borhani برهانی آفرینش خلق درباره  خداشناسی
فاطمه (س) تجلیگاه انوار آفرینش «جلد دهم»
داستان‌ زنده‌ شدن‌ كبوتر مرده‌ به‌ دست‌ وليّ خدا

حقير (آقای حسینی تهرانی) خودم‌ اين‌ داستان‌ را از مرحوم‌ آيهٔ الحقّ و سند العلم‌ آيهٔ الله‌ حاج‌ ميرزا محمّد جواد انصاري‌ همداني‌ رضوان‌ الله‌ عليه‌ شنيدم‌ كه‌ مي‌فرمود: يكي‌ از بزرگان‌ همدان‌ كه‌ با ما سابقة دوستي‌ و آشنائيِ خيلي‌ قديمي‌ داشت‌ براي‌ ما نقل‌ كرد كه‌:

من‌ براي‌ كشف‌ حقيقت‌ و فتح‌ باب‌ معنويّات‌، متجاوز از بيست‌ سال‌ در خانقاه‌ها تردّد و رفت‌ و آمد كرده‌ بودم‌، و در نزد أقطاب‌ و دراويش‌ رفته‌ و دستوراتي‌ گرفته‌ بودم‌. ولي‌ هيچ‌ نتيجه‌اي‌ حاصل‌ نشد، و هيچ‌ روزنه‌اي‌ از كمال‌ و معارف‌ پيدا نشده‌ و هيچ‌ بابي‌ مفتوح‌ نگشت‌ به طوري كه‌ دچار يأس‌ و سرگرداني‌ شدم‌ و چنين‌ پنداشتم‌ كه‌ اصلاً خبري‌ نيست‌، حتّي‌ آنچه‌ از ائمّه‌: نقل‌ شده‌ است‌ شايد گزاف‌گوئي‌ باشد.

شايد مطالب‌ جزئي‌ از پيامبران‌ و امامان‌ نقل‌ شده‌ و سپس‌ در اثر مرور زمان‌ در بين‌ مريدان‌ و تابعان‌ آنها بزرگ‌ شده‌ و ورم‌ كرده‌ است‌، و بالنّتيجه‌ حالا مردم‌ براي‌ آنان‌ معجزات‌ و كرامات‌ و خارق‌ عادات‌ ذكر مي‌كنند.

گفت‌: مشرّف‌ شده‌ بودم‌ به‌ اعتاب‌ عاليات‌، زيارت‌ كربلا را نمودم‌، به‌ نجف‌ اشرف‌ مشرّف‌ شدم‌ و زيارت‌ كردم‌، و يك روز به‌ كوفه‌ آمدم‌ و در مسجد كوفه‌ اعمالي‌ كه‌ وارد شده‌ است‌ را انجام‌ دادم‌؛ و قريب‌ يك‌ ساعت‌ به‌ غروب‌ مانده‌ بود كه‌ از مسجد كوفه‌ بيرون‌ آمدم‌ و در جلوي‌ مسجد منتظر رِيْل‌ (قطار) بودم‌ كه‌ سوار شوم‌ و مرا به‌ نجف‌ بياورد.

در آن‌ زمان‌ بين‌ نجف‌ و كوفه‌ كه‌ دو فرسخ‌ است‌، واگن‌ اسبي‌ كار مي‌كرد و آنرا ريل‌ مي‌گفتند.

هر چه‌ منتظر شدم‌ نيامد. و در اين‌ حال‌ ديدم‌ مردي‌ از طرف‌ بالا به‌ سمت‌ من‌ مي‌آيد و او هم‌ به‌ سمت‌ نجف‌ مي‌رفت‌. او يك‌ مرد عادي‌ بود، كوله‌ پشتي‌ هم‌ داشت‌. سلام‌ كرد و گفت‌: چرا اينجا ايستاده‌اي‌؟

گفتم‌: منتظر واگن‌ هستم‌، مي‌خواهم‌ به‌ نجف‌ بروم‌!

گفت‌: بيا حالا با هم‌ يواش‌ يواش‌ مي‌رويم‌ تا ببينيم‌ چه‌ مي‌شود! با هم‌ صحبت‌ مي‌كنيم‌ و مي‌رويم‌ تا ببينيم‌ چه‌ مي‌شود!

با او به‌ صحبت‌ پرداخته‌ و به‌ راه‌ افتاديم‌. در بين‌ راه‌ بدون‌ مقدّمه‌ به‌ من‌ گفت‌: آقاجان‌! اين‌ سخن‌ها كه‌ تو مي‌گوئي‌ كه‌ هيچ‌ خبري‌ نيست‌، كرامات‌ و معجزه‌ اصلي‌ ندارد، اين‌ حرف‌ها درست‌ نيست‌!

من‌ گفتم‌: چشم‌ و گوش‌ من‌ از اين‌ حرف‌ها پر شده‌، از بس‌ كه‌ شنيدم‌ و اثري‌ نديدم‌؛ اين‌ حرف‌ها را ديگر با من‌ نزن‌؛ من‌ به‌ اين‌ امور بی‌اعتقاد شده‌ام‌!

چيزي‌ نگفت‌. كمي‌ كه‌ راه‌ آمديم‌ دوباره‌ شروع‌ كرد به‌ سخن‌ گفتن؛ گفت‌: بعضي‌ از مطالب‌ را بايد انسان‌ توجّه‌ داشته‌ باشد. اين‌ عالَم‌ داراي‌ ملكوت‌ است‌، داراي‌ روح‌ است‌؛ مگر خودت‌ داراي‌ روح‌ نيستي‌؟ چگونه‌ هم‌ اكنون‌ بدنت‌ راه‌ مي‌رود، اين‌ به‌ ارادة تو و به‌ ارادة روح‌ توست‌؛ اين‌ عالم‌ هم‌ روح‌ دارد، روح‌ كلّي‌ دارد.

روح‌ كلّي‌ عالم‌ امام‌ است‌؛ از دست‌ امام‌ همه‌ چيز بر مي‌آيد.

افرادي‌ كه‌ آمدند و دكّان‌داري‌ نموده‌ و مردم‌ را به‌ باطل‌ خوانده‌اند، دليل‌ نمي‌شود كه‌ اصلاً در عالم‌ خبري‌ نيست‌؛ و بدين‌ جهت‌ نبايد انسان‌ دست‌ از كار خود بردارد و از مسلّمات‌ منحرف‌ شود!

من‌ گفتم‌: من‌ از اين‌ حرف‌ها زياد شنيده‌ام‌، گوشم‌ سنگين‌ شده‌، خسته‌ام‌؛ حالا قدري‌ در موضوعات‌ ديگر با هم‌ سخن‌ گوئيم‌! شما چكار داريد به‌ اين‌ كارها؟!

گفت‌: نمي‌شود، جانم‌ نمي‌شود!

گفتم‌: من‌ بيست‌ سال‌ تمام‌ در خانقاه‌ها بوده‌ام‌، با مراشد و اقطاب‌ برخورد كرده‌ام‌؛ هيچ‌ دستگير من‌ نشده‌ است‌!

گفت‌: اين‌ دليل‌ نمي‌شود كه‌ امام‌ هم‌ چيزي‌ ندارد. چه‌ چيز اگر ببيني‌ باور مي‌كني‌؟!

در اينحال‌ ما رسيده‌ بوديم‌ به‌ خندق‌ كوفه‌ ـ سابقاً بين‌ كوفه‌ و نجف‌ خندقي‌ حفر كرده‌ بودند كه‌ هم‌ اكنون‌ آثار آن‌ معلوم‌ است‌ ـ گفتم‌: اگر كسي‌ يك‌ مرده‌ زنده‌ كند من‌ حرف‌ او را قبول‌ دارم‌؛ و هر چه‌ از امام‌ و پيغمبر و از معجزات‌ و كرامات‌ آنها بگويد قبول‌ دارم‌.

ايستاد و گفت‌: آنجا چيست‌؟ من‌ نگاه‌ كردم‌ ديدم‌ يك‌ كبوتر خشك‌ شده‌ در خندق‌ افتاده‌ است‌.

گفت‌: برو بردار و بياور! من‌ رفتم‌ و آن‌ كبوتر مردة خشك‌ شده‌ را آوردم‌.

گفت‌: درست‌ ببين‌ مرده‌ است‌؟!

گفتم‌: مرده‌ و خشك‌ شده‌ و مقداري‌ از پرهايش‌ هم‌ كنده‌ شده‌ است‌.

گفت‌: اگر اين‌ را زنده‌ كنم‌ باور مي‌كني‌؟!

گفتم‌: نه‌ تنها اين‌ را باور مي‌كنم‌؛ از اين‌ پس‌ تمام‌ گفتار تو را باور دارم‌، و تمام‌ معجزات‌ و كرامات‌ امامان‌ را باور دارم‌.

كبوتر را به‌ روي‌ دست‌ گرفت‌، و اندك‌ توجّهي‌ كرد و دعائي‌ خواند و سپس‌ به‌ كبوتر گفت‌: به‌ إذن‌ خدا بپر؛ اين‌ را گفت‌ و كبوتر به‌ پرواز در آمد و رفت‌.

من‌ در عالمي‌ از بُهت‌ و حيرت‌ فرو رفتم‌.

گفت‌: بيا! ديدي‌؟ باور كردي‌؟ حركت‌ كرديم‌ به‌ طرف‌ نجف‌ ولي‌ من‌ حالم‌ عادي‌ نبود و حال‌ ديگري‌ بود سراسر تعجّب‌ و حيرت‌. گفت‌: آقاجانِ من‌! اين‌ كار را ديدي‌ كه‌ من به‌ اذن‌ خدا كردم‌؛ اين‌ كارِ بچّه‌ مكتبي‌هاست‌! عبارت‌ خود اوست‌: اين‌ كار بچّه‌ مكتبي‌هاست‌.

چه‌ مي‌گوئي‌ من‌ اگر چيزي‌ نبينم‌ قبول‌ نمي‌كنم‌! مگر امام‌ و پيغمبر آمده‌اند كه‌ هر روز براي‌ من‌ و تو سفره‌اي‌ پهن‌ كنند و از اين‌ كرامات‌ به‌ حلقوم‌ مردم‌ فرو كنند؟ آنها همه‌گونه‌ قدرت‌ دارند، و به‌ إذن‌ خدا هر وقت‌ حكمت‌ اقتضا كند انجام‌ مي‌دهند؛ و بدون‌ اذن‌ خدا محال‌ است‌ از آنان‌ كاري‌ سر زند.

اين‌ كار بچّه‌ مكتبي‌هاست‌ و تا سر منزل‌ مقصود بسي‌ راه‌ است‌.

با هم‌ مرتّباً سخن‌ مي‌گفتيم‌ و من‌ از او سؤالاتي‌ كردم‌ كه‌ به‌ همة آنها پاسخ‌ داد؛ تا رسيديم‌ به‌ نزديك‌ نجف‌ اشرف‌.

سابقاً كه‌ از كوفه‌ به‌ نجف‌ مي‌آمدند اوّل‌ قبرستان‌ معروف‌ وادي‌ السّلام‌ بود، بعد وارد نجف‌ مي‌شدند. چون‌ به‌ وادي‌ السّلام‌ رسيديم‌ خواست‌ خداحافظي‌ كند و برود، من‌ گفتم‌: بعد از بيست‌ سال‌ زحمت‌ و رنج‌ امروز به‌ نتيجه‌ رسيدم‌، من‌ دست‌ از شما برنمي‌دارم‌! تو مي‌خواهي‌ بگذاري‌ و بروي‌! من‌ از اين‌ به‌ بعد با شما ملازم‌ هستم‌.

گفت‌: فردا اوّل‌ طلوع‌ آفتاب‌ همين‌ جا بيا، با همديگر ملاقات‌ مي‌كنيم‌!

شب‌ تا به‌ صبح‌ من‌ از شوق‌ ديدار او به‌ خواب‌ نرفتم‌ و هر ساعت‌ بلكه‌ هر دقيقه‌ اشتياقم‌ بالا مي‌رفت‌، كه‌ فردا صبح‌ براي‌ ديدار او بروم‌.

اوّل‌ طلوع‌ صبح‌ در وادي‌ السّلام‌ حاضر شدم‌، ديدم‌ جنازه‌اي‌ را آوردند و چند نفر با او بودند، و همين كه‌ خواستند دفن‌ كنند معلوم‌ شد جنازة همان‌ مرد است‌.

اينها داستان‌ سرائي‌ نيست‌، و از لابلاي‌ كتب‌ عتيقه‌ و قديمه‌ نيامده‌ است‌؛ مال‌ اين‌ زمان‌ است‌، راوي‌ آن‌ سلمان‌ زمان‌ مرحوم‌ انصاري‌; و از رحلت‌ ايشان‌ تا به‌ حال‌ هفده‌ سال‌ گذشته‌ است‌. [1]

 

تو علي را به‌ تاري‌ ديده‌اي‌

 

زين‌ سبب‌ غيري‌ بر او بگزيده‌اي‌

حقّ را چو به‌ خلق‌ شد جلوه‌گري

 

پوشيد علي را به‌ لباس‌ بشري‌

از عالم‌ لامكان‌ به‌ امكان‌ آورد

 

تا بيخبران‌ را دهد از خود خبري

عجيب اين است كه‌ در زمان‌ خود عليّ هم‌ كسي‌ نفهميد علي چه‌ مي‌گويد. خودش‌ فرمود: إنَّمَا كُنْتُ جَارًا جَاوَرَكُمْ بَدَنِي‌ أَيَّامًا. «من‌ همساية شما بودم‌، كه‌ بدن‌ من‌ چند روزي‌ با شما مجاورت‌ نمود.»

 


[1]. رحلت‌ آن‌ مرحوم‌ در دوّم‌ ذوالقعده‌ 1379 هجريّة قمريّه‌ است‌ و تا زمان‌ اين‌ ابحاث‌ كه‌ ماه‌ رمضان‌ 1396 بود هفده‌ سال‌ گذشته‌ بود، ولي‌ تا زمان‌ طبع‌ اوّل‌ اين‌ جلد از دورة «معاد شناسي‌» كه‌ ربيع‌ الاوّل‌ 1403 مي‌باشد تقريباً بيست‌ و چهار سال‌ ميگذرد.

فهرست مطالب

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید مجتبی برهانی می باشد.

طراحی و توسعه توسط: