سعد بن عبدالله در روايتي ميگويد: زماني همراه احمد بن اسحاق، در سرّ من رأي خدمت امام عسكري7 مشرف شديم. هنگام خداحافظي احمد از امام حسن7 پارچهاي درخواست نمود تا براي كفنش از آن استفاده نمايد. پس از آن، حضرت سيزده درهم به او داد و فرمود: اين پول را خرج مكن، مگر براي مخارج شخصي خودت و هر چه كه بخواهي به تو خواهد رسيد.
سعد بن عبدالله ميگويد: پس از آن كه از نزد امام حسن7 مراجعت كرديم و به سه فرسخي «حلوان» (كه الان به پل ذهاب معروف است) رسيديم، ناگهان حال احمد بن اسحاق خراب شد و به شدت تب نمود، به گونهاي كه ما از سلامتي و زنده ماندن او قطع اميد كرديم.
هنگامي كه به حلوان رسيديم و در كاروان سراي آن مستقر شديم، احمد گفت: امشب مرا تنها بگذاريد و به اطاقهاي خود برويد. و طبق خواسته احمد بن اسحاق همه ما او را تنها گذاشتيم.
هنگامي كه صبح فرا رسيد، به ياد احمد افتادم و سراسيمه از جاي خود بلند شدم، ناگهان «كافور» خادم مخصوص امام حسن عسكري7 را ديدم او ابتدا به ما تسلیت گفت و پس از آن گفت: غسل و كفن يار و همراه شما احمد را انجام داديم، پس بلند شويد و به دفن او مشغول شويد. همانا كه او عزيزترين شماست به جهت قرب به خداوند نزد آقاي شما. و پس از آن سخنان ناگهان از چشم ما غايب شد. و معلوم شد كه او به امر امام حسن عسكري7 و طیّ الارض به آنجا آمده بوده، تا احمد بن اسحاق را با احترام و عزت غسل و كفن نمايد.