و در کتاب الدرالمنثور است که عبدالرزاق و عبد بن حمید و ابن منذر از سعید بن مسیب روایت کرده که گفت: سه نفر علیه مغیره بن شعبه شهادت به زنا دادند، و زیاد که چهارمی بود از دادن شهادت خودداری کرد، در نتیجه آن سه نفر به دستور عمر حد خوردند، و عمر به ایشان گفت: توبه کنید تا شهادتتان پذیرفته شود دو نفر توبه کردند و ابوبکرهٔ توبه نکرد، و هیچ وقت هم شهادتش پذیرفته نشد، و این ابوبکرهٔ برادر مادری زیاد بود، و چون زیاد کرد آنچه را که کرد (و خود را پسر ابوسفیان و مادرش را زناکار معرفی نمود) ابوبکرهٔ سوگند خورد که تا وقتی که زنده است با او حرف نزند و حرف نزد تا مرد.[1]
و در تهذیب از حلبی از امام صادق روایت کرده که فرمود: اگر برده به حر نسبت زنا دهد هشتاد تازیانه میخورد، و آنگاه فرمود: این از حقوق النّاس است.[2]
و در تفسیر قمی در ذیل جمله ﴿وَ الَّذينَ يَرْمُونَ أَزْواجَهُمْ... إِنْ كانَ مِنَ الصَّادِقينَ﴾ روایت کرده که این آیه درباره لعان نازل شده، و سبب نزولش این بوده که وقتی رسول خدا از جنگ تبوک برگشت عویمر بن ساعدة عجلانی که از انصار است نزدش آمد، و گفت: یا رسول اللّه همسر من به شریک بن سمحاء زنا داده، و از او حامله شده، رسول خدا از او روی بگردانید، عویمر مجددا
سخن خود را تکرار کرد، و رسول خدا روی گردانید، تا چهار مرتبه این کار تکرار شد.
پس رسول خدا به خانهاش رفت و آیه لعان بر او نازل شد. پس برای نماز عصر بیرون شد و بعد از نماز به عویمر فرمود: برو همسرت را بیاور که خدا آیه قرآنی درباره شما زن و شوهر نازل کرده. پس مرد نزد زن آمد و گفت رسول خدا تو را میخواهد، زن که زن آبرومندی بود با جمعی از قوم خود آمد، همین که داخل مسجد شد رسول خدا به عویمر فرمود: بروید نزدیک منبر و آنجا ملاعنه کنید ! عویمر پرسید چگونه ملاعنه کنیم؟ فرمود پیش بیا و بگو: خدا را شاهد میگیرم که من در آنچه به این زن نسبت دادهام از راستگویانم، عویمر جلو منبر آمد و یکبار صیغه لعان را جاری کرد، حضرت فرمود: اعاده کن دوباره خواند، تا چهار بار، فرمود: در نوبت پنجم بگو که لعنت خدا بر من باد اگر از دروغگویان باشم: آنگاه حضرت فرمود (مواظب باش که لعنت، دعای مستجابی است، اگر دروغ بگویی تو را خواهد گرفت ).
آنگاه به او فرمود: برو کنار و به همسرش فرمود: مثل او شهادت بده، و گرنه حد خدا را بر تو جاری میکنم، زن به صورت افراد فامیلش نگریست و گفت: من این رویها را در این شبانگاه سیاه نمیکنم، پس نزدیک منبر آمد و گفت خدا را شاهد میگیرم که عویمر در این نسبت که به من بسته از دروغگویان است، حضرت فرمود: اعاده کن، تا چهار نوبت اعاده کرد سپس فرمود: حالا خودت را لعنت کن اگر او از راستگویان باشد، زن در نوبت پنجم گفت غضب خدا بر من باد اگر چنانچه عویمر در نسبتی که به من داده از راستگویان باشد، حضرت فرمود: وای بر تو! این نفرین مستجاب است ! اگر دروغگو باشی تو را میگیرد.
پس رسول خدا به شوهرش فرمود: برو که دیگر تا ابد این زن بر تو حلال نیست، گفت پس آن مالی که من به او دادهام چه میشود؟ حضرت فرمودند. اگر تو در این نسبت که به او دادی دروغگو باشی که آن مال از خود این زن نیز از تو دورتر شده است، و اگر راست گفته باشی آن مال مهریه این زن، و عوض کامی است که از او گرفته ای، و رحم او را برای خود حلال کرده ای، (تا آخر حدیث).[3]
و در مجمع البیان در روایت عکرمه از ابن عباس آمده که گفت: سعد بن عباده وقتی آیه قذف را شنید از تعجب گفت: (به به)، اگر به خانه درآیم و ببینم که مردی میان رانهای فلانی است هیچ سر و صدایی نکنم، تا بروم چهار بیگانه دیگر را بیاورم، جریان را نشان آنان بدهم؟ اگر چنین چیزی پیش بیاید به خدا سوگند که تا من بروم چهار نفر را بیاورم، آن مرد کارش را تمام کرده، میرود، در نتیجه اگر از دهانم بیرون کنم هشتاد تازیانه به پشتم فرود خواهد آمد.
رسول خدا به مردم مدینه که سعد بزرگ ایشان بود فرمود: ای گروه انصار نمیشنوید که سعد چه میگوید؟ گفتند: یا رسول اللّه بزرگ ما را ملامت مکن، چون او مردی بسیار غیرتمند است، و به همین جهت جز با دختران باکره ازدواج نکرده، و هیچگاه زنی را طلاق نگفته، تا مبادا کسی از ما جراءت کند و مطلقه او را بگیرد، خود سعد بن عباده گفت: یا رسول اللّه پدر و مادرم فدای تو باد، به خدا سوگند من این حکم را جز حکم خدا نمیدانم، و لیکن به خاطر همان اشکالی که به ذهنم آمد و عرض کردم از این حکم تعجب کردم، حضرت فرمود؛ خدا غیر از این را نخواسته، سعد گفت: به گفته خدا و رسول ایمان دارم.
پس چیزی نگذشت که پسر عمویی داشت به نام هلال بن امیه از باغ آمد در حالی که دید مردی با زنش جمع شده، پس صبح نزد رسول خدا رفت
و گفت:
دیروز عصر به خانه آمدم و دیدم که مردی با او است، و با دو چشم خود دیدم و با دو گوش خود شنیدم، رسول خدا خیلی ناراحت شد، به طوری که کراهت از رخسارهاش مشاهده گشت، هلال گفت مثل اینکه میبینم ناراحت شدید، به خدا قسم که من راست میگویم، و امیدوارم که خدا فرجی فراهم کند، رسول خدا تصمیم گرفت او را بزند.
راوی میگوید: پس انصار جمع شدند، گفتند: ما به همان حرفی که دیروز سعد میگفت: مبتلا شدیم، آیا راضی شویم که هلال تازیانه بخورد، و برای ابد شهادتش مردود گردد؟ پس وحی نازل شد. همین که شنیدند وحی نازل شده سکوت کردند، آن وحی عبارت بود از آیه ﴿وَ الَّذينَ يَرْمُونَ أَزْواجَهُمْ...﴾
پس رسول خدا فرمود: ای هلال بشارت باد تو را که خداوند فرج قرار داد، همان فرجی که آرزویش میکردی، پس فرمود، بفرستید تا همسر او بیاید، پس رسول خدا میان این زن و شوهر ملاعنه کرد بعد از آن که لعان تمام شد رسول خدا میان آن دو تفرقه افکند، و حکم کرد که فرزند از آن زن باشد، در حالی که پدر معینی نداشته باشد، ولی مردم هم فرزند او را به بدی نسبت ندهند.
[1] . الدر المنثور، ج 5، ص 21.
[2] . تهذیب الاحکام، ج 10، ص 72.
[3] . تفسیر قمی، ج 2، ص 98.