borhani برهانی آفرینش خلق درباره  خداشناسی
فاطمه (س) تجلیگاه انوار آفرینش «جلد دهم»
امام هادی و متوکل عباسی

قبلاً گفتيم كه امام هادی7 را پس از يك روز اقامت در خان صعاليك، به خانه‌‏اى كه در يك اردوگاه نظامى قرار داشت، بردند. متوكل جاسوسانى را در چهره خدمتكار براى زير نظر داشتن امام به آن خانه فرستاد تا رفت و آمدهاى ايشان را كنترل كنند. اين خانه با ديگر خانه‌ها، متفاوت بود؛ متوكل دستور داده بود که در اتاق حضرت، قبرى بكنند تا بدين وسيله، امام را از كنترل شديد خود آگاه و پيش از هر اقدامى، ابتكار عمل را از امام سلب كند. [1]

امام هادی7 در دوران خلافت متوكل، روزگار بسيار سختى را پشت سر گذاشت. هراسى كه متوكل از امام در دل داشت، سبب شده بود تا دستور دهد سربازانش گاه و بى‏گاه بدون اجازه از ديوار وارد خانه امام شوند و آنجا را بازرسى كنند. آنها گاه پا را از اين نيز فراتر مى‏گذاشتند و به هتاكى ساحت مقدس امام مى‏پرداختند. در تاريخ آمده است كه: برخى اوقات متوكل در حالت مستى، امام را شبانه احضار مى‏كرد و به بزم شراب خود فرا مى‏خواند. [2]

هر بار كه متوكل تلاش مذبوحانه جديدى را براى ترور شخصيتى امام طراحى مى‏كرد، با شكست روبه رو مى‏شد. شكست‏های پی در پی و تلاش‌‏هاى بى‏ ثمر متوكل، به حدى او را در رسيدن به اغراض پليدش ناكام گذاشته بود كه روزى در جمع درباريان خود فرياد زد:

«واى بر شما! كار ابن الرضا روزگار مرا سياه كرده و مرا سخت درمانده و سرگردان ساخته. هر چه تلاش كردم تا او جرعه‏اى شراب بنوشد و در مجلس بزمى با من همنشين باشد، نشد...». [3]

ناكامى و شكست متوكل، وى را بر آن داشت تا نقشه قتل امام را بكشد. از اين رو، دستور قتل او را به سعيد حاجب داد. ابن اورمه مى‏گويد:

«نزد سعيد حاجب رفتم و اين، در زمانى بود كه متوكل، ابوالحسن‏7 را به او سپرده بود تا وى را به قتل برساند. سعيد رو به من كرد و با تمسخر گفت: دوست دارى خداى خود را ببينى؟ گفتم: سبحان اللَّه! خدا با چشم ديده نمى‏شود؟! گفت: منظورم همان كسى است كه شما، او را «امام» مى‏خوانيد. گفتم: مايلم. گفت: من دستور قتل او را دارم و فردا اين كار را انجام خواهم داد. اينك پيك نزد اوست؛ وقتى بيرون آمد، داخل شو. هنگامى كه پيك بيرون آمد، وارد اتاقى شدم كه امام در آن زندانى بود. داخل شدم و ديدم كه قبرى جلوى پاى امام كنده‏اند. سلام كردم و بسيار گريستم. امام پرسيد: براى چه گريه مى‏كنى؟ گفتم: براى آنچه مى‏بينم. فرمود: براى اين گريه نكن؛ زيرا آنها به خواسته‌شان نمى‏رسند. دو روز بيشتر طول نخواهد كشيد كه خدا، خون او و هوادارش را كه ديدى، خواهد ريخت».

ابن اورمه می‌افزاید: به خدا سوگند! دو روز بيشتر نگذشته بود كه متوكل به قتل رسيد. [4]

همچنين در اقدامى ديگر، متوكل به چهار تن از دژخيمان خود دستور مى‏دهد كه امام را با شمشيرهاى برهنه به قتل برسانند. او به قدرى خشمگين بود كه سوگند ياد كرد پس از قتل امام، پيكر او را بسوزاند. جلادان او كه با شمشيرهاى آخته، انتظار امام را مى‏كشيدند تا بدنش را طعمه شمشير خود سازند، با ديدن وقار و شكوه امام آن چنان تحت تأثير قرار گرفتند كه تصميم خود را فراموش و حتى امام را با احترام بدرقه كردند. هنگامى كه بازگشتند، متوكل از آنان پرسيد: چرا آنچه را كه امر كرده بودم، انجام نداديد؟ پاسخ دادند: آن هيبت و شكوهى كه در او ديديم، هراس انگیزتر از صد شمشير برهنه بود، و قدرتى در برابر آن نداشتيم؛ به گونه‌ای كه نتوانستيم آنچه را امر كرده بودى، به انجام رسانيم». [5]

به اين ترتيب، بار ديگر توطئه قتل امام هادی7 نافرجام ماند.

متوكل در كمتر از دو دهه خلافت خود، چيزى جز بدرفتارى با شيعيان و قتل و خون‏ريزى آنان بر جاى نگذاشت و سرانجام بغض و كينه‏اى كه به خاندان پيامبر6 و پيروان آنان داشت، گريبان خود او را گرفت.

در شبى كه او به قتل رسيد، عباده مخنّث، دلقك دربار، مثل هميشه در بزم شراب او مشغول مسخره كردن امامان شيعه بود. او سرش را كه مو نداشت، برهنه كرده و متكايى هم روى شكم خود بسته بود و امام على‏7 را مسخره مى‏كرد و مى‏گفت: «اين مرد طاس و شكم برآمده، مى‏خواهد خليفه مسلمانان شود». متوكل شراب مى‏نوشيد و قهقهه سر مى‏داد. منتصر، فرزند او كه به امامان شيعه علاقه‏مند بود، از اين حركت عباده خشمگين شد و او را پنهانى تهديد كرد. عباده به كار خود ادامه نداد. متوكل متوجه او گرديد و از او علّت را پرسید. عباده دليل ادامه ندادن كار خويش را باز گفت.

در اين هنگام، منتصر برخاست و گفت:

«اى اميرالمؤمنين! آن كسى كه اين سگ، تقليد او را مى‏كند و اين مردم مى‏خندند، پسر عموى تو و بزرگ خاندان توست و مايه افتخار تو. اگر تو مى‏خواهى گوشت او را بخورى (غيبت و بدگويى او كنى)، بخور؛ ولى اجازه نده كه اين سگ و مانند او از آن بخورند».

متوكل براى آنکه علاقه‏مندى فرزندش را به امام على‏7 به سخره بگیرد، دستور داد تا آوازه خوانان درباره او و مادرش شعر هجوآمیزی بخوانند. اين بى‏حيايى و بى‏شرمى متوكل، سبب شد تا پسرش همان شب تصميم به قتل متوكل بگيرد. [6] از اين رو، همراه با تركان، نقشه قتل او را كشيد و وزيرش، فتح بن خاقان، او را به قتل رساند. [7]

 


[1]. بحارالأنوار، ج50، ص194.

[2]. همان، ص211.

[3]. همان، ص158؛ الارشاد، ج2، ص431.

[4]. بحارالأنوار، ج50، ص195.

[5]. همان، ص196.

[6]. الكامل فى التاريخ، على بن ابى الكرم ابن اثير، بيروت، دار صادر، ج7، ص55.

[7]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص522.

فهرست مطالب

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید مجتبی برهانی می باشد.

طراحی و توسعه توسط: