کلمات حکیمانه شماره 476 لِزِيَادِ ابْنِ أَبِيهِ وَ قَدِ اسْتَخْلَفَهُ لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ عَلَى فَارِسَ وَ أَعْمَالِهَا فِى كَلامٍ طَوِيلٍ كَانَ بَيْنَهُمَا نَهَاهُ فِيهِ عَنْ تَقَدُّمِ الْخَرَاجِ: اسْتَعْمِلِ الْعَدْلَ، وَاحْذَرِ الْعَسْفَ وَ الْحَيْفَ، فَإِنَّ الْعَسْفَ يَعُودُ بِالْجَلَاءِ، وَالْحَيْفَ يَدْعُو إِلَى السَّيْفِ.
امام عليه السلام اين سخن را به زياد بن ابيه هنگامى كه او را جانشين عبداللَّه بن عباس در منطقه فارس كرد در ضمن يك سخن طولانى فرمود و او را از گرفتن خراج و ماليات قبل از زمان بهدست آمدن محصول نهى فرمود.
عدالت را پيشهكن واز خشونت وسختگيرى وستمگرى بپرهيز زيرا سختگيرىسبب فرارمردم از منطقه مىشود وظلموستم، مردم را بهشورش مسلحانه دعوت مىكند. «1»
__________________________________________________
(1). سند گفتار حكيمانه:
مرحوم خطيب مىگويد: اين سخن را آمدى در غررالحكم در حرف الف با تفاوتى آورده و اين تفاوت نشان مىدهد كه از منبعى غير از نهجالبلاغه گرفته است. (مصادر نهجالبلاغه، ج 4، ص 320).
اضافه مىكنيم كه فتال نيشابورى (از علماى قرن پنجم هجرى) در كتاب روضة الواعظين اين كلام حكيمانه را در ضمن كلام مشروحترى از اميرمؤمنان على عليه السلام آورده و كاملًا روشن است كه آن را منبع ديگرى غير از نهجالبلاغه گرفته است.
شرح و تفسير هرگز مردم را تحت فشار قرار مده
از سخن بعضى از شارحان نهجالبلاغه استفاده مىشود كه واليانى كه از طرف خلفا به منطقه فارس مىرفتند گاه اصرار داشتند كه خراج را قبل از موعد يعنى قبل از بهدست آمدن محصول كشاورزى و باغدارى از مردم بگيرند و علت آن اين بود كه توجه نداشتند كه براى گرفتن خراج بايد سال شمسى را در نظر گرفت زيرا فرا رسيدن زمان محصول، مطابق سال شمسى است نه سال قمرى.
اما آنها سال قمرى را معيار قرار مىدادند و مردم را در فشار شديد گرفتار مىساختند بهگونهاى كه مردم مجبور بودند محصولات خود را به صورت پيشفروش به قيمت نازلى بفروشند و مال الخراج را بپردازند و همين، سبب نارضايى شديد مردم مىشد.
به همين دليل هنگامى كه امام عليه السلام مىخواست زياد بن ابيه را بهجاى عبداللَّه بن عباس به فارس و مناطق اطراف آن بفرستد توصيه مفصلى به او فرمود و او را از مقدم داشتن خراج بر زمان بهدست آمدن محصول نهى كرد و فرمود: «عدالت را پيشه كن و از خشونت و سختگيرى و ستمگرى بپرهيز زيرا سختگيرى سبب فرار مردم از منطقه مىشود و ظلم و ستم، مردم را به شورش مسلحانه دعوت مىكند»؛ (
لِزِيَادِ ابْنِ أَبِيهِ وَ قَدِ اسْتَخْلَفَهُ لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ عَلَى فَارِسَ وَ أَعْمَالِهَا فِى كَلامٍ طَوِيلٍ كَانَ بَيْنَهُمَا نَهَاهُ فِيهِ عَنْ تَقَدُّمِ الْخَرَاجِ: اسْتَعْمِلِ الْعَدْلَ، وَاحْذَرِ
الْعَسْفَ وَ الْحَيْفَ، فَإِنَّ الْعَسْفَ يَعُودُ بِالْجَلَاءِ، وَالْحَيْفَ يَدْعُو إِلَى السَّيْفِ
). امام عليه السلام در اين بخش از كلام خود نخست به زياد دستور عدالت مىدهد سپس آثار شوم تخلف آن را بيان مىفرمايد. نخست بر عدالت تأكيد مىورزد عدالتى كه زمين و آسمان بهسبب آن برپاست، عدالتى كه مايه آرامش و آسايش و نظم امور است و آنگاه از خشونت و سختگيرى و ظلم و تعدى (در گرفتن خراج و يا غير آن) كه نقطه مقابل عدالت است نهى مىكند و مىفرمايد: ترك عدالت سبب مىشود كه مردم مزارع و باغهاى خود را رها كنند و از آن منطقه بهجاى ديگرى بروند و در نتيجه منطقه به ويرانهاى تبديل گردد و سخت گيرى گاه سبب مىشود كه بمانند و بر حاكم و والى بشورند و دست به اسلحه ببرند كه آن هم سبب ويرانى كشور اسلام مىشود.
نكتهها
1. چرا امام عليه السلام زياد را به اين منصب گماشت؟
همانگونه كه در ذيل نامه 44 نيز گفتهايم زياد در آغاز از ياران على عليه السلام بود و در جنگهاى آن حضرت با معاويه شركت كرد و حتى قبل از صلح امام حسن عليه السلام با معاويه با آن حضرت بود ولى چيزى نگذشت كه معاويه او را فريب داد و بهسوى خود برد و سرانجام به يكى از مدافعان سرسخت بنىاميه مبدل شد.
بنابراين در زندگى او دو دوران مشخص وجود دارد: دوران اول، دوران سلامت فكر و ايمان به مقام ولايت على عليه السلام و افتخارِ در خدمت بنىهاشم و اهلبيت عليهم السلام بودن است.
در همين دوران معاويه بارها براى او نامه نوشت يا پيكى فرستاد تا او را بهسوى خود بَرَد ولى موفق نشد.
پيام امام امير المومنين عليه السلام، ج15، ص: 712
دوران دوم: مدتى بعد از صلح امام حسن عليه السلام در حالى كه او همچنان والى فارس بود و اجازه نمىداد آن منطقه در سيطره معاويه قرار گيرد، تا اينكه معاويه او را فريب داد و گفت: تو فرزند آن مرد چوپان نيستى، تو فرزند پدر من، ابوسفيانى بنابراين به تو زياد بن ابىسفيان مىگويم و هرچه بخواهى نزد من براى تو وجود دارد. زياد، گرفتار هواى نفس شد و فرزندى ابوسفيان و برادرى معاويه و رسيدن بهقدرتهاى عظيم اجتماعى را بر اعتقاد باطنى خود به اميرمؤمنان على عليه السلام ترجيح داد و به معاويه پيوست و به صورت عنصرى خطرناك براى اهل بيت عليهم السلام درآمد و مىدانيم كه فرزندش عبيداللَّه بن زياد در ماجراى شهادت شهيدان كربلا چه نقش خطرناكى داشت.
اگر مىبينيم امام عليه السلام در اينجا او را جانشين ابن عباس در حكومت فارس و اطراف و نواحى آن مىكند مربوط به دوران نخست زندگى اوست.
او مردى بسيار هوشيار و شجاع و سخنور و بىباك بود و در هر دو دوران زندگىاش از اين استعداد خود بهره گرفت. دوران اول در خدمت على عليه السلام و دوران دوم در خدمت معاويه و در واقع در خدمت هواى نفس و شيطان. «1»
2. چرا زياد را زياد بن ابيه مىگفتند؟
بعضى معتقدند كه مجهول بودن پدرش سبب اين تعبير شد و بعضى مىگويند كه چون پدرش برده و چوپانى بود كه هيچ موقعيت اجتماعىاى نداشت مايل نبود او را به نام پدرش خطاب كنند.
مادرش نيز كنيز حارث بن كلده، طبيب معروف عرب بود، كه به نام او نيز هرگز افتخار نمىكرد.
__________________________________________________
(1). براى توضيح بيشتر به شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد و تنقيح المقام علامه مامقانى و شرح نهجالبلاغه علامه تسترى ذيل خطبه 44 مراجعه كنيد.
پيام امام امير المومنين عليه السلام، ج15، ص: 713
گرچه معاويه سرانجام اصرار داشت كه او را فرزند نامشروع ابوسفيان بداند و برادر خويش بشمارد ولى همانگونه كه در نامه 44 گذشت امير مؤمنان عليه السلام شديدا اين سخن را انكار مىكند و مىفرمايد: «در زمان عمر بن خطاب، ابوسفيان سخنى بدون انديشه و فكر يا بر اثر تحريك شيطان گفت (منظور اين است كه زياد را فرزند نامشروع خود خواند ولى اين سخن كاملًا بىپايه بود) سخنى كه نه با آن، نَسَب ثابت مىشود و نه استحقاق ميراث را همراه دارد»؛ (
وَقَدْ كَانَ مِنْ أَبِى سُفْيَانَ فِى زَمَنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَلْتَةٌ مِنْ حَدِيثِ النَّفْسِ وَ نَزْغَةٌ مِنْ نَزَغَاتِ الشَّيْطَانِ لَايَثْبُتُ بِهَا نَسَبٌ وَلَا يُسْتَحَقُّ بِهَا إِرْثٌ
). و به اين ترتيب او را فرزند مشروع پدرش دانست و از وسوسههاى معاويه كه او را برادر خود مىخواند برحذر داشت. هرچند همانگونه كه گفتيم وسوسهها بعد از دوران على عليه السلام و صلح امام حسن عليه السلام كار خود را كرد و زياد را براى هميشه گمراه و بدبخت نمود و عجب اينكه خود او نيز طبق بعضى از روايات به اين گمراهى اعتراف كرد و درباره گذشته خود تأسف خورد ولى چه سود؟ چنان در دام معاويه و هواى نفس بود كه راهى براى بازگشت پيدا نمىكرد. «1»
3. عدالت و سختگيرى و خشونت
واژه عدالت از چيزهايى است كه همه عاشق آناند و نخستين شرط نظام جامعه اسلامى شمرده مىشود ولى كمتر كسى از حكمرانان و زمامداران تاريخ توانستهاند آن را اجرا كنند جز انبيا و اوصيا كه همواره در خط عدالت اجتماعى گام برمىداشتند هرچند هميشه با موانعى روبرو بودند.
با اينكه همه، آثار شوم ظلم و بىعدالتى را مىدانند ولى از آنجا كه رسيدن به
__________________________________________________
(1). در اين زمينه مرحوم علامه مجلسى روايت بسيار مشروحى در بحارالانوار نقل مىكند كه بسيار عبرتانگيز است. (بحارالانوار، ج 33، ص 261).
پيام امام امير المومنين عليه السلام، ج15، ص: 714
جاه و مقام و شهوات و ثروتها از طريق عدالت كمتر ميسر مىشود رو به ظلم و جور آورده و مطامع خود را گاهى با صراحت و گاهى حتى به نام عدالت پيگيرى مىكنند.
نكتهاى كه امام عليه السلام درباره نتيجه ترك عدالت بيان كرده بسيار قابل توجه است.
مىفرمايد: عسف (سختگيرى و خشونت) سبب كوچ كردن مردم از منطقه و ويران شدن آبادىهاست و حيف (ظلم و بىعدالتى) سبب شورش مردم و قيامهاى مسلحانه است. گرچه اين دو واژه قريب الافق هستند ولى تفاوت روشنى دارند كه به آن اشاره شد.
بعضى از ارباب لغت (مانند راغب در مفردات) كه اصرار به ريشهيابى لغات دارند مىگويند: اصل حيف به معناى انحراف در حكم و تمايل به يكى از دو جانب افراط و تفريط است كه مصداق ظلم و بىعدالتى است.
و ابن منظور در لسان العرب در تفسير واژه عسف چنين مىگويد: «
والعَسْف فى الأَصل: أَن يأْخذَ المُسافرُ على غيرِ طريقٍ ولا جادّةٍ ولا عَلَمٍ فنُقِل إلى الظُّلم والجَوْر
؛ عسف در اصل اين است كه مسافر بدون در نظر گرفتن راه و جاده روشن و نشانهها در مسير خود اقدام به سفر كند (كه مايه گمراهى و بدبختى او خواهد شد) سپس اين واژه در معناى ظلم و جور استعمال شده است».
بعضى نيز اشاره به يكى ديگر از مصاديق آن كردهاند و آن، تمايل به فرد يا گروهى و تبعيض در مورد آنهاست و آن نيز از مصاديق ظلم است.
تاريخ زندگى بشر در ادوار مختلف شاهد بسيار خوبى بر گفته امام عليه السلام است.
بسيارى از انقلابها ازجمله انقلاب كمونيستى در شرق اروپا و شرق آسيا از ظلم حاكمان جور برخاست؛ هنگامى كه تودههاى مردم كارد به استخوانشان رسيد دست به اسلحه بردند و خروشيدند و حكومت را ريشهكن ساختند.
در بسيارى از كشورها هنگامى كه جور سلاطين و زمامداران از حد گذشت
پيام امام امير المومنين عليه السلام، ج15، ص: 715
مردم زمينها را رها كرده و به نقطههاى امن كوچ كردند؛ كارى كه نتيجهاش ويرانى آن منطقه بود.
اين سخن را با حديثى از امام صادق عليه السلام پايان مىدهيم كه بعد از توصيههاى متعدد به رعايت اعتدال در دعوت مردم بهسوى اسلام و عبادات مىفرمايد: «
أَمَا عَلِمْتَ أَنَّ إِمَارَةَ بَنِى أُمَيَّةَ كَانَتْ بِالسَّيْفِ وَالْعَسْفِ وَالْجَوْرِ وَأَنَّ إِمَامَتَنَا بِالرِّفْقِ وَالتَّأَلُّفِ وَالْوَقَارِ وَالتَّقِيَّةِ وَحُسْنِ الْخُلْطَةِ وَالْوَرَعِ وَالْاجْتِهَادِ فَرَغِّبُوا النَّاسَ فِى دِينِكُمْ وَفِيمَا أَنْتُمْ فِيهِ
؛ آيا نمىدانى كه حكومت بنىاميه با شمشير و سختگيرى و ظلم و ستم بود و امامت ما با مدارا و تأليف قلوب و وقار تقيه و خوشرفتارى و ورع و جهد و تلاش است. بنابراين مردم را به دين خود و آنچه به آن اعتقاد داريد از اين طريق دعوت كنيد». «1»
__________________________________________________
(1). بحارالانوار، ج 66، ص 170، ح 11.
ادامه جواب به برادر رستمی
نظرات
موضوعات