گمشده یافت و هدایت كرد، و تو را فقیر یافت و بینیاز نمود. سوره ضحی، آیه 6 ـ 8.
[2]. آیا ما سینه تو را گشاده نساختیم، و بار سنگین تو را از تو برنداشتیم؟! همان باری كه سخت بر پشت تو سنگینی میكرد! و آوازه تو را بلند نساختیم! سره شرح، آیه 1 ـ 4.
[3]. سوره محمد، آیه 7.
[4]. پایان دیدگاه حضرت آیت الله بهاء الدینی1