سرگذشت بانوی گرامی حضرت نرجس خاتون3 را بهتر است از زبان خود او بشنویم که میگوید: «شبی در عالم خواب دیدم که حضرت عیسی7 و وصی او شمعون و تعدادی از حواریون آن حضرت در قصر جدم جمع شدهاند و منبری از نور نصب کردهاند، همان موقع پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد6 با وصی و دامادش حضرت علی ابن ابیطالب7 و جمعی از امامان و فرزندان ایشان قصر را به قدوم خود منور ساختند.
در آن هنگام حضرت عیسی7 به رسم احترام به استقبال پیامبر اسلام6 شتافت و دست در گردن مبارک آن جناب درآورده بعد حضرت محمد6 خطاب به عیسی7 فرمودند: یا روح الله آمدهایم که ملیکا فرزند وصی تو شمعون را برای این فرزند سعادتمند خود خواستگاری کنیم و اشاره کرد به ماه آسمان امامت و خلافت حضرت امام حسن عسکری7، آن وقت حضرت عیسی7 به شمعون نگاه کرد و فرمود: شرافت دو جهانی به تو روی آورده است با این وصلت با میمنت و مبارک موافقت کن، شمعون هم گفت: موافقم.
بعد از آن حضرت محمد مصطفی6 بالای آن منبر نورانی رفتند و خطبهای را قرائت فرمودند و مرا برای فرزند گرامی ایشان امام حسن عسکری7 تزویج نمودند.
وقتی آن شب از خواب شیرین برخاستم. موضوع را برای پدر و جدم نقل نکردم، اما بعد از آن شب چنان قلبم از محبت امام حسن عسکری7 موج میزد، که از خوردن و آشامیدن باز ماندم و کم کم لاغر و رنجور شده بودم. خلاصه: جدم به من گفت: نور دیدهام از چه مشکلی رنج میبری و در دل چه نهان داری؟ به من بگو تا خواستهات را برآورده کنم. من نیز از فرصت استفاده کردم گفتم: پدرجان از تو یک خواهش دارم و آن این است مسلمانانی که در حکومت تو اسیر شدهاند و در قید و بند زندان تو گرفتار آمدهاند، آزاد نمایی امید است حضرت عیسی7 و مادرش حضرت مریم3 مرا شفا دهند. پدرم نیز تقاضای مرا پذیرفت و من نیز به ظاهر اظهار بهبودی کردم و کمی غذا خوردم.
پدر از این واقعه خشنود گردید. شبی دیگر بعد از این ماجرا در خواب دیدم که حضرت فاطمه زهرا3 با حضرت مریم3 و حوریان بهشتی به دیدن من آمدهاند. حضرت مریم3 رو به من کرد و با اشاره به حضرت زهرا3 گفت: این خانم بانوی بانوان جهان و مادر شوهر تو است.
من از خوشحالی دامن او را گرفتم و گریه کردم و از اینکه امام حسن عسکری7 به دیدن من نمیآید به او شکایت کردم. خانم فرمودند: علت این که فرزندم به دین تو نمیآید این است که تو در مذهب نصاریٰ هستی. اگر میخواهی خدا عیسی7 و مریم3 از تو خشنود باشند و میل داری فرزندم به دیدنت بیاید به یگانگی خداوند و اینکه محمد6 پدر من خاتم پیامبران است گواهی بده.
در آن حال بلافاصله و از روی محبت و ارادت بر یگانگی خدا و به محمد6 خاتم پیامبران گواهی دادم. آنگاه حضرت زهرا3 مرا در آغوش گرفت و به این ترتیب حالم خوب شد. سپس فرمود اکنون منتظر فرزندم حسن عسکری7 باش که او را نزد تو خواهم فرستاد. وقتی آن شب از خواب برخاستم شوق بسیار زیادی برای دیدن امام حسن عسکری7 در دل خود حس میکردم.
شب بعد اما حسن عسکری7 را در خواب دیدم و در حالی که از گذشته شکوه کردم گفتم: ای محبوب من چرا به دیدن من نیامدی؟ امام7 در جواب فرمودند: علت اینکه به دیدن تو نمیآمدم مذهب سابق و دین تو بود. اکنون که اسلام آوردهای هر شب به دیدنت خواهم آمد. از آن شب تا کنون شبی نیست که وجود نازنینش را در خواب نبینم.
بالاخره شبی دیگر در عالم خواب امام7 را زیارت کردم امام7 به من فرمودند: فلان روز جدت قیصر، لشگری برای جنگ با مسلمانان خواهد فرستاد، تو به طور ناشناس در لباس خدمتکاران همراه عدهای از کنیزان از فلان راه بیا. دستور امام7 را مو به مو اجرا کردم و در همان روز به اسارت سربازان اسلام درآمدم و مرا نزد امام هادی7 پدر امام حسن عسکری7 بردند.
امام هادی7 از من پرسید: عزت اسلام و شرف خاندان پیامبر را چگونه دیدی؟ جواب دادم: دربارهی چیزی که شما از من داناتر میباشید چه عرض کنم. امام7 فرمودند: میخواهم ده هزار دینار یا مژدهی خوشحال کنندهای به تو بدهم، تو کدام یک را انتخاب میکنی؟ بعد فرمودند: تو را مژده به فرزندی میدهم که پادشاه مشرق و مغرب میشود و زمین را از عدل و داد پر میکند.
عرض کردم: این فرزند از چه شوهری خواهد بود؟ فرمود: از همان کس که پیامبر اسلام در فلان شب و فلان ماه تو را برای او یعنی پسرم حسن خواستگاری کرد. گفتم: فرزند دلپذیر شما؟ فرمود: او را میشناسی؟ عرض کردم: اینگونه نیست که او به دیدن من نیامده باشد.
این بود آشنایی من با خاندان پیامبر گرامی اسلام6، آري به درستی دست تقدیر الهی نرجس را از روم به عراق آورد و مادر امامی قرار داد که دنیای اسلام به وجود او افتخار میکند.