وقتى سفيانى با پيروزيهاى متعدد در دمشق مستقر شد سپاهى را به سوى عراق گسيل مىدارد آنها وارد سرزمين بابل كه همان شهر نفرين شدهی بغداد است، فرود مىآيند و بيش از سه هزار نفر را مىكشد و بيش از صد زن را به زور تصاحب و هتك حرمت مىكنند و سيصد نفر از چهرههاى مهمّ بنى عبّاس[1] را نابود مىسازد و بعد از آن به كوفه سرازير مىشوند و خانههاى اطراف آن را تخريب مىكنند و پس از آن سپاه به سوى شام باز مىگردد امّا در بين راه پرچم نجات و هدايتى در كوفه به اهتزاز در مىآيد و در راه به آنها مىرسد و ضمن پيكار شديدى همه را نابود مىسازد به گونهاى كه يك نفر از سپاه سفيانى باقى نمىماند تا خبر شكست لشكر را به سفيانى باز گويد.[2]
[1]. بعيد به ذهن نمىرسيد كه اين تعبير كنايه از بزرگان حكومتى بوده كه در سايه دين بر مردم در آن دوران حكومت مىكنند چنانچه بنى عباس نيز چنين بودند.
[2]. بحارالأنوار، ج52، ص186.