borhani برهانی آفرینش خلق درباره  خداشناسی
فاطمه (س) تجلیگاه انوار آفرینش «جلد دهم»
8 ـ مرد نصرانى و نجات او از مرگ

هبهٔ بن منصور موصلى گوید: در دیار ربیعه مردى نصرانى به نام یوسف بن یعقوب زندگى مى‌‌‌كرد كه با پدر من آشنایى داشت. روزى به خانه ما آمد و این داستان را نقل كرد:

از طرف متوكّل مرا به سامرّا جلب كردند. چون از زندگى مایوس شدم و از آن طرف بزرگوارى و عظمت على بن محمد، ابن‌الرضا8 را شنیده بودم، متوسل به آن حضرت شدم و صد دینار به آن حضرت نذر نمودم.

وقتى به پدرم گفتم، مرا تشویق كرد و گفت: اگر چیزى باعث نجات تو باشد، همین نذر خواهد بود.

وقتى به سامرّا رسیدم با خود گفتم: تا كسى از آمدن من مطلع نشده به نذرم عمل كنم، ولى اولین دفعه بود كه به سامرّا رفته بودم، نه آشنایى داشتم و نه جایى را مى‌‌‌شناختم. به مركب خود سوار بودم و مى‌‌‌ترسیدم خانه امام7 را از كسى سوال كنم؛ چون نصرانى بودن من ظاهر بود. عنان مركب را واگذاشتم كه به هر طرف كه مى‌‌‌خواهد برود و متحیر بودم كه چه كنم و مركب را به كجا ببرم. تا این كه به در خانه شخصى رسیدم، از او پرسیدم: این خانه كیست؟

گفت: على بن محمد، ابن‌الرضا7 است.

تعجب كردم و «الله اكبر» گفتم و این را یك علامت دانستم. لحظه‌اى توقف نكرده بودم كه خادمى‌ بیرون آمد و گفت: یوسف بن یعقوب تویى؟

گفتم: آرى.

گفت: داخل شو و در این دهلیز بنشین.

گفتم: این هم علامت دیگر. نام و نام پدر مرا از كجا مى‌‌‌دانست و حال آن كه من در این شهر آشنایى ندارم.

نشستم و فكر مى‌‌‌كردم، ناگاه خادم بیرون آمد و گفت: صد دینارى كه در آستین دارى بده.

صد دینار را دادم و گفتم: این هم علامت دیگر.

طولى نكشید مرا صدا زد، وارد شدم و دیدم امام7 تنها نشسته، چون مرا دید، فرمود: خاطرجمع شدى؟

گفتم: بلى.

فرمود: وقت آن نشده كه به دین اسلام برگردى؟

گفتم: دیگر احتیاج به دلیلى نیست و كسى كه اهل دلیل باشد همین دلایل براى او كافى است.

حضرت فرمود: هیهات كه تو مسلمان نخواهى شد و از اسلام نصیبى ندارى، لكن پسرت مسلمان مى‌‌‌شود و از شیعیان ما خواهد بود.

سپس فرمود: اى یوسف! گروهى گمان مى‌‌‌كنند كه دوستى ما نفعى ندارد، به خدا سوگند! كه دوستى ما نافع‌ترین چیز براى همه است.

آن گاه فرمود: برو كه از متوكّل به تو مكروهى نمى‌‌‌رسد.

همان گونه كه فرموده بود، من نزد متوكّل رفتم و به خیر و خوبى از دست او نجات پیدا كردم.

هبهٔ الله گوید: من بعد از مدتى پسرش را دیدم كه شیعه شده بود و از اكثر شیعیان در اخلاق قوى‌تر و در اعتقاد و محبت بالاتر بود.

او مى‌‌‌گفت: پدرم به دین نصارا مرد و من بعد از پدرم به اسلام مشرف شدم. [1]


[1]. همان: ص688 .

فهرست مطالب

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید مجتبی برهانی می باشد.

طراحی و توسعه توسط: