به رغم تلاشهای مذبوحانه حكومتهای وقت برای خدشه وارد كردن به مقام والای امام هادی7 و دگرگون ساختن موقعیت اجتماعی آن حضرت، روز به روز بر شأن و مقام ایشان افزوده میشد؛ به نحوی كه طاغوتهای زمان نیز برای فریبكاری و گمراه ساختن اذهان عمومی، مجبور به ابراز ارادت و اظهار دوستی به مقام شامخ ولایت آن حضرت میگردیدند. از آن جمله میتوان به نامه متوكل به حضرت هادی7 اشاره كرد كه در آن، حضرت را به سامرا دعوت كرد.
بخشی از نامه به شرح ذیل است: «... امیرمؤمنان متوكل به مقام و منزلت والای شما و خاندانتان آگاه است و میكوشد تا سبب رفاه و خشنودی شما را فراهم آورد، از حریم عزت و آبروی شما محافظت نماید و امنیت و آرامش شما را تأمین سازد تا بدین وسیله، خشنودی پروردگار را جلب و ادای وظیفه كرده باشد».
محمد بن حسن اشتر علوی، از عظمت امام هادی7 چنین حكایت میكند: من همراه پدر خویش در برابر كاخ متوكل با گروهی از مردم اجتماع كرده بودیم. در این هنگام ناگاه امام هادی7 وارد شد و همگی در برابر شكوه آن حضرت از مركبها پیاده شدند و ایشان وارد كاخ گردید. سپس بعضی از حاضران به همدیگر گفتند: چرا ما برای این جوان پیاده شدیم، با اینكه او شریفتر و بزرگتر از ما نیست. سوگند به خدا دیگر برای او پیاده نخواهیم شد. ابوهاشم جعفری به آنها گفت: به خدا سوگند، همه شما با دیدن امام7 با كمال فروتنی در برابرش پیاده خواهید شد.
چندی نگذشت كه آن حضرت7 از خانه متوكل بیرون آمد. تا نگاه حاضران به ایشان افتاد، همه از مركبها پیاده شدند. ابوهاشم به آنها گفت: مگر شما خیال نداشتید برای آن حضرت پیاده نشوید. گفتند: به خدا سوگند نتوانستیم خود را نگه داریم و ناگزیر پیاده شدیم.
محمد بن سنان میگوید: برای حج در مكه بودم و امام هادی7 نیز در آن مراسم شركت داشت. در راه بازگشت به مدینه، به یكی از اهالی خراسان برخوردیم كه مَركبش در راه مرده بود و او با ناراحتی میگفت: چگونه بار و اثاث خود را ببرم و این راه طولانی را بدون مركب بپیمایم؟ در همین هنگام امام هادی7 پس از شنیدن جریان، كنار مركب آمد و به جریان گاو بنی اسرائیل و زنده شدن مرده با زدن دُم گاو به آن، اشاره كرد. سپس پیش آمد و با پای راستش به جسد آن چهارپا زده و فرمود: «به اذن خدا برخیز». همان دم حیوان زنده شد و مرد خراسانی هم اثاث خود را بر آن نهاد و به سوی مقصد حركت كرد.
در مجلسی كه امام هادی7 حضور داشت، جوانی بود كه قصد داشت مدام با سخنان بیهوده و خندیدنهای بی مورد، احترام مجلس را برهم بزند. در این هنگام، امام هادی7 به او رو كرد و فرمود: «چرا این گونه با دهان پُر قاه قاه میخندی و از یاد خدا غافلی، با اینكه تو پس از سه روز از اهل قبور هستی؟» پس از سه روز، آن جوان مُرد و در قبرستان دفن گردید.
امام هادی7 تا پیش از خلافت متوكل عباسی، درمدینه به سر میبردند و به اشاعه فرهنگ دینی میپرداخت. متوكل، امام هادی7 را از مدینه به سامراء فراخواند؛ زیرا از وجود علویان و نهضتها و شورشهای آنها سخت بیمناك بود و میدانست همه آن نهضت ها، به دلیل وجود ظلم ستیز حضرت هادی7 و ارتباط شیعیان با ایشان است. متوكل با این تصمیم، قصد داشت امام هادی7 را مانند دیگر علمای درباری، جزو اطرافیان خود كند و با این كار آن حضرت را از چشم علویان و شیعیان بیندازد. البته تمامی این توطئهها شكست خورد؛ به طوری كه به اطرافیانش میگفت: «وای بر شما! ابن الرضا (حضرت هادی) مرا عاجز و درمانده ساخته است. او از میگساری و همدمی و رفت و آمد با من دوری میكند و من هر كاری میكنم، قادر نیستم فرصتی برای وارد كردن او به بزم خودم بیابم».