borhani برهانی آفرینش خلق درباره  خداشناسی
فاطمه (س) تجلیگاه انوار آفرینش «جلد دهم»
سیره عملی امام هادی

ـ روزی امام هادی7 برای انجام كاری از سامرا بیرون رفته بودند. شخص عربی در جستجوی ایشان بود. او را به مكان حضرت در خارج شهر راهنمایی كردند. پس از آنكه شرفیاب شد، عرض كرد: من از اعراب كوفه و از ارادتمندان خانواده شما هستم. قرض سنگینی دارم كه كسی جز شما سراغ ندارم بدهی مرا ادا نماید. حضرت فرمودند: ناراحت نباش و دستور دادند بنشیند. آنگاه فرمود: من به تو یك راهنمایی می‌كنم مبادا مخالفت با گفته من كنی. وی قبول کرد. حضرت فرمود؛ من به خط خودم اقرار می‌کنم كه تو مبلغی از من طلبكاری. وقتی كه به شهر آمدیم به منزل من بیا و تقاضای آن مبلغ را بنما هر چه مهلت خواستم تو درشتی كن و پول خود را بخواه و در آنچه گفتم كوتاهی نكن.

چون حضرت به شهر تشریف بردند مرد عرب وارد مجلس ایشان شد. در موقعی كه عده‌‌ای حضور داشتند در میان آنها بعضی از اطرافیان خلیفه نیز بودند.

مرد عرب طلب خود را خواست. هر چه حضرت از او تقاضای صبر و تمدید مدت كردند راضی نشد و با درشتی درخواست وجه را می‌كرد. عاقبت ایشان از پرداخت فوری پوزش خواستند ولی او نپذیرفت.

اطرافیان خلیفه را به فكر انداخت و مبلغ سی هزار درهم برای حضرت فرستادند.

آن بزرگوار عرب را خواستند و تمام پول را در اختیار او گذاشتند و فرمودند قرض خود را بده و بقیه را صرف خانواده خویش كن.

گفت: ای پسر رسول خدا6، به یك سوم از این مبلغ كار من درست می‌شد راستی چنین است: ﴿اللَّـهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ﴾؛ خداوند می‌داند رسالتش را در چه كسانی قرار دهد.

2 ـ یك بار امام7 به مجلس متوكل وارد شد و نزدیك او نشست. متوكل در عمامه آن حضرت دقت كرده دید قماش و پارچه آن بسیار نفیس است. از روی اعتراض گفت این عمامه را چند خریده‌ای؟ فرمود: كسی كه برای من آورده پانصد درهم نقره خریده است. متوكل گفت: اسراف كرده‌‌ای كه عمامه‌‌ای به پانصد درهم نقره بر سر بسته‌ای.

امام7 فرمود: شنیده‌‌ام در همین روزها كنیز زیبایی به هزار دینار زر سرخ خریداری كرده ای؟!

متوكل جواب داد: صحیح است. فرمود: من به پانصد درهم عمامه‌‌ای گرفته‌ام برای شریف‌ترین عضو بدنم، تو به هزار دینار زر سرخ كنیزی خریده‌‌ای برای پست‌ترین اعضایت. انصاف بده اسراف كدام است؟!

متوكل بسیار خجل و شرمنده گردیده گفت: انصاف آن است كه ما را در اعتراض نسبت به بنی هاشم صرفه‌‌ای نیست.

3 ـ صقربن ابی دلف گفت: در آن هنگام كه متوكل عباسی امام علی النقی7 را زندانی كرد من نگران شدم. برای آنكه از حضرت اطلاعی پیدا كنم به سراغ زراقی زندانبان متوكل رفتم. همین‌كه چشمش به من افتاد گفت: حالت چطور است؟ جواب دادم: خوب. گفت: بنشین. من ترسیدم و با خود گفتم اگر این مرد منظورم را از آمدن به اینجا بفهمد چه خواهد شد. به همین جهت به او گفتم راه را اشتباه آمده ام.

وقتی مردم از اطرافش پراكنده شدند، پرسید: برای چه آمده ای؟ گفتم: مایل بودم خبری بگیرم. گفت: شاید آمده‌ای از آقایت خبر بگیری؟

با تعجب سؤال كردم: آقایم كیست؟ آقای من (متوكل) است گفت: ساكت باش آقای حقیقی همان آقای توست. از من مترس با تو هم مذهب هستم. گفت: بنشین تا متصدی اخبار و نامه‌‌‌ها از خدمتش خارج شود. همین كه آن مرد بیرون شد، به غلامی گفت: دست صقر را بگیر و ببر در همان اتاقی كه آن مرد علوی زندانی است. آن دو را با یكدیگر تنها بگذار.

غلام مرا نزدیك اتاقی برد، اشاره كرد همینجا است داخل شو. دیدم امام7 بر روی حصیری نشسته در مقابلش قبری كنده‌اند. سلام كردم دستور داد بنشینم. آنگاه پرسید: برای چه آمده ای. عرض كردم: آمدم از شما خبر بگیرم. در این حال دوباره چشمم به قبر افتاد، گریه‌‌ام گرفت. آن بزرگوار متوجه شده فرمود: صقر، ناراحت نباش اینها نمی‌توانند مرا آزاری برسانند. خدای را سپاسگزاری كردم.

عرض كردم: آقای من، حدیثی از رسول الله6 نقل شده معنی آن را نمی‌فهمیم، پرسید: كدام حدیث؟ گفتم: این فرمایش پیغمبر6 «لَا تُعَادُوا الْأَيَّامَ فَتُعَادِيَكُم‏ْ» روزها را دشمن ندارید كه با شما دشمنی می‌ورزند.

فرمود: ایام ما خانواده هستیم تا آسمان‌ها و زمین پایدار باشد. شنبه اسم پیغمبر6 است، یكشنبه امیرالمؤمنین7، دوشنبه امام حسن و امام حسین7، سه شنبه علی بن الحسین و محمد بن علی و جعفربن محمد6 است. چهارشنبه موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمد بن علی و من هستم، پنجشنبه پسرم امام حسن عسكری و جمعه پسر پسرم حضرت مهدی4 هستند. جمعیت حق به سوی او، حضرت مهدی4، اجتماع می‌كنند. اوست كه زمین را پر از عدل و داد می‌كند همانطور كه از ظلم وجور پر شده.

این است معنی ایام، مبادا با آنها در دنیا دشمنی كنید كه آنها نیز در آخرت با شما دشمنی خواهند كرد. آنگاه فرمود وداع كن و خارج شو كه بر جان تو اطمینانی ندارم.

4 ـ یك بار متوكل سپاه خود را بر امام علی النقی حضرت هادی7 عرضه داشت و دستور داد هر اسب سواری توبره اسب خود را پر از خاك نماید و در محل معینی بریزد، در اثر انباشته شدن آن خاك‌ها پشته و تل بلندی مانند كوه درست شد كه آن را «تلّ المخالی» یعنی پشته توبره اسبها نامیدند.

متوكل و امام7 بر فراز آن تل بالا رفتند، متوكل گفت می‌دانید از چه رو شما را خواستم؟ برای اینكه سپاه مرا مشاهده نمایید. تمام لشكریان او لباس‌های مخصوص پوشیده غرق در سلاح با بهترین زینت‌ها و با آرایش نظامی سان می‌دادند. این كار را برای ترسانیدن كسانی كه اراده مخالفت با او را داشتند كرده بود و متوكل از حضرت هادی7 می‌ترسید كه مبادا یكی از اهل بیت و بستگان خود را امر به قیام نماید.

امام7 پس از مشاهده سپاه متوكل فرمودند: می‌خواهی من هم سپاه خود را به تو نشان دهم؟ گفت: نشان دهید تا لشكر شما را ببینیم. دست‌های خود را به درگاه بی نیاز دراز كرد و دعا نمود. در این هنگام متوكل دید از شرق تا غرب تمام آسمان را فرشتگان فرا گرفته‌اند و مانند ابر فضا را پوشانیده‌اند، از ترس بر زمین افتاد و غش كرد. پس از آنكه به هوش آمد، حضرت فرمودند ما در دنیا اظهار چیره دستی با شما نمی‌كنیم و مشغول به امر آخرت هستیم. نگرانی و ترس نداشته باش از آنچه خیال كرده بودی. مرا با تو در این جهان مزاحمتی نیست!

5- متوكل عباسی در بدنش دمل بزرگی در آمده بود كه به هیچ‌وجه خوب نمی‌شد، از زیادی درد در تب سوزانی بسر می‌برد، پزشكان مخصوص از معالجه فرو ماندند، مادر متوكل به حضرت امام علی النقی7 ارادت كامل داشت، كسی را پیش آن بزرگوار فرستاد و تقاضای دوای مؤثر نمود.

امام7 فرمود: روغن گوسفند با گلاب بیامیزید و بر دمل بنهید تا درد ساكت شود و سر بگشاید. این دستور را كه به خلیفه رساندند پزشكان معالج از تجویز چنین دارویی برای دمل خندیدند. آن دوا را هیچكدام نپسندیدند.

این خبر به مادر متوكل رسید پزشكان را ناسزا گفت و دستور داد آنها را از پیش متوكل خارج كنند. خودش شخصاً آن دوا را تهیه كرده و بر دمل نهاد. هماندم درد فرو نشست و اثر بهبود آشكار بدون فاصله شد و سر دمل باز گردیده مواد فاسد خارج شد.

متوكل در همان روز هزار مثقال زر مسكوك سرخ در همیان گذاشت و مهر مخصوص خود را بر آن زده برای آنجناب فرستاد. بعد از چند روز حسودان به متوكل رسانیدند كه حضرت هادی7 خیال خلافت دارد، هر سكه‌‌ای كه شما به ایشان می‌دهید صرف جمع آوری اسلحه می‌كند. متوكل بدگمان شد. شبی سعید وزیر دربار خود را دستور داد به وسیله نردبانی از راه بام نیمه شب بدون اطلاع بر آن حضرت وارد شود و ببیند ایشان در چه حالند و آیا در منزل و خلوتخانه خاص ایشان اسلحه و اسباب و لوازم سلطنت یافت می‌شود، اگر پیدا كرد برای متوكل بیاورد. سعید با چند خادم نردبانی برداشته كنار دیوار منزل آن حضرت آمد به وسیله نردبان از راه بام با چند نفر وارد خانه شد، اتفاقاً شب تاریكی بود. سعید وقتی داخل منزل گردید سرگردان گشت كه به كدام طرف برود و چگونه جستجو نماید. در این هنگام امام7 از درون خانه فرمود سعید همانجا باش تا برایت چراغی بفرستم.

فرستاده متوكل از این پیشامد در شگفت شد كه از كجا دانست من آمده‌ام. چیزی نگذشت كه خادمی با چراغ افروخته و یك دسته كلید پیش سعید آمد، گفت: امام فرموده تمام خانه‌‌های ما را جستجوكن هر چه از وسایل جنگ پیدا كردی بردار بعد از پایان تفحص پیش من بیا.

خادم اتاق‌ها را یكی یكی باز كرد و سعید را راهنمایی نمود در هیچكدام از اتاق‌ها آنچه را كه در جستجویش بود پیدا نكرد. خدمت حضرت هادی7 رسید و داخل خلوتخانه ایشان شد. دید حصیری افكنده و سجاده‌‌ای بر آن گسترده رو به قبله نشسته. كنار سجاده شمشیری در غلاف نهاده است و همیانی كه ده هزار دینار داشت با مهر متوكل بدون اینكه مهرش دست خورده باشد در گوشه اتاق است. امام7 فرمود از اسباب سلطنت در این خلوتخانه فقط همین شمشیر و دینارهاست كه چند روز پیش خود متوكل فرستاده. هر دو را بردار و پیش او ببر تا حقیقت گفتار سخن چینان و حسودان بر او كشف شود. سعید آن شمشیر و همیان را برداشت و نزد متوكل آورد. مشروحاً مشاهدات خود را شرح داد. متوكل همینكه همیان را سربسته به مهر خود دید بسیار شرمنده گشت و ازكرده خویش پشیمان گردید چند نفری كه از روی حسادت سخن‌چینی كرده بودند كیفری بسزا داد و ده هزار دینار دیگر در همیان گذارد. با همان همیان اول، خدمت ایشان فرستاد و پوزش خواست.

فهرست مطالب

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید مجتبی برهانی می باشد.

طراحی و توسعه توسط: