borhani برهانی آفرینش خلق درباره  خداشناسی
فاطمه (س) تجلیگاه انوار آفرینش «جلد دهم»
1 – كوشش‌هاى علمى‌‏

گرچه امام عسكرى7 به حكم شرائط نامساعد و محدوديت بسيار شديدى كه حكومت عباسى برقرار كرده بود، موفق به گسترش دانش دامنه دار خود در سطح كل جامعه نشد، اما در عين حال، با همان فشار و خفقان شاگردانى تربيت كرد كه هر كدام به سهم خود در نشر و گسترش معارف اسلام و رفع شبهات دشمنان نقش مؤثرى داشتند.

«شيخ طوسى» - ره - تعداد شاگردان حضرت را متجاوز از صد نفر ثبت كرده است[1] كه در ميان آنان چهره‏هاى روشن، شخيت‌هاى برجسته و مردان وارسته‏اى مانند: احمد بن اسحاق اشعرى قمى‌، ابو هاشم داود بن قاسم جعفرى، عبدالله بن جعفر حميرى، ابو عمرو عثمان بن سعيد عَمرى، على بن جعفر و محمد بن حسن صفّار به چشم مى‌‏خورند كه شرح خدمات و كوشش‌ها آنان در اين كتاب نمى‌‏گنجد و زندگي‌نامه پر افتخار و آموزنده آنان را مى‌‏توان در كتب رجال خواند.

علاوه بر تربيت اين شاگردان، گاهى چنان مشكلات و تنگناهايى براى مسلمانان پيش مى‌‏آمد كه جز حضرت عسكرى كسى7 از عهده حل آنها بر نمى‌‏آمد. امام در اين گونه مواقع، در پرتو علم امامت، با يك تدبير فوق العاده، بن بست را مى‌‏شكست و مشكل را حل مى‌‏كرد. براى اين مطلب مى‌‏توان دو نمونه ذكر كرد:

  1. الف - اشتباه فيلسوف!

«ابن شهر آشوب» مى‌‏نويسد: «اسحاق كِندى» كه از فلاسفه اسلام و عرب به شمار مى‌‏رفت و در عراق اقامت داشت[2]، كتابى تأليف نمود به نام «تناقض‌هاى قرآن»! او مدت زيادى در منزل نشسته و گوشه نشينى اختيار كرده و خود را به نگارش آن كتاب مشغول ساخته بود. روزى يكى از شاگردان او به محضر امام عسكرى -7 شرفياب شد. هنگامى‌ كه چشم حضرت به او افتاد، فرمودند:

آيا در ميان شما مردى رشيد وجود ندارد كه گفته‏هاى استادتان «كندى» را پاسخ گويد؟ شاگرد عرض كرد: ما همگى از شاگردان او هستيم و نمى‌‏توانيم به اشتباه استاد اعتراض كنيم. امام فرمودند: اگر مطالبى به شما تلقين و تفهيم شود مى‌‏توانيد آن را براى استاد نقل كنيد؟

شاگرد گفت: آرى، امام فرمود:

از اينجا كه برگشتى به حضور استاد برو و با او به گرمى‌ و محبت رفتار نما و سعى كن با او انس و الفت پيدا كنى. هنگامى‌ كه كاملاً انس و آشنايى به عمل آمد، به او بگو: مسئله‏اى براى من پيش آمده است كه غير از شما كسى شايستگى پاسخ آن را ندارد و آن مسئله اين است كه: آيا ممكن است گوينده قرآن از گفتار خود معانى‌‌اى غير از آنچه شما حدس مى‌‏زنيد اراده كرده
باشد؟

او در پاسخ خواهد گفت: بلى، ممكن است چنين منظورى داشته باشد. در اين هنگام بگو شما چه مى‌‏دانيد، شايد گوينده قرآن معانى ديگرى غير از آنچه شما حدس مى‌‏زنيد، اراده كرده باشد و شما الفاظ او را در غير معناى خود به كار برده‏ايد؟ امام در اينجا اضافه كرد: او آدم باهوشى است، طرح اين نكته كافى است كه او را متوجه اشتباه خود كند.

شاگرد به حضور استاد رسيد و طبق دستور امام رفتار نمود تا آنكه زمينه براى طرح مطلب مساعد گرديد.

سپس سؤال امام را به اين نحو مطرح ساخت:

آيا ممكن است گوينده‏اى سخنى بگويد و از آن مطلبى اراده كند كه به ذهن خواننده نيايد؟ و به ديگر سخن: مقصود گوينده چيزى باشد مغاير با آنچه در ذهن مخاطب است؟ فيلسوف عراقى با كمال دقت به سؤال شاگرد گوش داد و گفت: سؤال خود را تكرار كن.

شاگرد سؤال را تكرار نمود. استاد تأملى كرد و گفت: آرى، هيچ بعيد نيست امكان دارد كه چيزى در ذهن گوينده سخن باشد كه به ذهن مخاطب نيايد و شنونده از ظاهر كلام گوينده چيزى بفهمد كه وى خلاف آن را اراده كرده باشد.

استاد كه مى‌‏دانست شاگرد او چنين سؤالى را از پيش خود نمى‌‏تواند
مطرح نمايد و در حدّ انديشه او نيست، رو به شاگرد كرد و گفت: تو را قسم مى‌‏دهم كه حقيقت را به من بگويى، چنين سؤالى از كجا به فكر تو خطور كرد؟

شاگرد: چه ايرادى دارد كه چنين سؤالى به ذهن خود من آمده باشد؟ استاد: نه، تو هنوز زود است كه به چنين مسائلى رسيده باشى، به من بگو اين سؤال را از كجا ياد گرفته‏اى؟

شاگرد: حقيقت اين است كه، «ابو محمد» (امام حسن عسكرى7) مرا با اين سؤال آشنا نمود.

استاد: اكنون واقع امر را گفتى. سپس افزود: چنين سؤال‌هايى تنها زيبنده اين خاندان است (آنان هستند كه مى‌‏توانند حقيقت را آشكار سازند). [3]

آنگاه استاد با درك واقعيت و توجه به اشتباه خود، دستور داد آتشى روشن كردند و آنچه را كه به عقيده خود درباره «تناقض‌هاى قرآن» نوشته بود تماماً سوزاند![4]

  1. ب - مشت راهب باز مى‌‏شود!

يك سال در سامرّا قحطى سختى پيش آمد. «معتمد»، خليفه وقت، فرمان داد مردم به نماز استسقاء (طلب باران) بروند. مردم سه روز پى در پى براى نماز به مصلاّ رفتند و دست به دعا بر داشتند، ولى باران نيامد. روز چهارم «جاثِليق»، بزرگ اسقفان مسيحى، همراه مسيحيان و راهبان به صحرا رفت. يكى از راهبان هر وقت دست خود را به سوى آسمان بلند مى‌‏كرد بارانى درشت فرو مى‌‏باريد. روز بعد نيز جاثليق همان كار را كرد و آنقدر باران آمد كه ديگر مردم تقاضاى باران نداشتند، و همين امر موجب شگفت مردم و نيز شك و ترديد و تمايل به مسيحيت در ميان بسيارى از مسلمانان شد. اين وضع بر خليفه ناگوار آمد و ناگزير امام را كه زندانى بود، به دربار خواست و گفت: امت جدت را درياب كه گمراه شدند!

امام فرمودند: از جاثليق و راهبان بخواه كه فردا سه شنبه به صحرا بروند.

خليفه گفت: مردم ديگر باران نمى‌‏خواهند، چون به قدر كافى باران آمده است، بنابراين به صحرا رفتن چه فايده‏اى دارد؟

امام فرمودند: براى آنكه ان شاء الله تعالى شك و شبهه را برطرف سازم.

خليفه فرمان داد پيشواى مسيحيان همراه راهبان سه شنبه به صحرا رفتند. امام عسكرى7 نيز در ميان جمعيت عظيمى‌ از مردم به صحرا آمد. آنگاه مسيحيان و راهبان براى طلب باران دست به سوى آسمان برداشتند. آسمان ابرى شد و باران آمد. امام فرمان دست راهب معينى را بگيرند و آنچه در ميان انگشتان اوست بيرون آوردند. در ميان انگشتان او استخوان سياه فامى‌ از استخوان‌هاى آدمى‌ يافتند. امام استخوان را گرفت، در پارچه‏اى پيچيد و به راهب فرمودند: اينك طلب باران كن! راهب اين بار نيز دست به آسمان برداشت، اما بعكس ابر كنار رفت و خورشيد نمايان شد! مردم شگفت زده شدند. خليفه از امام پرسيد:

اين استخوان چيست؟

امام فرمودند: اين استخوان پيامبرى از پيامبران الهى است كه از قبور برخى پيامبران برداشته‏اند و استخوان هيچ پيامبرى ظاهر نمى‌‏گردد جز آنكه باران نازل مى‌‏شود. خليفه امام را تحسين كرد. استخوان را آزمودند، ديدند همان طور است كه امام مى‌‏فرمايد.

اين حادثه باعث شد كه امام از زندان آزاد شود و احترام او در افكار عمومى‌ بالا رود. در اين هنگام امام از فرصت استفاده كرده و آزادى ياران خود را كه با آن حضرت در زندان بودند، از خليفه خواست و او نيز خواسته حضرت را به جا آورد.[5]

 


[1]. رجال، ط 1، نجف، المكتبهٔ الحيدريهٔ، 1381 هـ . ق، ص427به بعد.

[2]. فيلسوفى كه چنين كتابى نوشته بوده، پسر اسحاق كندى بنام «يعقوب» بوده است و نه خود اسحاق، و بنا به نوشته «محمد لطفى جمعه»، «اسحاق» حاكم كوفه در زمان سه نفر از خلفاى عباسى يعنى مهدى و هادى و هارون بوده است (تاريخ فلاسفهٔ الاسلام فى المشرق و المغرب، المكتبهٔ العلميهٔ، ص1). گويا نام پدر و پسر با هم اشتباه شده و يا در موقع نقل و استنساخ، نام پسر از قلم افتاده است.

[3]. الأن جئت بالحق و ما كان ليخرج مثل هذا الامن ذلك البيت

[4]. اين قضيه را ابن شهر آشوب در كتاب «مناقب» (ج‏4، ص424) از كتاب «التبديل» نوشته ابوالقاسم كوفى نقل كرده است برخى از دانشمندان معاصر، در صحت اين قضيه ابراز ترديد نموده و نوشته‏اند: اين قضيه نشان مى‌‏دهد كه كندى در يك بى ثباتى فكرى به سر مى‌‏برده و به اسلام عقيده نداشته است، و اين موضوع گرچه امكان‏پذير است، اما چون تنها در كتاب ابوالقاسم كوفى آن هم به صورت مرسل (بدون سند) آمده و ابن شهر اشوب نيز از او نقل كرده است، نمى‌‏توان براى اثبات قضيه تاريخى به آن اكتفا كرد (محمد الصدر، تاريخ الغيبهٔ الصغرى، ص‏196). اما با توجه به گوشه هايى از تفكر كندى كه در كتب مربوط به تاريخ فلاسفه اسلامى‌ آمده، چنين قضيه‏اى بعيد به نظر نمى‌‏رسد. چنانكه «حنا الفاخورى» و «خليل الجر» ضمن تحليل مبانى فكرى و فلسفى وى نوشته‏اند: «... اما گاه شود كه ميان تعليمات فلسفه و آيات قرآن تناقضى مشهود شود، و اين تناقض است كه پاره‏اى را به مخالفت با فلسفه واداشته است. كندى حل اين مشكل را در تأويل آيات يافته است. او مى‌‏گويد: كلمات عربى را يك معناى حقيقى است و يك معناى مجازى، و بدين طريق متفكر مى‌‏تواند از منطوق برخى آيات، معانى مجازى آنها را از راه تأويل دريابد...» (تاريخ فلسفه در جهان اسلامى‌، ترجمه عبد المحمد آيتى، تهران، چاپ دوم، كتاب زمان، 1358 هـ . ش، ج‏2، ص‏380).

[5]. شبلنجى، نور الأبصار، قاهره، مكتبهٔ المشهد الحسينى، ص. 167 و نيز ر. ك به: ابن شهر آشوب، مناقب آل أبى طالب، قم، كتابفروشى مصطفوى، ج‏4، ص425 - على بن عيس الاربلى، كشف العمّهٔ، تبريز، مكتبهٔ بنى هاشمى‌، 1381 هـ . ق، ج‏3، ص219- ابن حجر الهيتمى‌، الصواعق المحرقهٔ، قاهره‘ مكتبهٔ القاهرهٔ، ص207 - ابن صبّاغ المالكى، الفصول المهمهٔ، ط قديم، ص304 ـ 305.

فهرست مطالب

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید مجتبی برهانی می باشد.

طراحی و توسعه توسط: