borhani برهانی آفرینش خلق درباره  خداشناسی
فاطمه (س) تجلیگاه انوار آفرینش «جلد دهم»
جلوه درخشان حقيقت

با تمام دشمني‌ها و كينه‌توزي‌هايى كه درباريان عباسى نسبت به امام عسكرى7 داشتند، عظمت معنوى و فروغ كمالات او گاه آنان را چنان تحت تأثير قرار مى‌‏داد كه ناگزير در برابر آن حضرت سر تعظيم فرود مى‌‏آوردند و زبان به مدح و ستايش آن بزرگوار مى‌‏گشودند.

«عبيد الله بن خاقان» از درباريان و رجال مهمّ حكومت عباسى بود و پسرش «احمد» متصدى اراضى «قم» و مأمور اخذ ماليات اين شهر و از ناصبيان (دشمنان امامان) شمرده مى‌‏شد. حسن بن محمد اشعرى و محمد بن يحيى و ديگران آورده‏اند كه روزى در مجلس او سخن از علويان و عقايدشان به ميان آمد. «احمد» گفت:

من در «سامرّا» كسى از علويان را از نظر روش و وقار و عفت و نجابت و فضيلت و عظمت در ميان خانواده خويش و تمامى‌ بنى هاشم مانند حسن بن على بن محمد (امام عسكرى7) نديدم. خاندانش او را بر بزرگسالان و سران خود مقدم مى‌‏داشتند. در نزد سران سپاه و وزيران و عموم مردم نيز همين وضع را داشت. به ياد دارم روزى نزد پدرم بودم، دربانان خبر آوردند: ابو محمد، ابن الرضا[1] (امام حسن عسكرى7) مى‌‏خواهد وارد شود، پدرم با صداى بلند گفت: بگذاريد وارد شود. من از اينكه در بانان نزد پدرم از او با كنيه و با احترام ياد كردند، شگفت زده شدم، زيرا نزد پدرم جز خليفه يا وليعهد يا كسى را كه خليفه دستور داده بود او را به كنيه[2] ياد كنند، اين گونه ياد نمى‌‏كردند. آنگاه مردى گندم گون، خوش قامت، خوشرو، نيكو اندام، جوان و داراى هيبت و جلالت وارد شد. چون چشم پدرم به او افتاد، از جا برخاست و چند گام به استقبال او رفت. به ياد نداشتم پدرم نسبت به كسى از بنى هاشم يا فرماندهان سپاه چنين احترامى‌ ابراز كرده باشد. پدرم دست در گردن او انداخت و صورت و سينه او را بوسيد و دست او را گرفت و بر جاى نماز خود كه در آنجا نشسته بود، نشانيد، و خود، رو بروى او نشست و با او به صحبت پرداخت، و در ضمن صحبت، به او «فدايت شوم» مى‌‏گفت. من از آنچه مى‌‏ديدم در شگفت بودم. ناگاه دربانى آمد و گفت «موفق» عباسى (برادر خليفه) آمده است و مى‌‏خواهد وارد شود. معمول اين بود كه هرگاه «موفق» مى‌‏آمد، پيش از او دربانانان و نيز فرماندهان ويژه سپاه او مى‌‏آمدند و در فاصله در ورودى قصر تا مجلس پدرم در دو صف مى‌‏ايستادند و به همین حال مى‌‏ماندند و «موفق» از ميان آنها عبور مى‌‏كرد.

بارى، پدرم پيوسته متوجه «ابو محمد» (امام عسكرى7) بود و با او گفتگو مى‌‏كرد تا آنگاه كه چشمش به غلامان مخصوص «موفق» افتاد، در اين موقع به او گفت: فدايت شوم اگر مايليد، تشريف ببريد، و به دربانان خود دستور داد او را از پشت صف ببرند تا «موفق» او را نبيند. ابومحمد برخاست و پدرم نيز برخاست و دست در گردن او انداخت و با او خداحافظى كرد و او بيرون رفت.

من به دربانان و غلامان پدرم گفتم: وه! اين چه كسى بود كه او را در حضور پدرم به كنيه ياد كرديد و پدرم نيز با او چنين رفتار كرد؟!.

گفتند: او يكى از علويان است كه به او «حسن بن على8» مى‌‏گويند و به «ابن الرضا» معروف است. تعجب من بيشتر شد و آن روز همه‏اش در فكر او و رفتار پدرم با او بودم تا شب شد. عادت پدرم اين بود كه پس از نماز عشاء مى‌‏نشست و گزارش‌ها و امورى را كه لازم بود به اطلاع خليفه برساند، بررسى مى‌‏كرد. وقتى نماز خواند و نشست، من آمدم و نزد او نشستم. كسى پيش او نبود. پرسيد: احمد! كارى دارى؟

گفتم: آرى پدر، اگر اجازه مى‌‏دهى بگويم.

گفت: اجازه دارى.

گفتم، پدر! اين مرد كه صبح او را ديدم چه كسى بود كه نسبت به او چنين تواضع و احترام نمودى و در سخنانت، به او «فدايت شوم» مى‌‏گفتى و خود و پدر و مادرت را فداى او مى‌‏ساختى؟! گفت: پسرم! او امام «رافضيان»[3]، «حسن بن على» معروف به «ابن الرضا7» است.

آنگاه اندكى سكوت كرد. من نيز ساكت ماندم. سپس گفت: پسرم! اگر خلافت از دست خلفاى بنى عباس بيرون رود، كسى از بنى هاشم جز او سزاوار آن نيست، و اين به خاطر فضيلت و عفت و زهد و عبادت و اخلاق نيكو و شايستگى اوست، پدر او نيز مردى بزرگوار و با فضيلت بود.

با اين سخنان انديشه و نگرانى‌‌ام بيشتر و خشمم نسبت به پدر فزون‌تر شد. ديگر هم و غمى‌ جز اين نداشتم كه درباره ابن الرّضا پرس و جو كنم و پيرامون اوكاوش و بررسى نمايم. از هيچ يك از بنى هاشم و سران سپاه و نويسندگان و قاضيان و فقيهان و ديگر افراد درباره او سؤال نكردم مگر آنكه او را در نظر آنان در نهايت بزرگى و ارجمندى و والايى يافتم، همه از او به نيكى ياد مى‌‏كردند و او را بر تمامى‌ خاندان و بزرگان خويش مقدم مى‌‏شمردند. (بدين گونه) مقام او در نظرم بالا رفت، زيرا هيچ دوست و دشمنى را نديدم مگر آنكه در مورد او به نيكى سخن مى‌‏گفت و او را مى‌‏ستود.... [4]

 


[1]. پس از امام رضا7 در جامعه آن روز و نيز در دربار حكومت عباسيان، امامان بعدى يعنى امام جواد و امام هادى و امام عسكرى: را به احترام انتساب به امام رضا7 «ابن الرضا» (فرزند رضا) مى‌‏ناميدند.

[2]. در بين عرب، مرسوم است كه براى اداى احترام، افراد را با كنيه مورد خطاب قرار مى‌‏دهند.

[3]. دشمنان شيعيان، آنان را به طعنه «رافضى» مى‌‏ناميدند.

[4]. شيخ مفيد، الارشاد، قم، مكتبهٔ بصيرتى، ص338 - فتّال نيشابورى، روضهٔ الواعظين، بيروت، مؤسسهٔ الأعلمى‌ للمطبوعات، ص273 - 275 - طبرسى، اعلام الورى، الطبعهٔ الثالثهٔ، تهران، دار الكتب الاسلاميهٔ، ص376 - 377 - كلينى، اصول كافى، تهران، مكتبهٔ الصدوق، 1381 هـ . ق، ج1، ص503 - على بن عيسى الاربلى، كشف الغمّهٔ، تبريز، مكتبهٔ بنى هاشمى‌، 1381 هـ . ق، ج3، ص197 - پيشواى يازدهم حضرت امام حسن عسكرى7 نشريه مؤسسه در راه حق، ص13 - 17 .

فهرست مطالب

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید مجتبی برهانی می باشد.

طراحی و توسعه توسط: