borhani برهانی آفرینش خلق درباره  خداشناسی
فاطمه (س) تجلیگاه انوار آفرینش «جلد دهم»
حضرت مهدی، امام زمان«عج»

تمام راه ظهور تو با گنه بستم

 

دروغ گفته‌‌ام آقا كه منتظر هستم

كسی به فكر شما نیست راست می‌گویم

 

دعا برای تو بازیست راست می‌گویم

اگرچه شهر برای شما چراغان است

 

برای كشتن تو نیزه هم فراوان است

من از سرودن شعر ظهور می‌ترسم

 

دوباره بیعت و بعدش عبور می‌ترسم

من از سیاهی شب‌‌های تار می‌گویم

 

من از خزان شدن این بهار می‌گویم

درون سینه ما عشق یخ زده آقا

 

تمام مزرعه هامان ملخ زده آقا

كسی كه با تو بماند به جانت آقا نیست

 

برای آمدن این جمعه هم مهیّا نیست [1]

*     *   *

ای پری رو زچه رو روی نشانم ندهی

 

مویی از طره گیسوی نشانم ندهی

دلم از هجررخت سوخت خد ا را زچه رو

 

جلوه‌‌ای زان رخ دلجوی نشانم ندهی

شد کمان قامت من همچو خم ابرویت

 

خمی از طاق دو ابروی نشانم ندهی

تشنه جرعه‌‌ای از جام وصالم ای دوست

 

قطره‌‌ای زان می‌مینوی نشانم ندهی

مانده‌‌ام در ره پرپیچ و خم کوی وصال

 

یک نشان از سر آن کوی نشانم ندهی

راه بسیار بود سوی تو ای دوست ولی

 

زچه یک سوی بآن سوی نشانم ندهی

*     *     *

 

 

خال زیبای جمال دلربایت را بنازم

بوی عطر جانفزای خاک پایت را بنازم

گرچه سرو ناز نازد بر قد و بالای نازش

سرو نازم ناز کم کن نازهایت را بنازم

 

دردمندم از فراقت ای طبیب دردمندان

هم غم درد فراق و هم دوایت را بنازم

ای صفای هر مصفا مهدی زیبای زهرا6

از صفای قلب می‌گویم صفایت را بنازم

گر بلا بارد چو باران بر سرم در راه وصلت

فاش می‌گویم حبیبا من بلایت را بنازم

من گدایم من گدایم بر در گدایان در تو

عزت و جاه وجلال هر گدایت را بنازم

*     *     *

بی گل روی تو ای دوست بهاری نبود

 

همه گلهای جهان بیش ز خاری نبود

بلبل از دوری گل ناله افسرده زند

 

که بدون گل من هیچ بهاری نبود

کی شود دیده من بر رخ نیکوی تو باز

 

که بغیر از تو مرا هیچ نگاری نبود

تیر مژگان به کمانخانه ابروی بنه

 

که به از صید دلم هیچ شکاری نبود

جوهرخانه من اشک شفق رنگ منست

 

غیر این اشک مرا نامه نگاری نبود

بسکه نالیده‌‌ام از هجر رخ زیبایت

 

دیگر ای دوست مرا تاب و قراری نبود

*     *     *

ای طبیبا به سر بستر بیمار بیا

 

بهر دلداری دلسوخته زار بیا

تو که دل را به نگاهی بربودی زکفم

 

به پرستاری بیمار دل افکار بیا

آتش هجر تو سوزانده همه هستی من

 

به تسلای دل و جان شرربار بیا

اشک هجر است که از دیده من می‌بارد

 

بهر غمخواری این چشم گهر بار بیا

دل من خون شد و از دیده برون می‌ریزد

 

به تماشای دل و دیده خون بار بیا

یوسف فاطمه3 بین منتظران منتظرند

 

پرده بردار ز رخ بر سر بازار بیا

*     *     *

 

غیر از تو مرا دلبر و دلدار نباشد

 

دل نیست هر آندل که ترا یار نباشد

شادم که غم هجر توگردیده نصیبم

 

بهتر ز غم هجر تو غمخوار نباشد

از عشق تو می‌سوزم می‌سازم وگویم

 

سوزندگی عشق تو در نار نباشد

از باده چشم تو دل افتاده به مستی

 

این وجد وطرب در می‌خمار نباشد

بیمار بود هر که مریض تو نگردد

 

بیمار غم عشق تو بیمار نباشد

گردیده گدایی تو سرمایه عمرم

 

بهتر ز گدایی درت کار نباشد

*     *     *

کی شود بینم رخ ماه دل آرای ترا

 

تا کشم بر دیدگان خاک کف پای تر

سر به بالین با امید دیدن رویت نهم

 

تا مگر در خواب بینم روی زیبا ترا

گاهگاهی گر شوم بیدار اندر نیمه شب

 

از خدا پیوسته بنمایم تمنای ترا

زخم‌‌‌ها دارم به دل از داغ هجران رخت کی

 

شود شامل شوم لطف و تسلای ترا

از خدا خواهم فزون گرداند از لطف و کرم

 

بر دل مسکین من مهر و تولای ترا

با دلی سوزان براهت منتظر بنشسته‌‌ام

 

تا خدا قسمت کند روزی تماشای ترا

 


[1]. سید امیرحسین میرحسینی - میلاد امام زمان؛ اراک .

فهرست مطالب

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید مجتبی برهانی می باشد.

طراحی و توسعه توسط: