فخرِ زنانِ عالم
|
فاطمه جانِ نبیِ خـاتم است |
|
فاطمه فخرِ زنانِ عالم است |
|
فاطمه دختِ نبوّت، مصطفی |
|
همسرِ شاهِ ولایت، مرتضی |
|
فاطمه الگوی حُسن و رحمت است |
|
اُسوهی صبر و وقار و همّت است |
|
فاطمه هرگز تمنّایی نداشت |
|
از علی هرگز تقاضایی نداشت |
|
فاطمه دنبالهی نسلِ پدر |
|
بحرِ عصمت را چو او نبوَد گهر |
|
فاطمه امِّ ابیهای رسول |
|
پارهی قلب پدر باشد بتول |
|
فاطمه زهرای حیدر بود و بس |
|
فاطمه دخـتِ پیمبـر بود و بس |
|
فاطمه پهلو شکسته، غرقِ خون |
|
وصفِ شأنش از توانِ من، فزون |
|
دشمنت زد بر تو سیلی، فاطمه |
|
روی ماهت گشت نیلی، فاطمه |
|
آسمان نالان زِ دردِ فاطمه |
|
کوه حیران، از نبردِ فاطمه |
|
عاقبت، مرگِ گلِ یاسِ کبود |
|
شیعه را جز سوگ و جز ماتم نبود |
|
مرتضی بر جسمِ او غسّال شد |
|
زین سبب، خون دردلِ اطفال شد |
|
گنج بوده، جسمِ پاک و اطهرش |
|
کرد پنهان، گنجِ خود را همسرش |
|
کاش گردم، خاکِ پای فاطمه |
|
هسـتی ام گردد فــدای فاطمه |
|
ای خداونـدِ بـزرگ و داد رس |
|
تـو بـه دادِ امّـتِ زهـرا برس |
|
مهدی، ای امّیدِ این خیلِ عظیم |
|
کی به دیـدارِ تو نایل میشویم |
در وصف مادر سادات حضرت فاطمهﹴ
|
ماه آن شب خموش و سرگردان |
|
روی صحرا و دشت میتابید |
|
نور غمرنگ و خون پرور ماه |
|
همه جا را نموده بود سپید |
|
دانه دانه ستاره بر رخ چرخ |
|
همچو اشک یتیم میلرزید |
|
خواب گسترده بود خاموشی |
|
بر جهان پرده فراموشی |
|
مرغ شب آرمیده بود آرام |
|
چشم ایام رفته بود به خواب |
|
سایه نخلهای به چهره نور |
|
از سیاهی کشیده بود حجاب |
|
باد در جستجوی گمشدهای |
|
چرخ میزد چو عاشقی بی تاب |
|
غرق شهر مدینه سر تا سر |
|
در سکوتی عمیق و رعب آور |
|
میکشید انتظار، خاک آن شب |
|
مقدم تازه میهمانی را |
|
میربود از کف گران مردی |
|
آسمان همسر جوانی را |
|
آتش مرگ مادری میسوخت |
|
دل اطفال خسته جانی را |
|
مردی آرام لیک آهسته |
|
نوحه گر چند طفل دل خسته |
|
بر سر دوش، جسم بی جانی |
|
حمل میشد به نقطهای مرموز |
|
همه خواهان به دل، درازی شب |
|
گر چه شب بود تلخ و طاقت سوز |
|
تا مگر راز شب نگردد فاش |
|
نبرد پی به راز شب دل روز |
|
راز شب بود پیکر زهرا |
|
که شب آغوش خاک گشتش جا |
|
راز شب بود بانوئی معصوم |
|
که چو او مردی از زمانه نزاد |
|
هیجده ساله بانوئی پرشور |
|
که سیه کرده چهره بیداد |
|
بانوئی کز سخن به محضر عام |
|
ریخت آتش به جان استبداد |
|
بانوئی شیردل، دلیر و شجاع |
|
که نمود از حقوق خویش دفاع |
|
گر چه زن بود لیک مردانه |
|
از قیام آتشی عظیم افروخت |
|
شعلهای برکشید از دل خویش |
|
که سیه خرمن ستم را سوخت |
|
درس احقاق حق و دفع ستم |
|
به جهان و جهانیان آموخت |
|
مردم خفته را ز خواب انگیخت |
|
آبروی ستمگران را ریخت[1] |
هنگامی که ابوبکر و عمر تصمیم گرفتند فدک را از حضرت فاطمه3 بگیرند و این خبر به ایشان رسید، لباس به تن کرده و چادر بر سر نهاد، و با گروهی از زنان فامیل و خدمتکاران خود به سوی مسجد روانه شد، در حالی که چادرش به زمین کشیده میشد، و راه رفتن او همانند راه رفتن پیامبر خدا بود، بر ابوبکر که در میان عدهای از مهاجرین و انصار و غیر آنان نشسته بود وارد شد، در این هنگام بین او و دیگران پردهای آویختند، آنگاه نالهای جانسوز از دل برآورد که همه مردم به گریه افتادند و مجلس و مسجد به سختی به جنبش درآمد.
سپس لحظهای سکوت کرد تا همهمه مردم خاموش و گریه آنان ساکت شد و جوش و خروش ایشان آرام یافت، آنگاه کلامش را با حمد و ثنای الهی آغاز فرمود و درود بر رسول خدا فرستاد، در اینجا دوباره صدای گریه مردم برخاست، وقتی سکوت برقرار شد، کلام خویش را دنبال کرد و فرمود:
[1] . سید محمد حسین «شهریار»