در دل آزادگان با شد ولای عسکری7
جان هر آزادهای گردد فدای عسکری7
می ستیزد با ستمکاران و با بیگانگان
آن که میباشد به عالم آشنای عسکری7
ای که دست خود زنی بر دامن پر مهر او
سعی کن تا پا گذاری جای پای عسکری7
بار الها قسمت و روزی ما کن از ازکرم
مرقد و صحن و سرای با صفای عسکری7
بهر حفظ دین و قرآن شد شهید زهر کین
عالمی اندوهگین باشد برای عسکری7
آسمان گرید زداغ جانگدازش ای دریغ
سرزمین سامرا شد کربلای عسکری7
مادرش زهرای اطهر سوگواری میکند
هر کجا بر پا بود سوز و عزای عسکری7
تسلیت گوید به نزد مهدی صاحب زمان
(حافظی) از ماتم محنت فزای عسکری7
* * *
سامرا اى شاهد شبهاى من |
|
خوشه چین خرمن غمهاى من |
مرغ دل از خاک تو پر مىکشد |
|
جام کوچ سرخ را سر مىکشد |
اینهمه غم که دلم را پر نمود |
|
قامت خورشید را خم کرده بود |
گاه رنجور از اسارت مىشدم |
|
شاهد صدها جسارت مىشدم |
گاه مىشد از جفاى ناکسان |
|
مىشدم همخانه با درّندگان |
مانده خورشید توانم در شفق |
|
نیست در عُمق نگاه من رمق |
چار ساله کودکم با چشم زار |
|
مىکشد در سجده هایش انتظار |
او پر از احساس درد بى کسى است |
|
اشک چشم او پراز دلواپسى است |
ساقى یک جرعه آب زمزم است |
|
زخم تشنه بودنم را مرهم است |
مثل من که خواندهام او را به بر |
|
فاطمه خوانده است او را پشت در |
بر غریبى على مؤمن شده |
|
شاهد جان دادن محسن شده |
او کتاب پر ز درد فاطمه است |
|
یوسف صحرا نوردِ فاطمه است |
انتقام فاطمه در خشم اوست |
|
ذوالفقار مرتضا در چشم اوست |
او بود احیاگر قرآن و حج |
|
شیعیان اَلصّبر مِفْتاحُ الْفَرَج |
* * *
شد عزای باب مظلومت بیا یابن الحسن
جان به قربان تو ای صاحب عزا یابن الحسن
عسکری مسموم شد از زهر بیداد و ستم
کز غمش سوزد دل اهل ولا یا بن الحسن
در عزای عسکری آید زنای اهل دل
صد فغان همراه با شور ونوا یابن الحسن
آب شد شمع وجودش زاتش زهر ستم
خاک غم بر سر کنم زین ماجرا یابن الحسن
در جوانی رفت از دنیا امام عسکری7
شد کویر دل از این غم شعله زا یابن الحسن
این مصیبت را زسوز سینه و با اشک وآه
تسلیت گوئیم امشب بر شما یابن الحسن
گاه از هجران جانسوز تو سوزم همچو شمع
گاه از فقدان آن نور هدی یابن الحسن
دست رد بر سینهام امشب مزن زیرا که من
با محبان تو هستم آشنا یابن الحسن
* * *
عسکرى از دارفانى دیده بسته |
|
گرد ماتم بر رخ مهدى نشسته |
اى حسن جان، اى حسن جان، اى حسن جان
گشته سامرا دوباره وادی غم |
|
بر پدر صاحب زمان بگرفته ماتم |
اى حسن جان، اى حسن جان، اى حسن جان
عازم جنت شده با قلب سوزان |
|
نزد زهرا و پیمبر گشته مهمان |
اى حسن جان، اى حسن جان، اى حسن جان
او بدست معتصم گردیده مسموم |
|
قلب پاک انورش را کرده مغموم |
اى حسن جان، اى حسن جان، اى حسن جان
شستشو داده پسر جسم لطیفش |
|
شد به سامرا مکان قبر شریفش |
اى حسن جان، اى حسن جان، اى حسن جان
* * *
مىزند آتش به قلبم سوز داغ عسکری7
گیرد امشب اشک من هر دم سراغ عسکری7
شد به سن کودکى فرزند دلبندش یتیم
گشت دُرّ اشک مهدى چلچراغ عسکری7
در دل صحراى غمها و به دشت سرخ عشق
لاله سان شد قلب ما خونین ز داغ عسکری7
بس که اندوه فراوان دید از جور خسان
شد لبالب از مىغمها ایاغ عسکری7
با گلاب اشک و با سوز درون گوید سخن
«حافظى» آن بلبل خوش خوان باغ عسکری7
* * *
اى نخل ریاض علوى برگ و برت سوخت
از آتش بیداد ز پا تا به سرت سوخت
اى یازدهم اختر پر نور ولایت
خورشید ز هجر رخ همچون قمرت سوخت
اى پاره قلب نبى و زاده زهرا
از آتش زهر ستم و کین جگرت سوخت
از داغ جهان سوزِ تو در دشت محبّت
چون لاله سوزان دل مهدى پسرت سوخت
چون مشعل افروخته در سوگ و عزایت
اى واى دل مهدى نیکوسیرت سوخت
در فصل شباب از ستم و کینه دشمن
چون شمع شب افروز ز پا تا به سرت سوخت
اى جان جهان «حافظى» سوخته دل گفت
قلب همه از داغ دل پرشررت سوخت
* * *
امروز عسکرى ز جهان دیده بسته است
قلب جهان و قطب زمان، دل شکسته است
آن حجت خداى ز بیداد معتصم
پیوند زندگانیش از هم گسسته است
صاحب عزاست صاحب عصر، اندرین عزا
روحش به چارسالگى از کینه خسته است
بر چهره امام زمان، آن دُر یتیم
از باد ظلم گرد یتیمىنشسته است
در خانهاى که مرکز اندوه و ماتم است
دشمن کمر به غارت آن خانه بسته است
از لطف آن که نار کند بَرد بر خلیل
صاحب زمان ز آتش بیداد رسته است
اندر بقیع و سامره و کربلا و طوس
گلهای فاطمه بنگر دسته دسته است
* * *
اى آفتاب مهر تو روشنگر وجود
در پیشگاه حکم تو ذرات در سجود
اى میر عسکرى لقب اى فاطمى نسب
آن را که نیست مهر تو از زندگى چه سود
علمت محیط بر همه ذرات کاینات
فیضت نصیب، بر همه در غیب و در شهود
تاریخ تابناک حیاتت، گر اندک است
بر دفتر مفاخر اسلامیان فزود
عیسى دمى و پرتو رأى منیر تو
زنگار کفر از دل نصرانیان زدود
این افتخار گشته نصیبت که از شرف
در خانه تو مصلح کل دیده برگشود
اى قبله مراد که در برکهٔالسّباع
شیران به پیش پاى تو آرند سر فرود
قربان دیدهاى که به بزم تو فاش دید
جاى قدوم عیسى و موسى و شیث و هود
قرآن ناطقى تو و قرآن پاک را
الحق مفسّرى، ز تو شایستهتر نبود
دشمن بدین کلام ستاید ترا که نیست
در روزگار، چون تو به فضل و کمال و جود
شادى به نزد مردم غمدیده نارواست
جانها فداى لعل لبت کاین سخن سرود
مدح شما، ز عهده مردم برون بود
اى خاندان پاک که یزدانتان ستود
از نعمت ولاى شما خاندان وحى
منّت نهاد بر همگان، خالق ودود
* * *
اى که خورشید فلک محو لقاى تو بود
ماه را روشنى از نور و ضیاى تو بود
توئى آن آینه حسن خداوند کریم
که عیان نور الهى ز لقاى تو بود
معدن جود و سخائى تو که از فرط کرم
دو جهان ریزه خور خوان عطاى تو بود
ولى حق حسن العسکرى اى آنکه قضا
مجرى امر تو و بنده راى تو بود
حجت یازدهم نور خدا، پور على
اى که ایجاد دو عالم ز براى تو بود
من کجا مدح و ثناى تو توانم گفتن
اى که قرآن همه در مدح و ثناى تو بود
نه همین جاى تو در سامره تنها باشد
که به دلهاى محبان تو جاى تو بود
بى ولاى تو عبادت ز کسى نیست قبول
شرط مقبولى طاعات ولاى تو بود
نسبت قامت سرو تو به طوبى ندهم
ز آنکه طوبى خجل از قد رساى تو بود
چه غم از تابش خورشید قیامت دارد
آنکه در روز جزا زیر لواى تو بود
همه شب قرب جوارت ز خدا مىطلبم
که مرا در سر شوریده هواى تو بود
در جوار تو ز حق خواهش جنت نکنم
جنت ما به خدا صحن و سراى تو بود
دیده گریان نشود روز جزا در محشر
هر که گریان به جهان بهر عزاى تو بود
تو ظهور پسر خویش طلب کن ز خدا
چونکه مقبول خداوند دعاى تو بود
تا ابد بر تو و اجداد گرام تو درود
غیر از این هر چه بگویم نه سزاى تو بود
چه به جز ذکر و ثناى تو بگوید (خسرو)
بهترین طاعت حق ذکر و ثناى تو بود
* * *