قبلاً گفتيم كه امام هادی7 را پس از يك روز اقامت در خان صعاليك، به خانهاى كه در يك اردوگاه نظامى قرار داشت، بردند. متوكل جاسوسانى را در چهره خدمتكار براى زير نظر داشتن امام به آن خانه فرستاد تا رفت و آمدهاى ايشان را كنترل كنند. اين خانه با ديگر خانهها، متفاوت بود؛ متوكل دستور داده بود که در اتاق حضرت، قبرى بكنند تا بدين وسيله، امام را از كنترل شديد خود آگاه و پيش از هر اقدامى، ابتكار عمل را از امام سلب كند. [1]
امام هادی7 در دوران خلافت متوكل، روزگار بسيار سختى را پشت سر گذاشت. هراسى كه متوكل از امام در دل داشت، سبب شده بود تا دستور دهد سربازانش گاه و بىگاه بدون اجازه از ديوار وارد خانه امام شوند و آنجا را بازرسى كنند. آنها گاه پا را از اين نيز فراتر مىگذاشتند و به هتاكى ساحت مقدس امام مىپرداختند. در تاريخ آمده است كه: برخى اوقات متوكل در حالت مستى، امام را شبانه احضار مىكرد و به بزم شراب خود فرا مىخواند. [2]
هر بار كه متوكل تلاش مذبوحانه جديدى را براى ترور شخصيتى امام طراحى مىكرد، با شكست روبه رو مىشد. شكستهای پی در پی و تلاشهاى بى ثمر متوكل، به حدى او را در رسيدن به اغراض پليدش ناكام گذاشته بود كه روزى در جمع درباريان خود فرياد زد:
«واى بر شما! كار ابن الرضا روزگار مرا سياه كرده و مرا سخت درمانده و سرگردان ساخته. هر چه تلاش كردم تا او جرعهاى شراب بنوشد و در مجلس بزمى با من همنشين باشد، نشد...». [3]
ناكامى و شكست متوكل، وى را بر آن داشت تا نقشه قتل امام را بكشد. از اين رو، دستور قتل او را به سعيد حاجب داد. ابن اورمه مىگويد:
«نزد سعيد حاجب رفتم و اين، در زمانى بود كه متوكل، ابوالحسن7 را به او سپرده بود تا وى را به قتل برساند. سعيد رو به من كرد و با تمسخر گفت: دوست دارى خداى خود را ببينى؟ گفتم: سبحان اللَّه! خدا با چشم ديده نمىشود؟! گفت: منظورم همان كسى است كه شما، او را «امام» مىخوانيد. گفتم: مايلم. گفت: من دستور قتل او را دارم و فردا اين كار را انجام خواهم داد. اينك پيك نزد اوست؛ وقتى بيرون آمد، داخل شو. هنگامى كه پيك بيرون آمد، وارد اتاقى شدم كه امام در آن زندانى بود. داخل شدم و ديدم كه قبرى جلوى پاى امام كندهاند. سلام كردم و بسيار گريستم. امام پرسيد: براى چه گريه مىكنى؟ گفتم: براى آنچه مىبينم. فرمود: براى اين گريه نكن؛ زيرا آنها به خواستهشان نمىرسند. دو روز بيشتر طول نخواهد كشيد كه خدا، خون او و هوادارش را كه ديدى، خواهد ريخت».
ابن اورمه میافزاید: به خدا سوگند! دو روز بيشتر نگذشته بود كه متوكل به قتل رسيد. [4]
همچنين در اقدامى ديگر، متوكل به چهار تن از دژخيمان خود دستور مىدهد كه امام را با شمشيرهاى برهنه به قتل برسانند. او به قدرى خشمگين بود كه سوگند ياد كرد پس از قتل امام، پيكر او را بسوزاند. جلادان او كه با شمشيرهاى آخته، انتظار امام را مىكشيدند تا بدنش را طعمه شمشير خود سازند، با ديدن وقار و شكوه امام آن چنان تحت تأثير قرار گرفتند كه تصميم خود را فراموش و حتى امام را با احترام بدرقه كردند. هنگامى كه بازگشتند، متوكل از آنان پرسيد: چرا آنچه را كه امر كرده بودم، انجام نداديد؟ پاسخ دادند: آن هيبت و شكوهى كه در او ديديم، هراس انگیزتر از صد شمشير برهنه بود، و قدرتى در برابر آن نداشتيم؛ به گونهای كه نتوانستيم آنچه را امر كرده بودى، به انجام رسانيم». [5]
به اين ترتيب، بار ديگر توطئه قتل امام هادی7 نافرجام ماند.
متوكل در كمتر از دو دهه خلافت خود، چيزى جز بدرفتارى با شيعيان و قتل و خونريزى آنان بر جاى نگذاشت و سرانجام بغض و كينهاى كه به خاندان پيامبر6 و پيروان آنان داشت، گريبان خود او را گرفت.
در شبى كه او به قتل رسيد، عباده مخنّث، دلقك دربار، مثل هميشه در بزم شراب او مشغول مسخره كردن امامان شيعه بود. او سرش را كه مو نداشت، برهنه كرده و متكايى هم روى شكم خود بسته بود و امام على7 را مسخره مىكرد و مىگفت: «اين مرد طاس و شكم برآمده، مىخواهد خليفه مسلمانان شود». متوكل شراب مىنوشيد و قهقهه سر مىداد. منتصر، فرزند او كه به امامان شيعه علاقهمند بود، از اين حركت عباده خشمگين شد و او را پنهانى تهديد كرد. عباده به كار خود ادامه نداد. متوكل متوجه او گرديد و از او علّت را پرسید. عباده دليل ادامه ندادن كار خويش را باز گفت.
در اين هنگام، منتصر برخاست و گفت:
«اى اميرالمؤمنين! آن كسى كه اين سگ، تقليد او را مىكند و اين مردم مىخندند، پسر عموى تو و بزرگ خاندان توست و مايه افتخار تو. اگر تو مىخواهى گوشت او را بخورى (غيبت و بدگويى او كنى)، بخور؛ ولى اجازه نده كه اين سگ و مانند او از آن بخورند».
متوكل براى آنکه علاقهمندى فرزندش را به امام على7 به سخره بگیرد، دستور داد تا آوازه خوانان درباره او و مادرش شعر هجوآمیزی بخوانند. اين بىحيايى و بىشرمى متوكل، سبب شد تا پسرش همان شب تصميم به قتل متوكل بگيرد. [6] از اين رو، همراه با تركان، نقشه قتل او را كشيد و وزيرش، فتح بن خاقان، او را به قتل رساند. [7]
[1]. بحارالأنوار، ج50، ص194.
[2]. همان، ص211.
[3]. همان، ص158؛ الارشاد، ج2، ص431.
[4]. بحارالأنوار، ج50، ص195.
[5]. همان، ص196.
[6]. الكامل فى التاريخ، على بن ابى الكرم ابن اثير، بيروت، دار صادر، ج7، ص55.
[7]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص522.