ابوجعفر طبری در کتاب دلائل الامامه[1]، از امام صادق7 روایت میکند:
هنگامی که پیامبر اسلام6 رحلت نمود، غیر از ثقلین یعنی قرآن و عترت و اهلبیت خود چیزی به یادگار ننهاد.
آن حضرت آهسته به فاطمهی زهرا3 فرمود: تو اولین کسی هستی که از اهلبیتم به من ملحق خواهی شد.
حضرت زهرا3 میفرماید: چند روز بعد از رحلت پدر بزرگوارم در بین خواب و بیداری بودم که پدرم را در عالم خواب دیدم. وقتی آن حضرت را دیدم نتوانستم خودداری کنم لذا به وی گفتم:
پدر جان! وحی و اخبار آسمانی از ما بریده شد. در همان حینی که من سخن میگفتم ناگاه دیدم چند صف از ملائکه که دو ملک در جلو آنها بودند نزد من آمدند و مرا گرفته به جانب آسمان بردند، و چون سر خود را بلند کردم مواجه شدم با قصرهایی برافراشته و بستانها و نهرهایی فراوان. پس از هر قصر، قصر دیگری و پس از هر بستان، بستان دیگری به چشم میخورد. ناگاه دیدم دخترانی از آن قصرها به سوی من میآیند در حالی که مزاح میکردند و به یکدیگر مژده میدادند و به من لبخند میزدند و میگفتند: مرحبا به کسی که بهشت برای او خلق شده و ما برای خاطر پدرش آفریده شدهایم!
و ملائکه همچنان مرا بالا میبردند تا اینکه مرا داخل محلی نمودند که دارای قصرهایی بود، در هر قصری خانههایی بود که هیچ چشمی ندیده بود.
سندس و استبرقهایی بر فراز تختهایی بود. انواع و اقسام لحافهای رنگارنگ حریر و دیبا بر فراز آنها گسترده بودند. ظرفهایی از طلا و نقره وجود داشت، سفرههایی در آنجا بود که حاوی غذاهای رنگارنگ بودند. در آن بهشت نهری بود که از شیر سفیدتر و از مشک اذفر خوشبوتر بود.
من گفتم: این خانه مال کیست و این نهر چیست؟
گفتند: این فردوس اعلی است که بالاتر از آن بهشتی وجود ندارد. این خانه به پدرت رسول خدا6 و پیغمبرانی که با آن حضرت باشند و آن افرادی که محبوب خدا هستند تعلق دارد.
گفتم: پس این نهر چیست؟ گفتند: این همان کوثری است که خدا به پدر بزرگوارت وعده داده است. گفتم: پدرم کجاست؟ گفتند: هماکنون نزد تو میآید.
در همین حال بودیم که قصرهایی بر من نمودار شد که از قصرهای قبلی سفیدتر و نورانیتر بودند، فرش آنها از فرش قصرهای سابق بهتر بود. فرشی را دیدم که بر فراز تختی انداخته بودند و پدرم رسول خدا6 روی آن نشسته بود و گروهی در حضور آن حضرت بودند. هنگامیکه پدرم مرا دید میان چشمانم را بوسید و فرمود: مرحبا به دخترم! آنگاه مرا گرفت و در کنار خود جای داد و به من فرمود:
ای حبیبهی من! آیا نمیدانی که خدا چه نعمتها برای تو آماده کرده و نزد چه نعمتهایی خواهی آمد؟ سپس قصرهایی نورانی به من نشان داد که حاوی زر و زیور و حلههایی الوان و رنگارنگ بودند.
آنگاه به من فرمود: اینجا مسکن تو و شوهرت و دو فرزندت و کسی که تو و ایشان را دوست داشته باشد میباشد، خوشحال باش زیرا تا چند روز دیگر نزد من خواهی آمد.
پس از این جریان قلب من تپید و شوقم زیاد گردید و در حالی که دچار ترس شده بودم از خواب پریدم.
امام جعفر صادق7 میفرماید: حضرت امیر7 فرمود: وقتی فاطمهی زهرا3 از خواب پرید مرا صدا زد، من نزد او آمدم و گفتم: تو را چه شده؟!
وی جریان خواب خود را شرح داد و از من تعهد گرفت هرگاه او از دنیا برود من از زنان غیر از امسلمه زوجهی رسول خدا، امایمن، فضه، و از مردان غیر از دو فرزندش، حسنین: عبدالله بن عباس، سلمان فارسی، عمار بن یاسر، مقداد، ابوذر و حذیفه کسی را آگاه ننمایم.
فاطمه3 به من گفت: من به تو اجازه میدهم که پس از فوت جسدم را مشاهده کنی، تو با زنان بدن مرا غسل بده و شبانه مرا به خاک بسپار، و کسی را از محل قبر من آگاه منمای.
وقتی آن شبی فرارسید که خدای مهربان فاطمه3 را گرامی داشت و او را قبض روح نمود، حضرت زهرا3 میفرمود: علیکم السلام، و به من میگفت:
ای پسر عمو! این جبرئیل است که به من سلام میکند و میگوید: این حبیبهی حبیب خدا و میوهی قلب اوست! خدا به تو سلام میرساند، تو امروز در بهشت وارد خواهی شد. این مژده را به من داد و رفت.
حضرت امیر7 میفرماید: برای دومین بار شنیدیم که حضرت زهرا3 فرمود: و علیکم السلام. آنگاه به من فرمود: ای پسر عمو! این میکائیل است که نظیر جبرئیل به من مژده میدهد.
برای سومین بار فاطمه3 فرمود: و علیکم السلام. آنگاه چشمان خود را به سرعت باز کرد و به من فرمود:
ای پسر عمو! به خداوند سوگند که این حق است، این عزرائیل است که پر و بال خود را در مشرق و مغرب گسترده است. پدرم این اوصاف را برای من شرح داده بود. سپس شنیدیم که حضرت زهرا3 میفرمود: و علیکم السلام یا قابض الارواح! زودتر مرا قبض روح کن و اسباب ناراحتی مرا فراهم نکن!
پس از این جریان شنیدیم که میفرمود: خداوندا! به سوی تو میآیم، نه به سوی آتش. سپس چشمان خود را بست و دست و پای خود را کشید و گویا اصلا فاطمه3 هرگز زنده نبوده است.
اصبغ بن نباته[2] گوید: از علی7 دربارهی اینکه چرا فاطمه3 را شبانه دفن کرد، پرسیدم. آن حضرت در جواب من گفت:
حضرت فاطمه3 بر برخی از مردم به شدت غضبناک بود و نمیخواست که تحت هیچ شرایطی آنها بر جنازهی او حاضر شوند و یا کسی از فرزندان و هواداران آنها بر او نماز بگزارند، به همین دلیل او را شبانه و مخفیانه دفن کردم.
[1]. دلائل الامامه، طبری، ص 43.
[2]. امالی صدوق، ص 524، ح 9.